داستان زندگی امام حسین (ع)

 زندگینامه امام حسین برای کوکان,زندگی نامه امام حسین به زبان کودکانه
زندگینامه امام حسین (ع):
نام : حسین (سومین امام که به امر خداوند تعیین شده است )
کنیه :ابو عبد اللّه
لقب : خامس آل عبا، سبط، شهید، وفى ، زکى
پدر : حضرت على بن ابى طالب (ع )
مادر: حضرت فاطمه (س )
تاریخ ولادت : شنبه سوم شعبان ، سال چهارم هجرى
مکان ولادت : مدینه
مدت عمر : ۵۷ سال
علت شهادت: پس از روى کار آمدن یزید، امام که او را نالایق  میدانست تن به ذلت بیعت و سازش با او را نداد و براى افشاى او به فرمان خدا از مدینه به مکه و سپس به طرف کوفه و کربلا حرکت کردند و همراه با یاران خود با لب تشنه توسط دشمنان اسلام شهید شدند.
قاتل : صالح بن وهب مزنى ، سنان بن انس و شمر بن ذى الجوشن ، (لعنت خدا بر آنها)
زمان شهادت : جمعه دهم محرم ، سال ۶۱ هجرى
مکان شهادت و دفن : کربلا

زندگینامه کامل امام حسین (ع):

امام حسین(ع) در سوم شعبان سال چهارم هجرت در شهر مدينه به دنيا آمد. پدر بزرگوار ايشان امير المؤمنين على(عليه السلام) و مادر ايشان حضرت فاطمه(عليها السلام) سيد زنان اهل عالم است.

در روز میلاد امام حسین (ع)، ایشان را به محضر رسول اکرم (ص) آوردند. پیامبر (ص) هم به امر الهی او را به نام فرزند هارون، «حسین» خواند؛ نامی که معرب نام عبری «شَبیر»، نام پسر کوچک‌تر هارون، جانشین موسی (ع) بود.

سالیان خوش کودکی حسین (ع) به زودی به پایان رسید. حدوداً هفت ساله بود که رسول خدا (ص) از دنیا رفت.

هنوز مراسم دفن پیامبر (ص) انجام نشده بود که فتنه‌ها برای دستبرد به «ولایت امر»، ظهور کرد. حتی فدک به وسیله حکومت وقت به زور گرفته شد.

امام حسین (ع) همچنین هفت ساله بود که مادر خود را نیز بر اثر جراحات و صدمات وارده از غائله بیعت، از دست داد. این دوران مصادف با زمان حکومت خلفای سه گانه بود.

امام حسین شجاعترین امت حضرت محمد (ص) بود و شجاعت حضرت محمد (ص) و حضرت على (ع) در ایشان جمع بود.

 

پس از شهادت امام حسن (ع) در سال ۵۰ هجرى، امام حسین (ع) عهده دار امر امامت گردید. معاویه پس از بیست سال حکومت ظالمانه و قتل و کشتار شیعیان به ویژه، در سال ۶۰ هجرى مرد و بر خلاف قرارداد صلح با امام حسن(ع)، پسرش یزید را به جاى خود قرار داد. یزید فردى فاسد و شرابخوار و مخالف با اسلام بود. او علناً مقدسات اسلامى را  زیر پا مى گذاشت و آشکارا شراب مى خورد. امام حسین علیه السلام از همان آغاز کار با او به مخالفت برخاست.

یزید نامه اى به حاکم مدینه نوشت و به او دستور داد که از امام حسین (ع) براى یزید بیعت بگیرد و اگر حاضر نشد او را به قتل برساند. امام (ع ) که حاضر به بیعت کردن با یزید نبود با خانواده خود از مدینه به مکه رفتند. در این هنگام مردم کوفه که از مرگ معاویه با خبر شده بودند نامه هاى زیادى براى امام حسین (ع ) نوشتند و از او خواستند تا به عراق و کوفه بیاید. امام حسین (ع ) نیز مسلم بن عقیل را به کوفه فرستاد. ابتدا هزاران نفر از مردم کوفه با مسلم بن عقیل همراه شدند. اما با ورود عبیداللّه بن زیاد که از طرف یزید به حکومت کوفه گمارده شده بود و بسیار حیله گر و بى رحم بود، مردم کوفه فریب اقدامات او را خورده و پیمان شکنى کردند و مسلم را تنها گذاشتند.

