ضرب المثل خمیازه خمیازه آرد، حیف بر جان آن‌که مُرد

ضرب المثل فارسی, ضرب المثل ایرانی با معنی

 داستان ضرب المثل خمیازه، خمیازه آرد حیف بر جان آن‌که مُرد

پیام ضرب المثل:

دوری از سوءظن و بدگمانی است زیرا سوءظن موجب می‌شود انسان از روی اشتباه به کارهای خطرناکی دست بزند که پشیمانی در آنها سودی ندارد و کاربرد آن در منع و اجتناب از سوءظن می‌باشد.

داستان ضرب المثل:

کدخدایی با زن و خادم خود نشسته بود که زن خمیازه کشید. خادم نیز بلافاصله خمیازه‌اش گرفت و او هم خمیازه کرد. کدخدا بر گمان شد و فکر کرد خمیازه، رمزی بین زن و خادم است. به اتاق دیگری رفت و زن خود را صدا زد و بی‌درنگ همسرش را کشت و در جایی پنهان کرد و دوباره نزد خادم خود برگشت. پس از دقایقی خادم بار دگر خمیازه کشید. کدخدا نیز در همان زمان خمیازه کشید و تازه فهمید که سرایت دهان دره طبیعی است و پشیمان از جنایت خود گفت: خمیازه خمیازه آرد، حیف بر جان آن‌که مُرد.

منبع:rasekhoon.net

گردآوری:مجله یک پارس

داستان ضرب المثل عجب کشکی سابیدم

عجب کشکی سابیدم همش دوغ پتی بود, داستان ضرب المثل

داستان ضرب المثل عجب کشکی سابیدم

عجب کشکی سابیدم همش دوغ پتی بود

این ضرب المثل را زمانی به کار می برند که چیزی خلاف انتظار شما اتفاق می افتد و در واقع انتظار آن عمل یا حرف را ندارید.

به طور مثال پدری از فرزندش درخواست کاری را می کند و پسر در کمال قباحت می گوید نمی توانم.

اینجاست که پدر می گوید: عجب کشکی سابیدم،همش دوغ پتی بود.

در رابطه با خود معنای ضرب المثل:

سابیدن کشک که خود مشخص است که کشک را با آب درون تغارچه ای می ریزند و با حرکات چرخشی دست آن را می سابند تا آب درون تغارچه تیره می شود.

واژه ی پتی به معنای خالی،تهی،برهنه و لخت و … است و در هر جایی معنای مختلف خودش را که همه البته در یکسو است می گیرد مانند واژه ی پاپتی که به کار می بریم و معنای آن همان پابرهنه است.

حال شخصیت اول ضرب المثل کشکی را با هزار زحمت سابیده و در انتها می بیند که تماما دوغ خالی است و هیچ گونه روغنی ندارد و در واقع نشان از نامرغوبیت کشک است و اینجاست می فهمد سرش کلاه رفته.

ضرب المثل به گونه ی دیگری هم به کار می رود و آن صورت دوم این است:

عجب کشکی سابیدم

همش نرمه قروته

قروت همان کشک به زبان محلی است و اینجا مراد از نرمه قروت همان تکه های کوچک کشک و در واقع وجود ناخالصی است.

مثل همان فرزندی که سال ها زحمتش را بکشی و در نهایت ببینی حاصل زحماتت به بیراهه کشیده شده یا به تو توجهی ندارد.

منبع:solseh.mihanblog.com

گردآوری:مجله یک پارس

ضرب المثل های لری با معنی

ضرب المثل های ایرانی, ضرب‌المثل‌

ضرب المثل های لری

در میان لرها نیز ضرب المثل های فراوانی وجود دارد که آن ها را در جای جای کشورمان با زبان ها و لهجه های گوناگون می توان شنید. در ادامه برخی از این ضرب المثل ها که در سایر مناطق کشور نیز رایج هستند مورد اشاره قرار می گیرند ( البته با توجه به اینکه لرها از طوایف گوناگون و دارای لهجه های متفاوتی می باشند ممکن است برخی از کلمات این ضرب المثل ها در لهجه ای دیگر دارای تفاوت هایی باشد ).