در نتیجه عبیداللّه، مسلم بن عقیل را دستگیر نموده و به شهادت رسانید. هنگامى که در ابتدا مردم کوفه با مسلم بیعت کردند، مسلم نامه اى به امام حسین (ع) نوشت و به ایشان اطلاع داد که به کوفه بیاید. امام حسین (ع) با خانواده و یاران خود به طرف کوفه حرکت کرد و در نزدیکى کوفه بود که خبر پیمان شکنى مردم کوفه و شهادت مسلم را آوردند. عبیداللّه بن زیاد که با شهادت مسلم بر اوضاع کوفه تسلط پیدا کرده بود حر بن یزید ریاحى را براى زیر نظر گرفتن امام حسین (ع ) و همراهانش فرستاد. و سپس عمر بن سعد را با سى هزار نفر به کربلا اعزام نمود. او به عمر بن سعد وعده داده بود که اگر امام حسین (ع ) را به شهادت برساند او را حاکم رى خواهد کرد.

عمر بن سعد که به طمع حکومت رى به کربلا آمده بود از هیچ ستمى فروگذار نکرد. دستور داد امام حسین (ع ) و یارانش را محاصره کنند و آب را بر روى آنان ببندند. یاران امام حسین (ع) که از شجاع ترین افراد بودند روز دهم محرم (عاشورا) در حالى که بیش از ۷۲ تن نبودند یکى پس از دیگرى در دفاع از امام زمان خود یعنى امام حسین (ع ) با عزت و آزادگى به شهادت رسیدند. حر بن یزید ریاحى نیز که ستمگرى سپاه عمر سعد و حقانیت امام حسین (ع ) را مشاهده کرد به سپاه امام پیوست و به شهادت رسید.

واقعه کربلا گرچه از نظر زمان کوتاه بود و تنها یکروز از صبح تا عصر به طول انجامید اما لحظه لحظه آن درس شهامت و ایثار و فدا کارى، ایمان و اعتقاد و اخلاص بود. واقعه کربلا دانشگاهى است که از طفل شیرخوار تا پیرمرد محاسن سفیدش به بشریت درس آزادگى مى آموزد. خون هاى مطهر امام حسین (ع ) و یارانش به اسلام حیات تازه بخشید و زمینه سرنگون شدن دودمان فاسد اموى را فراهم آورد.

امام حسین علیه السلام روز دهم محرم سال ۶۱ هجرى ، در سن ۵۷ سالگى در کربلا به شهادت رسید. مرقد ایشان و برادر فداکارش ابوالفضل و فرزندان و یارانش در شهر کربلا در عراق قرار دارد.

خداوند در تربت ایشان شفا، و در داخل حرم امام حسین (ع) استجابت دعا را قرار داده است. پیامبر (ص ) در حقش فرمود: احب اللّه مَن احب حسینا یعنى: خداوند دوست میدارد کسى را که حسین را دوست بدارد. پیامبر(ص ) در حق او و برادر گرامى اش امام حسن (ع ) فرمود: دو فرزند من حسن و حسین پیشوایان امت مى باشند خواه زمام امور به دست بگیرند و یا نگیرند.

گردآوری:مجله یک پارس

اشعار کودکانه درباره عید مبعث

شعر عید مبعث,عید مبعث,اشعار کودکانه درباره عید مبعثشعر درباره عید مبعث

نور آسمان آمده زمین
خشم و کینه را برده آن امین

شهر مکه شد پاک و با صفا
چونکه آمده رحمت خدا

بوده آن نبی پاک پاک پاک
مثل یک گلی در میان خاک

بوده در دلش عشق ایزدی
بوده یاورش مرتضی علی

دین او همان دین رحمت است
دین کامل و دین آخر است

آیه اش قرآن دین او اسلام
بر محمد و آل او سلام

 

*********شعر کودکانه عید مبعث*********

یه شب تو غار حرا
شنیده شد یک ندا
بخوان محمد(ص)بخوان
بهش می­گفت اون صدا

غار شده بود پر از نور
دنیایی از ستاره
بخوان محمد(ص) بخوان
صدا پیچید دو باره

گفت تو جواب محمد(ص)
چه چیزی رو بخوانم؟
گفت با صدایی لرزان:
خواندن نمی­توانم!

فرشته گفت به نام
پروردگارت بخوان
من جبرییل اویم
تویی رسول زمان

بود بیست و هفت رجب
که شد محمد(ص) نبی
بود روز مبعث که شد
پیامبر آخری

خدیجه (س)و علی(ع) زود
ایمان آوردن به او
اون­ها بودن اولین
مسلمون خدا جو

به جای بت پرستی
آورد خدا پرستی
با آیه ­های روشن
رفتش به جنگ پستی

منبع:koodakcity.com

گردآوری:مجله یک پارس

شعر کودکانه شهادت امام موسی کاظم (ع)

شعر کودکانه شهادت امام موسی کاظم,اشعار کودکانه شهادت امام موسی کاظم شعر کودکانه شهادت امام موسی کاظم (ع)

سیاه چال های بغداد
خونه این آقا بود
چهارده سالی می شد
امام تو زندونا بود
تو بیست و پنج رجب
رفت امام از این دیار
تو کاظمین مرقدش
نور می پاشه به زوار