اگر نانت در خانه است گاوت در صحراست، اگر نانت به صحراست گاوت در خانه. این معنا که بسیار در اسلام مورد عنایت می باشد کنایه از آن است که هر کسی سفره ای گشاد داشته باشد از عواید نیکی آن بهره مند خواهد شد. همان گونه که رسول گرامی اسلام (ص) می فرمایند:« السخی قریب من الناس، قریب من الجنه، بعید من النار … » سخاوتمند؛ به خدا، مردم و بهشت نزدیک و از جهنم دور است.

۱٫ آخون خدا بد نیه وش درامیه.

در خصوص کسی که درد یا مرضی ندارد ولی بدون دلیل احساس مریضی می کند و تحت تأثیر تلقین دیگران احساس مریضی می کند. و این ضرب المثل نشأت گرفته از حکایت شاگردان مکتبی است که برای فرار از کلاس با تلقین به معلمشان قبولاندند که بیمار است و درس را به تعطیلی کشاندند.

۲٫ آردمون بختیم و آرد ویزمون آویختیم.

آردمون را الک کردیم و الکمان را هم آویزان کردیم. به معنای آنکه دیگر از ما گذشته است.

۳٫ آسمو ریسمو.

آسمان و ریسمان کردن. آسمان بلند و ریسمان کوتاه است. در مورد دو موضوع بسیاری نامتعادل به کار می رود.

۴٫ آما پتش بیره، چش شم دررد.

یعنی می خواست بینی او را پاک کند چشمش را از حدقه بیرون آورد. در مورد آدم ناشی که به جای درست کار انجام دادن آن را خراب تر می کند. این ضرب المثل به گونه ای دیگر نیز گفته می شود: آمد ابرویش را درست کند زد چشمش را هم کور کرد.

۵٫ آیم خوش مامله شریک مال مردم.

مثل معروف « آدم خوش معامله شریک مال مردم است »، هم علاوه بر اینکه در سراسر کشور رایج است، ناشی از آموزه های اسلامی نیز می باشد.

۶٫ آیم دس پاچه هر کاری ن دو دف مکنه.

این مثل بیانگر دوباره کاری آدم عجول است. که با بیان های مختلف مورد تأکید قرار گرفته است.

۷٫ ا بویی خوش نمید ادا پانشایی مه کرد.

اگر پدر خودش را نمی دید ادعای پادشاهی می کرد. به آدم افاده فروش بی محتوا می گویند.

۸٫ اتو پیل وونی ی بیلی بزه و پشت خویت.

اگر تو پیل بانی به پشت خودت بزن. شاید اشاره به پیل بان باشد که پیوسته به فیل می زند که باد به دماغش نیفتد و رم نکند و در مورد کسی می گویند که خودش رعایت کاری را نمی کند ولی دیگری را نصیحت می کند.

۹٫ ادرم کنش ابومیا.

از در بیرونش می کنی از بام وارد می شود. یعنی هر طور عذرش را می خواهند، دوباره با پرورویی وارد می شود.

۱۰٫ ار زوخر خره.

ارزان خر خر است. کنایه از کسی که کالای ارزان می خرد و ضرر می کند.

۱۱٫ ار یه ریزی من کوشت نی، سی چی رقصت ایا.

اگر ریگی در کفشت نیست، چرا رقصت می آید. این ضرب المثل که کنایه به مرموز بودن افراد است، همان ضرب المثل معروف ریگ در کفش داشتن است ( جمشیدی، ۱۳۸۳: ۱۱۳-۱۱۴ ).

۱۲٫ ار سربو کله بسیار.

به معنای اگر سر باشد کلاه بسیار است. این ضرب المثل کنایه از آن است که: هر نعمت و امکاناتی را می شود در کمال سلامتی دوباره یافت، عدم وابستگی را نیز می رساند. این ضرب المثل که حکایت از اهمیت سلامتی دارد در آموزه های اسلامی نیز زیاد مورد تأکید واقع شده است به نحوی که سلامتی را امام علی (ع) در کنار امنیت یکی از دو نعمتی می دانند که علی رغم اهمیت، کمتر مورد توجه قرار می گیرد. در ادبیات کهن ملی نیز در این خصوص مطالب زیادی وجود دارد نظیر « چون من باشم مرا دلدار کم نیست » ( ویس و رامین ).

۱۳٫ ار گپ نداری، بشین سا (پا) یه برد گپ.

اگر بزرگ نداری در سایه ( پای ) یک سنگ بزرگ بنشین، که کنایه از ضرورت وجود پیران با تجربه در خانواده و اهمیت اطاعت افراد به ویژه جوانان از آن هاست که این امر نیز ریشه در ادبیات دینی و ملی دارد. نظیر این حدیث از پیامبر اکرم (ص) « الشیخ فی قبیله کالنبی فی امه »: پیر در خانواده و قبیله خود، مقام پیغمبر را در امت خود دارد. و یا سعدی نیز این مهم را در بوستان این چنین مورد اشاره قرار می دهد:

ز تدبیر پیر کهن بر مگرد

که کارآزموده بود سالخورد

در آرند بنیاد رویین ز پای

جوانان به نیروی و پیران به رای

۱۴٫ ار نونت به مال، گات به که ه

ار نونت به که ه، گات به ماله

اگر نانت در خانه است گاوت در صحراست، اگر نانت به صحراست گاوت در خانه. این معنا که بسیار در اسلام مورد عنایت می باشد کنایه از آن است که هر کسی سفره ای گشاد داشته باشد از عواید نیکی آن بهره مند خواهد شد. همان گونه که رسول گرامی اسلام (ص) می فرمایند:« السخی قریب من الناس، قریب من الجنه، بعید من النار … » سخاوتمند؛ به خدا، مردم و بهشت نزدیک و از جهنم دور است. فردوسی نیز می گوید:

ببخش و بیارای و فردا مگوی

چه دانی که فردا چه آید به روی

بیشتر بخوانید: نگاهی به ادبیات لری

سعدی هم به این پند حکیمانه این چنین اشاره دارد: هر که در حال توانایی نکویی نکند در وقت ناتوانی سختی ببیند.

۱۵٫ ایما ز بدبختی ایسا ز سرسختی.

ما از بدبختی، شما از سرسختی. این ضرب المثل کنایه از رنج خود و لجبازی طرف مقابل دارد. چنانچه در روایت نیز آمده است: الانصاف راحه و للجاجه، و قاحه: انصاف دادن راحت و ستیزه کردن گستاخی است.

۱۶٫ ایما هم خدایی داریم.

ما هم خدایی داریم. خدا یار و یاور بندگانش است و به مظلومان کمک می کند. این گزاره که ورد زبان همه ایرانیان در شرایط مختلف می باشد ناشی از معارف قرآنی به عنوان یکی از عناصر هویت ملی ایرانیان است. فالله خیر حافظا و هو ارحم الراحمین: خدا بهترین نگهبان و به خلق مهربان ترین مهربانان است ( قرآن کریم، سوره ی یوسف، آیه ی ۶۴ ).

۱۷٫ دلحد اویدیم، لحد هم اریم.

لخت آمدیم و لخت هم می رویم. کنایه از آن است که انسان از این دنیا چیزی با خود نمی برد، پس نباید دل اندر جهان ببندد. وَ مَالحیوهُ الدُنیا الّا لعِبُ و لهوُ و لَلدارُ الاخرَهُ خَیرُ لِلذینَ یَتقُون اَفَلا تَعقلونَ. و نیست زندگانی دنیا مگر بازیچه و بیهوده، البته خانه ی آخرت خوب تر است، برای کسانی که پرهیز می کنند از معصیت. آیا نمی فهمند بهتری آخرت را از دنیا ( قرآن کریم، سوره ی انعام، آیه ی ۳۲ ).

۱۸٫ آدم کم شانس ار سوار شتر اوی سی گرس.

اگر آدم کم شانس سوار شتر شود سگ او را می گزد.

بخت بد با کسی یار بود

سگ گزدش از شتر سوار بود

بدبخت اگر مسجد آدینه بسازد

یا تاق فرود آید و یا قبله کج آید

(قنبری عدیوی، ۱۴۹-۱۵۲ ).

۱۹٫ آوی که ریختس جم نمووه.

آب رفته بهجوی باز نمی گردد نیز یکی از ضرب المثل هایی است که ریشه در ادبیات کهن ملی دارد:

نشاط جوانی زپیران مجوی

که آب روان باز ناید به جوی

( سعدی )

امیدی هست آب رفته اش دیگر به جو آید

یکی سازد به مژگان دست را گر آستین من

(صائب )

۲۰٫ ایقه بیاو رو ک قربت نرووه.