* * * * * * * * *

همیشه در زنجیر

همیشه در زندان

دلش پر از غصه
لبش ولی خندان

همیشه در سجده
همیشه در تکبیر

همیشه میخواند او
نماز در زنجیر

سیاه چال و نور
ستاره ای در بند

سکوت و تاریکی
عبادت و لبخند

همیشه خشم او
برای ظالم بود

امید مظلومان
امام کاظم (ع) بود

شاعر : جعفر ابراهیمی(شاهد)

 

گردآوری:مجله یک پارس

شعر کودکانه لانه مورچه

شعر کودکانه لانه مورچه,شعر درباره مورچه,مورچه

می چکد به روی شهر
چکه چکه،  آسمان
باز خنده می کنند
چتر های مهربان

حیف خاله مورچه
لانه اش خراب شد!
توی راه او پر از
چاله های آب شد

غصه می خورم چه قدر
من برای مورچه!
ای خدا چه می کنند
بچّه های مورچه

منبع: istgahekoodak.ir

گردآوری:مجله یک پارس

شعر کودکانه درباره امام علی (ع)

شعر کودکانه درباره امام علی(ع), شعر کودکانه میلاد امام علی(ع),نقاشی امام علی(ع) اشعار کودکانه درباره امام علی (ع)

 میلاد علی (ع)
مکه  شد پر از … خنده و سرور
مکه شد پر از  … بوی عطر و نور
شد تولد …  حضرت علی (ع)
شد تولد …  بهترین ولی
شیعه علی (ع) … بوده رستگار
دشمن علی (ع) … شده زشت و خوار
مهر او نشست … توی قلب من
روز و شب از او … گفته ام سخن
ای علی(ع) تویی …  رهبر و امام
صحبت تو هست … بهترین کلام
مهرت ای علی(ع) … از سعادت است
یاد و نام تو … یک عبادت است

  

**********

ﮔﻔﺘﻢ ﻋﻠﯽ(ع)
ﮔﻔﺘﻢ ﻋﻠﯽ، از ﺟﺎی ﺧﻮد ﺑﺮﺧﺎﺳﺘﻢ
از او ﻣﺪد، در راه ﺣﻖ ﻣﯽﺧﻮاﺳﺘﻢ
ﮔﻔﺘﻢ ﻋﻠﯽ، ﺗﺎ آﻓﺘﺎب از ﻧﻮ دﻣﯿﺪ
ﺑﺎ ﯾﺎد او، ﻏﻢ از دل ﻣﻦ ﭘﺮ ﮐﺸﯿﺪ
ﮔﻔﺘﻢ ﻋﻠﯽ، ﭼﻮن روز ﻧﻮ آﻏﺎز ﺷﺪ
ازﯾﺎد او، ﻫﯽ زد دﻟﻢ ﺑﺮ اﺳﺐ ﺧﻮد
ﮔﻔﺘﻢ ﻋﻠﯽ، ﺑﺎ اﺳﺐ دل ﺑﺮ ﺗﺎﺧﺘﻢ
ﻣﻦ راه را ﺑﺎ ﯾﺎدش آﺧﺮ ﯾﺎﻓﺘﻢ

**********
ﻣﺮدی از ﺑﻬﺸﺖ
ﯾﮑﯽ ﺑﻮد و ﯾﮑﯽ ﻧﺒﻮد و ﺧﺪا ﺑﻮد
ﺧﺪا ﺑﻮد و ﺧﺪا ﺑﯽاﻧﺘﻬﺎ ﺑﻮد
ﺧﺪا ﻣﯽﺧﻮاﺳﺖ دﯾﻦ ﺗﻨﻬﺎ ﻧﺒﺎﺷﺪ
ﻣﺤﻤﺪ (ص) در زﻣﯿﻦ ﺗﻨﻬﺎ ﻧﺒﺎﺷﺪ
ﻋﻠﯽ (ع) را از ﺑﻬﺸﺖ آورد در ﺧﺎک
ﺑﻪ ﺧﺎک ﺗﺸﻨﻪ، او ﭼﻮن ﭼﺸﻤﻪ ﭘﺎک
ﭼﻮ آﻣﺪ، ﮐﻌﺒﻪ ﺷﺪ ﮔﻬﻮاره او
روان ﺷﺪ آﯾﻪ ﻫﺎ درﺑﺎره او
ﻋﻠﯽ (ع) ﺑﺎ ﻏﺼﻪ و ﻏﻢ آﺷﻨﺎ ﺑﻮد
ﻋﻠﯽ (ع) ﺑﺎ درد ﻣﺮدم آﺷﻨﺎ ﺑﻮد
ﺑﺮای ﺑﯽﭘﻨﺎﻫﺎن آﺷﯿﺎن ﺳﺎﺧﺖ
ﺑﺮای ﺑﯽﻧﻮاﯾﺎن ﺳﻔﺮه اﻧﺪاﺧﺖ
ﺟﺪا از او ﻣﮑﻦ ﻣﺎ را، ﺧﺪاﯾﺎ
دراﯾﻦ دﻧﯿﺎ و آن دﻧﯿﺎ، ﺧﺪاﯾﺎ!
در اﯾﻨﺠﺎ از ﺑﺪیﻫﺎ دورﻣﺎن کن
در آﻧﺠﺎ ﺑﺎ ﻋﻠﯽ (ع) ﻣﺤﺸﻮرﻣﺎن ﮐﻦ