این قدر بیا و برو که حرمت و احترامت از بین نرود.

به دیدار مردم شدن عیب نیست

ولیکن نه چندان که گویند بس

(سعدی)

۲۱٫ پاپتی بی تره د پهلا تنگ.

بدون کفش راه رفتن بهتر است از کفش تنگ

تهی پای رفتن به از کفش تنگ

بلای سفر به که در خانه جنگ

(سعدی )

۲۲٫ خدا نه شاخ و خربی یه و دونو و قرواق.

این ضرب المثل نیز اشاره به آدم هایی دارد که توان ندارند و الا ظالم و ستمگرند.

آن دو شاخ گاو اگر خر داشتی

یک شکم در آدمی نگذاشتی

(سعدی)

۲۳٫ مار زیه د چله سی پی سه می ترسه.

مار گزیده از ریسمان سیاه و سفید هم می ترسد.

تا تار شب و روز چنان است کز ایشان

سهم رسن پیشه خورد مار گزیده

( انوری )

۲۴٫ هر تنگی بی خوشی دپی داره.

حکمت فوق که در قالب مثل آمده است و در میان ایرانیان از جمله قوم لر استفاده عام دارد، ریشه ای قرآنی دارد که شعرای ملی نیز آن را به نظم درآورده اند. « ان مع العسر یسری ».

پس از دشواری آسانی است ناچار

ولیکن آدمی را صبر باید

( سعدی )

از پی هر گریه آخر خنده ای است

مرد آخر بین مبارک بنده ای است

( مولوی )

منبع:rasekhoon.net

گردآوری:مجله یک پارس

داستان ضرب المثل خاک برسر

ریشه ضرب المثل های ایرانی, معنی ضرب المثل ها

داستان و کاربرد ضرب المثل خاک برسر

کاربرد ضرب المثل: 

ضرب المثل “خاک بر سر” دارای معانی مجازی فراوانی است، گاه برای تحقیر و یا به صورت دشنام به کار می رود و”چه خاکی بر سر کنم” به معنی چه کار باید بکنم است و ” خاک بر سر کرده کسی که به هنگام عزاداری برایحسین بن علی در حین راه پیمایی خاک بر سر خود می ریزد.

داستان ضرب المثل :

در دوران خلافت ” عبد الملک ” ، قطری ، رئیس خوارج از ترس ” حجاج بن یوسف” والی عراق به طبرستان گریختو به حاکم گیلان” اسپهبد فرخان” پنا ه آورد.اسپهبد فرخان فرمان داده بود که کسی به قطری که در دماوند اقامت کرده بود، آزار نرساند و نیازمندی های او را بر آورده سازند. پس از زمستان، قطری حق نمک به جا نیاورد و رسولی نزد” اسپهبد فرخان” فرستاد و پیام دادکه باید به آیین ما در آیی و گرنه برای جنگ آماده باش.

پس از آن هم با دستبرد زدن به آبادی ها و روستاهای اطراف دارای قدرت بسیاری شد.” حجاج بن یوسف” چون از قدرت یافتن قطری آگاه شد، ” سفیان کلبی” را با لشکری بزرگ فرستاد. اسپهبد در نامه ای به سفیان پیشنهاد داد که در جنگ با قطری او را یاری دهد، قطری چون از جریان آگاه شد، بی درنگ از دماوند به سمنان عقب نشست. ولی اسپهبد او را دنبال نمود و در نبردی بر او چیره شد و سرش را از تن جدا کرده و تحویل سفیان کلبی داد.

” سفیان” نیز آن را همراه با غنایم بدون آن که نامی از رشادت و دلیری اسپهبد بیاورد به نام خود برای “حجاج بن یوسف” در کوفه فرستاد. ” حجاج بن یوسف” چندی بعد که شنید این کار در واقع به دست اسپهبد انجام گرفته است از ” سفیان کلبی” به خشم آمد و رسولی با یک خروار ” زر” و یک خروار ” خاک” به  ری فرستاد و فرمان داد رسیدگی کنند که اگر این پیروزی بدون کمک اسپهبد انجام گرفته است این زر را به سفیان بدهند و اگر این کار به دست اسپهبد پایان گرفته است، زر را به اسپهبد بدهند و آن خاک را در وسط بازار شهر بر سر سفیان بریزند.و چون رسول بیامد و حقیقت آشکار شد، در اجرای فرمان زر به اسپهبد دادند و سفیان در وسط بازار ” خاک بر سر شد”.

گردآوری:مجله یک پارس

داستان ضرب المثل دوستی با مردم دانا نكوست

ریشه تاریخی ضرب المثل, ضرب المثل های ایرانی

داستان ضرب المثل دوستی با مردم دانا نكوست

مورد استفاده:

به كسانی گفته می‌‌شود كه می‌‌دانند معاشرت با افراد دانا سعادتمندی می‌‌آورد.

داستان ضرب المثل:

روزی روزگاری، مرد دانایی از منطقه‌ی آبادی كه پر از درختان میوه بود می‌‌گذشت. ناگهان چشمه‌ی آبی را دید كه از آن رودی روان شده بود. مرد كه خیلی خسته بود، هوس كرد برود و زیر درختی كنار رود كمی استراحت كند. مرد افسار اسبش را به درختی بست زیراندازش را برداشت تا زیر درختی پهن كند و بخوابد كه ناگهان دید باغبانی كنار رودخانه بیلش را به درخت تكیه داده و همانجا خوابیده. باغبان خسته با دهان باز خوابیده بود مرد با دیدن باغبان كه به این شكل خوابیده بود خنده‌اش گرفت. در همین حین به یكباره عقربی از كنار مرد خوابیده می‌‌گذشت مرد دانا دید عقرب از بدن و گردن مَرد گذشت و وارد دهان باغبان شد بعد مرد باغبان دهانش را بست. مرد دانا كه نمی‌توانست قبول كند عقربی به همین راحتی وارد بدن فردی شود و جان او را بگیرد، با خود گفت: هر جور شده باید از مرگ این مرد جلوگیری كنم و فكر كردن راه چاره‌ای به ذهنش رسید.

مرد مسافر شاخه‌ی تازه‌ای از یكی از درختان باغ كَند. تركه‌ی دردناكی از آن درست كرد و شروع كرد داد و بیداد به راه انداختن تا مرد باغبان را از خواب بیدار كرد. همین كه مرد بیدار شد اولین ضربه را به او زد تا سریع از جایش بپرد و به حركت وادار شود. باغبان بیچاره كه مات و متحیر مانده بود پرسید: تو كیستی؟ چرا می‌‌زنی؟ از كجا آمدی؟ ولی مرد دانا بدون اینكه جوابی بدهد با تركه او را دنبال می‌‌كرد و می‌گفت: بلند شو! بلند شو! تا دیر نشده چند تا میوه‌ی گندیده بخور.

مرد باغبان كه متوجه‌ی منظور او نبود می‌‌گفت: حالا چرا میوه‌ی گندیده. اگر بخواهم بخورم، از میوه‌های سالمش می‌‌خورم، چون باغ خودمه و خودم زحمتش را كشیدم. ولی گوش مرد دانا به این حرف‌ها و دلیل و منطق‌ها بدهكار نبود. باغبان را با تركه می‌زد كه جایی ثابت قرار نگیرد و می‌‌گفت: نه تو باید میوه‌ی گندیده بخوری!

باغبان كه دستش خالی بود و چاره‌ای جز تسلیم در برابر مرد دانا نداشت، دید اگر میوه‌های گندیده‌ی باغش را بخورد بهتر از این است كه مرتب ضربات تركه به جانش بخورد. شروع كرد به خوردن میوه‌های گندیده‌ای كه خودش از درختان باغ چیده بود تا به دور بریزد. مرد باغبان خورد و خورد تا جایی كه دیگر از شدت سیری داشت خفه می‌‌شد.

مرد باغبان با همان حالت زاری و بیچارگی رو كرد به مرد دانا و گفت: حداقل بگو جرم من چی هست كه چنین مجازات سنگینی را بدون هیچ گونه محاكمه‌ای برایم در نظر گرفتی؟ چیزی نمانده از خوردن این همه میوه‌ی گندیده جانم را از دست بدهم.