**********
ﺗﻮ از دﯾﺎر ﮐﻌﺒﻪ‌ای
ﺑﺒﯿﻦ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﭼﺸﻢ ﻣﻦ، ﭘﺮ از ﺧﯿﺎل و ﺧﻮاﻫﺶ اﺳﺖ
ﻣﻦ آن ﯾﺘﯿﻢ ﮐﻮﭼﮑﻢ ﮐﻪ ﺗﺸﻨﻪ ﻧﻮازش اﺳﺖ
اﮔﺮ ﻧﻮازﺷﻢ ﮐﻨﯽ، ﭼﻮ ﻏﻨﭽﻪ ﺑﺎزﻣﯽﺷﻮم
ﺑﺮای ﯾﮏ ﻧﮕﺎه ﺗﻮ، ﭘﺮ از ﻧﯿﺎز ﻣﯽﺷﻮم
ﺗﻮ اوﻟﯿﻦ ﺳﺘﺎره ای، در آﺳﻤﺎن ﻗﻠﺒﻬﺎ
ﺟﻬﺎن ﻧﺒﻮد، ﺑﻮده ای، ﺗﻮ در ﺟﻬﺎن ﻗﻠﺐ ﻫﺎ
ﺑﺮای درک روح ﺗﻮ، ﭼﻘﺪر ﮐﻮدﮐﻢ ﻫﻨﻮز
ﺗﻮ از دﯾﺎر ﮐﻌﺒﻪ ای، ﭼﻮ ذره ﮐﻮﭼﮑﻢ ﻫﻨﻮز
ﺗﻮ از دﯾﺎرﮐﻌﺒﻪ ای، ﺳﻔﺮ ﺑﻪ ﺳﻮی ﺗﻮ ﺧﻮش اﺳﺖ
ﺗﻮ ﺑﻮی ﮐﻌﺒﻪ ﻣﯽ دﻫﯽ، ﭼﻘﺪر ﺑﻮی ﺗﻮ ﺧﻮش اﺳﺖ
ﺗﻤﺎم ﺗﺎر و ﭘﻮد ﻣﻦ، ﮔﺪای ﺗﻮﺳﺖ ﯾﺎ ﻋﻠﯽ (ع)
ﺳﺮاﺳﺮ وﺟﻮد ﻣﻦ، ﻓﺪای ﺗﻮﺳﺖ ﯾﺎ ﻋﻠﯽ (ع)

منبع: yjc.ir

گردآوری:مجله یک پارس

شعر کودکانه درباره ولادت امام جواد (ع)

شعر کودکانه درباره ولادت امام جواد(ع),شعر کودکانه در مورد امام محمد تقی(ع),نقاشی کودکانه شعر کودکانه ولادت امام جواد (ع)

امام نهم ما
فرزند مولا رضاست
امام جواد،
معدن جود و صفاست
مثل همه امامان
با علم وبا سواد است
با حیوونا مهربون و
جوان ترین امام
آخ که چه خوب و
مهربونه آقا
دوستش داریم
دوستش داریم یه دنیا

منبع:

قرآن آموزی با بازی و رنگ آمیزی

farhangientekhab.ir

گردآوری:مجله یک پارس

قصه باغچه مادربزرگ

قصه باغچه مادر بزرگ, قصه کودکانه,داستان کودکانه قصه کودکانه ی باغچه ی مادربزرگ

 

یکی بود یکی نبود.
مادر بزرگ یه باغچه قشنگ داشت که پراز گلهای رنگارنگ بود.
ازهمه ی گل ها زیباتر گل رز بود.

البته اون به خاطر زیباییش مغرور شده بود و با بقیه گل ها بدرفتاری می کرد.
یک روز دوتا دختر کوچولو و شیطون که نوه های مادربزرگ بودند به سمت باغچه آمدند.
یکی از آن ها دستش را به سمت گل رز برد تا آن رابچیند، اما خارهای گل در دستش فرو رفت.

دستش را کشید وباعصبانیت گفت:
اون گل به دردنمی خوره!
آخه پرازخاره.
مادربزرگ نوه ها را صدازد آن ها رفتند.

اما گل رز شروع به گریه کرد.
بقیه ی گل ها با تعجب به او نگاه کردند.
گل رزگفت:
فکرمی کردم خیلی قشگم اما من پراز خارم!