مرد دانا همینطور كه به طرف اسبش می‌‌رفت تا طنابش را باز كند و سوارش بشود گفت: حالا كجاش رو دیدی؟ حالا كه میوه‌های باغت را خوردی موقع دویدن زیر درختان باغت هست.

مرد دانا سوار بر اسبش با تركه‌ای كه درست كرده بود به مرد باغدار ضربه می‌‌زد و باغدار بیچاره می‌‌دوید. تا جایی كه مرد باغدار لحظه به لحظه حالش بدتر می‌‌شد. و در اثر این همه فشار و ترس و دلهره كه مرد دانا برایش ایجاد كرده بود حالش بهم می‌‌خورد. مرد دانا آنقدر این كار را ادامه داد تا باغدار هرچه خورده بود بالا آورد.

آن وقت مرد باغدار گوشه‌ای روی زمین افتاد و مرد دانا هم از اسبش پیاده شد، بالای سرش رفت و گفت: رفیق حالت چطور است؟

مرد باغدار كه خیلی عصبانی بود و می‌‌دید مردی كه تا آن لحظه در حال زورگویی و اذیت او بود حالا كه حالش بهم خورده بالای سرش آمده حالش را می‌‌پرسد و به رویش لبخند می‌‌زند. گفت: تو مرا كشتی حالا، حالم را می‌‌پرسی؟ مرد دانا گفت: مرا ببخش ای دوست! من چاره‌ای جز این كار نداشتم؟ باغبان كه معنی و مفهوم حرف‌های او را نمی‌فهمید، گفت: یعنی كه چی؟ تو چاره‌ای نداشتی جز اینكه مرا با تركه بزنی؟

مرد دانا گفت: من از این مسیر می‌‌گذشتم كه خواستم كمی در كنار رودخانه استراحت كنم. به یكباره تو را دیدم كه خوابیده بودی تو آنقدر خسته بودی كه دهانت بازمانده بود. من دیدم كه عقربی در اطراف تو حركت می‌‌كند، عقرب روی بدن تو آمد و آمد روی صورتت و رفت داخل دهانت آن وقت تو دهانت را بستی. من خواستم كمكی به تو بكنم. اگر به تو می‌‌گفتم كه عقربی را تو قورت داده‌ای از شدت ترس می‌مردی.

تنها راه چاره‌ای كه به ذهنم رسید این بود كه تو را به تحرك وادارم و كاری كنم تا تو حالت بهم بخورد به خاطر همین مجبورت كردم میوه‌های گندیده‌ی باغت را بخوری و بدوی تا قبل از اینكه زهر عقرب اثر كند آن را بالا بیاوری. برای اینكه حرفهایم را باور كنی، كافی است محتویات معده‌ات را كه بالا آورده‌ای یكبار دیگر نگاه كنی.

مرد باغبان كه باورش نمی‌شد این كار را كرد و دید یك عقرب سیاه را بالا آورده. مرد دانا با این كارها جان او را نجات داده بود. مرد باغبان به یكباره تمام تركه‌هایی كه خورده بود را فراموش كرد و به دست و پای مرد دانا افتاد و از او تشكر كرد.

منبع:rasekhoon.net

گردآوری:مجله یک پارس

ضرب المثل ملل مختلف درباره زن

 ضرب المثل درباره زن با ترجمه, ضرب المثل انگلیسی در مورد زن

ضرب المثل درباره زن

۱- آرژانتينيها

زن بد و زن خوب هر دو به شلاق احتياج دارند.

۲- افريقائيها

زن زيبا، خواهر مردان بسيارى است .

پوشش زن به قيمت آرامش دل شوهر است .

هر قدر با زن صميمى باشى قلبت را به او وامگذار.

زن حكم اسب را دارد، كسى كه او را مى راند صاحب اوست .

آنچه را شيطان در سال مى كند، پير زنى در يكروز انجام مى دهد.

اطاعت از زنان ، رفتن به دوزخ است .

زن حكم پتو را دارد اگر به خود بپيچى ناراحتت مى كند و اگر دورش بيندازى سرما مى خورى.

زن بى حجب و حيا آش بى نمك است .

۳- آلبانيها

زن را به دروغ و سگ را با استخوان راضى كن .

زنى كه مى خواند، شوهر مى خواهد.

۴- آلمانيها

آنجا كه زن حكومت دارد، شيطان سر پيشخدمت است .