بنفشه بامهربانی گفت:
تو نباید به زیباییت مغرور می شدی.
الان هم ناراحت نباش  چون خداوند برای هرکاری حکمتی دارد.
فایده این خارها اینست که از زیبایی تو مراقبت میکنند وگرنه الان چیده شده وپرپرشده بودی!
گل رز که پی به اشتباهاتش برده بود باشنیدن این حرف خوشحال شد و فهمید که نباید خودش رو با دیگران مقایسه کنه  و هر مخلوقی در دنیا یک خوبی هایی داره.

بعد هم گل رز قصه ما خندید و با خنده او بقیه گلها هم خندیدند و باغچه پر شد از خنده گلها

امیدواریم این داستان قشنگ را برای بچه ها بخوانید و به آن ها یاد بدهید داشته های خودشان را با دیگران مقایسه نکنند.

منبع:koodakcity.com

گردآوری:مجله یک پارس

شعر کودکانه چهارشنبه سوری

شعر کودکانه چهارشنبه سوری,شعر چهارشنبه سوری,شعر بچگانه چهارشنبه سوری

 

شعر کودکانه و زیبای چهارشنبه سوری
در این مطلب شعر و ترانه کودکانه چهارشنبه سوری را برایتان آماده کرده ای تا به زبان شعر و موسیقی به کودکتان رسوم شاد و زیبای چهارشنبه سوری را بیاموزید.

شناساندن فرهنگ و رسوم ایرانیان از وظایف والدین و مربی‌ها به کودک است. با بچه‌ها صحبت کنید، برای آنها از تاریخ و رسوم سخن بگویید. به این صورت شما کودکان را به فکر وا می‌دارید و زمینه‌ای برای پرورش تفکر خلاق و تفکر انتقادی در کودک فراهم می‌کنید. دنبال کردن سنتها کورکورانه و ناآگاهانه نتیجه‌اش به اشتباه رفتن مسیر هست. ریشه‌ها را بشناسید و کودکان را با آن آشنا کنید.

رسم چهارشنبه سوری

یکی از مراسم های ما ایرانی ها چهارشنبه سوری هست در قدیم آتش را نماد پاکی می‌شناختند. و در انتهای سال با سوزاندن بوته‌ها، بیماری و ناپاکی را از بین می‌بردند. با خواندن شعر “سرخی تو از من و زردی من از تو” از آتش گرم و روشن، تندرستی می‌گرفتند و بیماری و خستگی روزهای پایانی زمستان سرد را به آتش می‌سپردند و در انتها خاکستر آتش را در آبی روان می‌ریختند. با جشن و پایکوبی به استقبال بهار و زایش دوباره گیتی می‌رفتند. بازی گروهی، دور هم جمع شدن و همکاری از زیباییهای آیین سنتی چهارشنبه سوری هست. قاشق زنی و پوشاندن چهره یکی دیگر از رسوم زیبای چهارشنبه سوری برای حس همدردی و کمک به نیازمندان در روزهای پایانی سال هست.

هر چند که در سالهای اخیر متاسفانه این رسم شیرین چهارشنبه سوری جایش را به ترقه بازی و استفاده از مواد محترقه و منفجره خطرناک داده است. امیدواریم با فرهنگ سازی و آموزش صحیح به کودکان زیبایی این رسم کهن ایرانی را با انجام کارهای خطرناک و استفاده از وسایل خطرناک آتشبازی خراب نکنیم.

آخرین چهارشنبه سال نزدیک است؛ چهارشنبه سوری با شعله های روشن از راه می رسد و پیام پایان سال کهنه و آغاز سال نو را با خود می آورد. چهارشنبه سوری فقط به آتش بازی و ترقه اندازی و اینها نیست، در چهارشنبه سوری شعر می شود خواند، شاد می شود بود! چند شعر چهارشنبه سوری برای کودکان در ادامه آمده است…

***شعر شب چهارشنبه سوری***

شب چهارشنبه سوری آخره ساله
زمستون میره پشتش بهاره
این جشن بزرگ از نیاکانه
ازنیاکانه پاک ایرانه
ای بته بته بته
یادت نره این گفته
ای بته بته بته
گوش کن ببین چی گفته
مامان و بابام بوته میخرن
کنار حیاط آتیش میزنن
بچه‌های خوب از روش میپرن
تا که این جشن رو از یاد نبرن
ای بته بته بته
یادت نره این گفته
ای بته بته بته
گوش کن ببین چی گفته
سرخی تو از من

زردی من از تو

**** شعر برای چهارشنبه سوری ****

آی بچه ها آی بچه‌ها
وقتی میرین تو کوچه‌ها
نرین آتیش بازی کنین
ترقه‌ها خطر دارن
چشاتونو در میارن
دست‌ها رو پر پر میکنن
گوشاتونو کر میکنن

***شعر چهارشنبه سوری***

تق تق تق فش فشه        فاصلمون کم بشه
هیزم و نفت و آتیش      دوستت دارم خداییش
سیب زمینی به سیخه    عکس گلت به میخه
غماتو بیار فوتش کن     کینه داری شوتش کن
هوا بهاری میشه         سرما فراری میشه
زردی ازت دور بشه     هرچی بخوای جور بشه

***شعر کودکانه چهارشنبه سوری***

سه شنبه آخر سال امشب
جشن صدا و نور و حال امشب
چهارشنبه سوری شده باز دوباره
از رو آتیش بپره که چند روز دیگه بهاره
چهارشنبه سوری شده باز دوباره
از رو آتیش بپره که چند روز دیگه بهاره
آی یکی یکی میایم پیش
می پریم از رو آتیش
زردی هامون رو میدیم
سرخی به جاش می گیریم
زردی هامون رو میدیم
سرخی به جاش می گیریم

شعر کودکانه چهارشنبه سوری,شعر چهارشنبه سوری,شعر بچگانه چهارشنبه سوری

 

شعر کودکانه چهارشنبه سوری

بچه ها جون خوب گوش بدید:

موقعی که از آتش می پریم باید مواظب باشیم که به خودمون خدای نکرده آسیب نزنیم. یادمون باشه ترقه نترکونیم چون صداش اذیتمون می کنه و از ترقه های منفجره استفاده نکنیم چون ممکنه به خودمون یا دیگران آسیب برسونیم. مگه سال های قدیم ترقه بود؟ ولی مردم همیشه شاد و خرم بودند.

پس ما هم یادمون باشه که با پریدن از روی آتش و آواز خوندن شادی کنیم

گردآوری:مجله یک پارس

شعر کودکانه روز مادر

شعر روز مادر, ترانه کودکانه روز مادر, نقاشی روز مادر
شعر و ترانه کودکانه برای مادر

مادر مهربونم

عزیز خوش زبونم

تو گل بی خار منی

رفیق من ، یار منی

وقتی که غصه دار باشم

فقط تو غمخوار منی

ای جان من فدای تو

بهشت به زیر پای تو

*****************      *****************

میشــــه اسـم پاکتو
رو دل خـــــدا نوشت
میشه با تو پر کشید
تــــوی راه سرنوشت
میشـــه با عطـر تنت
تا خــــود خـدا رسید
میشــه چشــم نازتو
رو تن گلهــــا کـشید
مادرم جـــــونم فـدات
برم قــــربــون چشات
تو اگــــــــه نگام کنی
جون میدم واس نگات


منبع:
zamzar.ir
koodakcity.com

گردآوری:مجله یک پارس

شعر کودکانه عید نوروز (آهای آهای بهاره)

شعر کودکانه عید نوروز,ترانه کودکانه عید نوروز,عکس عید نوروز
شعر کودکانه عید نوروز

شعر کودکانه عید نوروز 

“شعر آهای آهای بهاره”

آهای آهای بهاره
عید اومده دوباره

گلهای زرد ولاله
روئیده هر کناره

بهاره و بهاره
بهار صفا میاره

بلبل رو شاخه گل
گنجشکه رو چناره
داره آواز می خونه

این آغاز بهاره
بهاره و بهاره
بهار صفا میاره

منبع: koodakcity.com

گردآوری:مجله یک پارس

شعر عمو خلبان

خلبان

،شعر کودکانه روز نیرو هواییشعر کودکانه «عمو خلبان»

 

شعر عمو خلبان

 

این کیه؟ این عمومه
عموم چه قد بلنده

سواره یک پرنده ست
خوش حاله و می خنده

پرنده اش آهنی ست
دو بال گنده داره

شب ها چراغش از دور
مثل چیه؟ستاره!

عمو با این پرنده
بالای ابرها می ره

تو اسمون می چرخه
اون سر دنیا می ره

از پل رنگین کمون
رد می شه آروم آروم

من که دروغ نمی گم
چون خلبانه عموم

رانندگی می کنه
تو جاده ی آسمون

چه کیفی داره پرواز
خوش به حال  عمو جون

کاشکی عمو جون، منو
تو کوچه دیده باشه

برای من یک سبد
ستاره چیده باشه

شاعر: مریم هاشم پور

 

گردآوری:مجله یک پارس

قصه کودکانه «دخترک آواز خوان »

قصه برای کودکان،قصه برای بچه ها

قصه کودکانه «دخترک آواز خوان »

 

دختری بود که با پدر و مادرش برای تفریح به جنگل رفته بودن پس از کلی بازی و تفریح دخترک پروانه خیلی خوشگلی را می بیند که دور سر او پرواز میکند.

دخترک دلش می خواست که این پروانه را بگیرد و با خودش به خانه ببرد .

به همین دلیل دخترک پروانه را به قصد گرفتتن دنبال کرد .

دخترک خیلی خوشحال بود چرا که خودش را در گرفتن پروانه موفق می دید . همینجور که پروانه را دنبال می کرد و می خندید پروانه او را از پدر و مادر دور تر و دورتر می کرد .

دخترک پس از ساعتی که پروانه را دنبال کرد و خسته شد تصمیم گرفت استراحتی کند. در حال استراحت متوجه شد که از پدر و مادرش خبری نیست . بسیار ترسید و شروع به گریه کردن نمود .

اما هر قدر گریه کرد کسی به دادش نرسید . از گریه کردن خسته شد .

کمی با خود فکر کرد با خود می گفت: خدایا چه کار کنم؟ کدام سمت بروم ؟ خانواده خودم را از کجا پیدا کنم . شروع کرد به نفرین کردن پروانه و به دور برش نگاهی کرد اما  پروانه را ندید .

او خودش را کاملا تنها حس کرد و ناچار شد به فکر راه چاره باشد . از کتاب علوم بعضی چیزها را که می توان سمت شمال را فهمید به خاطر آورد و با علم ناقصی که داشت سمتی را به عنوان شمال انتخاب کرد و قدم در راه گذاشت تا به سمت پدر و مادرش راه بیفتد.

ساعتی بود که مسیری را طی می کرد خسته شده بود و دلش می خواست با کسی صحبتی بکند ُ اما کسی نبود .

دخترک زمزمه ای را شروع کرد و بعد از مدتی صدایش را بلند کرد و آوازی سرداد .

در جنگل صدایش پیچید تا آن روز دخترک از نعمت آواز خوش خودش خبری نداشت و باخود گفت : من چه صدای قشنگی دارم .

همینطور آواز می خواند و جلو می رفت اما هیچ خبری از پدر و مادرش نبود . دخترک خسته و نا امید شده بود آواز خود را قطع کرد و نشست.

دخترک ناامید شده بود اما با خودش فکر کرد حتما مسیر یابی او اشتباه بوده چون اصلا او اینهمه از پدر و مادرش دور نشده بود که اینهمه به دنبال انها راه می رود . با خود گفت نکند که گمشده باشد و هیچگاه نتواند آنها را پیدا کند سرش را بالاگرفت و متوجه حضور پرنده های زیادی شد که بالای درختان هستند به چپ و راست نگاه کرد دید حیوانات زیادی دور و برش را گرفته اند و انگار منتظر اتفاقی هستند.

دخترک با خود گفت : چرا اینهمه حیوان در اینجا هست نکند همایش و جلسه دارند . دختر بلند شد و راه افتاد این بار از ترس خود شروع به آواز خواندن کرد و راه خود را ادامه داد .

در طول مسیر متوجه حرکت حیوانات به سمتی شده که خودش در حرکت بود .

آواز را قطع کردیکی از پرنده ها پرید و در جلوی را ه او قرار گرفت و گفت دختر خانم چه آواز خوبی داری هیچ پرنده ای نمی تواند صدای تو را در بیاورد و به زیبایی تو آواز بخواند . جنگل در عمرش آوازی به خوبی آواز تو ندیده است . واقعا هم آواز دخترک زیبا بود .

پرنده گفت : تو از کجا آمده ای و اینجا چه می کنی . دخترک جواب داد من به همراه خانواده ام به جنگل برای تفریح آمده بودیم و حالا من آنها را گم کرده ام . پروانه ای را دنبال کردم و از آنها دور شدم و حالا  راهم را که آمده بودم گم کردم . پرنده صوتی زد و همه پروانه ها آنجا حاضر شدند . روبه پروانه ها گفت کدام یک از شما با این بچه بازی می کردید .

یکی از پروانه ها جلو آمد و با ترس و لرز گفت : من بودم .

پرنده گفت : مطمئن هستم که تو می توانی به این دخترک کمک کنی .

پروانه گفت : مگر چه شده است .

پرنده گفت : این بچه وقتی با تو بازی می کرده از پدر و مادرش دور شده و الان راهش را گم کرده است .

فکر می کنم تو بتونی به او کمک کنی تا او پدر و مادرش را پیدا بکند.

پروانه گفت : آری من می توانم پدر و مادر او را پیدا کنم . پروانه پرواز کرد و به آنها گفت دنبال من راه بیفتید دخترک و حیوانات به دنبال پروانه راه افتادند بعد از ساعتی به محلی که پدر و مادر دخترک در آنجا پیک نیک راه انداخته بودند رسیدند .

اما از پدر و مادر دخترک خبری نبود.

همه حیوانات به دور و بر خودشان نگاه کردند تا شاید بتوانند اثری از پدر و مادر دخترک پیدا کنند .

حیوانات هر چه  گشتند اثری پیدا نکردند . دخترک گفت اگر تا جاده اصلی بتوانم خودم را برسانم می توانم راه خانه را پیدا کنم . یکی از پرندگان گفت : همینجا همگی استراحت کنید من سر و گوشی آب بدهم و برای شما خبر می آورم .

پرنده  پر زد و از آنجا دور شد. طولی نکشید که پرنده سراسیمه بازگشت و به آنها خبر خوشی را آورد و گفت چند صد متر آنطرف تر پدر و مادر دختر بچه دنبال دخترشان می گردند .

من به آنها خبر دادم و آنها الان به اینجا می رسند .

بعد از چند لحظه پدر و مادر دخترک به پیش دخترک رسیدند و پس از گریه و زاری با همدیگر از  از آنها خداحافظی کردند ولی همه حیوانات تقاضاکردند که هر هفته دخترک به جنگل بیایند و دخترک برای آنها آوازی بخواند .

پدر و مادر و دختر خانم از همه حیوانات  تشکر کردند و خواستند که به خانه خودشان برگردند .

تازه پدر مادر دخترک متوجه شدند که دخترک با آواز خوشی که داشته سبب شده که توجه حیوانات را جلب کرده و آنها متوجه گمشدن دخترک شده و به آن کمک کنند . پدر و مادر دخترک از اینکه دخترشان صاحب آواز خوشی هست خیلی خوشحال بودند .

خانواده خوشبخت با خداحافظی از حیوانات به خانه خودشان رفتند .

آنها روزهای تعطیل به جنگل می رفتند تا به قول خودشان عمل کنند و خود نیز خوش بگذرانند.

منبع: gfok.ir

 

گردآوری:مجله یک پارس

قصه ی موچی بی دقته

 

قصه،قصه برای کودکان

قصه های کودکانه

 

آن شب برف سنگینی باریده بود . همه جا سرد بود موچی ( مورچه کوچولو ) و فیلو ( فیل کوچولو ) در خانه خوابیده بودند . بخاری کوچک آنها روشن بود اما نمی توانست همه خانه را گرم کند .

موچی گفت : ” باید یک فکری بکنیم که خانه را گرم کنیم .

و بعد گفت : ” یک فکر حسابی دارم . ما می توانیم تمام شعله های اجاق گاز را روشن کنیم تا خانه گرم شود .”

فیلو گفت : ” اما این کار خطرناک است . مگر یادت نیست که آقای ایمنی می گفت هیچوقت این کار را نکنید ؟

موچی گفت : آقای ایمنی در خانه گرمش خوابیده و نمی داند که ما داریم از سرما می لرزیم موچی این را گفت و سراغ اجاق گاز رفت و همه شعله ها را روشن کرد .

کم کم خانه گرم شد ولی بوی گاز همه جا را گرفته بود .

موچی که گرمش شده بود پنجره را باز کرد .

چند دقیقه بعد صدای زنگ در بلند شد . فیلو با تعجب در را باز کرد . آقای ایمنی پشت در بود آقای ایمنی گفت :” داشتم از اینجا عبور می کردم ، دیدم توی این سرما پنجره هایتان باز است، تعجب کردم . گفتم در بزنم و بپرسم اینجا چه خبر است ؟ ! ”

فیلو گفت : ” موچی سردش بود و اجاق گاز را روشن کرد تا خانه را گرم کند و حالا هم گرمش شده و رفته پنجره را باز کرده  

آقای ایمنی فریاد زد : ” چی ؟ مگر اجاق گاز بخاری است که با آن خانه را گرم می کنید ؟

اول این که گرم کردن خانه با شعله های اجاق گاز کار اشتباهی است . “

فیلو با سرعت دوید و گاز را خاموش کرد .

بعد آقای ایمنی ادامه داد : شما نباید آنقدر خانه را گرم کنید که مجبور شوید پنجره ها را باز کنید . هیچ می دانید اینطوری چقدر گاز هدر می رود ؟

شما می توانید لباس گرم بپوشید و یا جلو در و پنجره ها پرده های کلفت بزنید تا گرمای خانه هدر نرود .

باید در زمستان جلوی دریچه کولر را بپوشانید تا گرمای خانه هدر نرود .

فیلو با سرعت رفت و مقداری لباس آورد و به موچی گفت : این لباسها را بپوش . من می روم جلوی پنجره ها پرده بزنم

ساعتی بعد، پرده های پنجره زده شد . فیلو با یک تکه نایلن، جلوی دریچه کولر را هم پوشاند آقای ایمنی گفت : دوستان عزیز یادتان باشد موقع خواب شعله بخاری را کم کنید و از پتو و لحاف مناسب استفاده کنید .

آقای امینی خداحافظی کرد و رفت . حالا خانه گرم شده بود و همه راحت بخواب رفتند.

منبع:کودکان

 

گردآوری:مجله یک پارس