كسى كه زن ثروتمند بگيرد، آزادى خود را فروخته است .

وقتى زنى مى ميرد، يك فتنه از دنيا كم مى شود.

مرد پيرى كه زن جوان بگيرد، مرگ به قهقهه مى افتد.

كارى كه شيطان از عهده برنيايد، زن انجام مى دهد.

مراقبت از يك جوال مگس آسانتر است تا مراقبت از يك زن .

بين (( بله )) و (( نه )) زن يك سوزن هم جا نمى گيرد.

شيطان ده ساعت وقت لازم دارد تا يك مرد را گول بزند ولى زن يك ساعت ده مرد را اغفال مى كند.

زنى كه كسى همراه ندارد، همراه همه است .

گريه زن ، دزدانه خنديدن است .

زن بدون مرد، باغ بدون ديوار است .

زن ، زيبايى را بر فضيلت ترجيح مى دهد.

۵- بوميهاى آمريكا

زن و زمين منشا جنگند.

زن زيبا، زحمت زيبا.

دهان زن تعطيل بردار نيست .

۶- اسپانيوليها

خوشبختى يا بدبختى مرد زن اوست .

از زن شرور بر حذر باش و به زن خوب اعتماد مكن .

زن كسى را كه دوست دارد تحقير مى كند و كسى را كه از او بدش مى آيد مى ستايد.

۷- استونيها (۲۵۵)

گيسوى زن دراز است و عقلش گرد.

زن را جوان بگير و جگر را گرم بخور.

از خاندان متمول اسب بخر و از خاندان فقير زن بگير.

اگر مى خواهى همه دنيا از مطلبى با خبر شوند، به زن بگو.

زن را چون بطرى محكم نگهدار.

دختران كه همه خوبند پس زنان بد از كجا مى آيند؟

زن زيبا بهشت چشم و دوزخ روح و برزخ جيب است .

زن در پائيز عاقلتر از مرد در بهار است .

زن هيچگاه از زن تمجيد نمى كند.

آب در غربال بهتر مى ماند تا راز در دهان زن .

۸- اعراب

بدنامى زن زايل شدنى نيست .

زن كچل به موهاى دختر خاله اش مى نازد.

زن بايد با مردى كه او را دوست دارد، ازدواج كند، نه با مردى كه طرف عشق اوست .

۹- انگليسيها

زن شرى است مورد نياز.

زن اسلحه يى بجز زبان ندارد.

زن زشت درد دل است و زن زيبا دردسر.

زن در ۱۰ سالگى فرشته ، در ۱۵ سالگى طاهره ، در چهل سالگى ابليس و بعد از آن عفريته است .

كسى كه زن را دوست ندارد پستان خوك را مكيده است .

زن به رويت مى خندد و گلويت را مى برد.

به زن بگو زيبايى تا از خوشى ديوانه اش كنى .

زنى كه بزك مى كند تابلوى (( به اجاره داده مى شود )) را نصب مى كند.

زنى هر اندازه به سر و وضع خود دقيق باشد، نسبت به خانه و زندگى بى قيد است .

اگر زن به اندازه خوبيش كوچك مى بود، سراپايش با يك پوست نخود پوشيده مى شد.

نصيحت زن چيز مهمى نيست ، ولى كسى كه آنرا نپذيرد ديوانه است .

فكر زن و باد زمستانى اغلب متغيرند.

دختر عفيف اگر پايش شكسته باشد، بهتر است تا براى تفريح از خانه دور ماند.

زن و موسيقى تاريخ بردار نيست .

زن چون بادنماى كشتى است ، به هر طرف كه باد آيد متمايل مى شود.

زن هر وقت بتواند مى خندد و هر وقت بخواهد مى گريد.

زن با اينكه دليل و منطق سرش نمى شود، هميشه حرف آخر با اوست .

وقتى زن خانه تنبل شد، كلفت هم با دهانش كار مى كند.

اگر از زن خود الاغ بسازيد، او هم از شما گاو مى سازد.

زن آنقدر كه به نظر مى آيد. پير است و مرد آنقدر كه احساس مى كند.

زن خوب محصول شوهر خوبست .

كسى كه با زن بيوه اى ۳ فرزند دارد، ازدواج كند، با چهار دزد ازدواج كرده است .

زن بيوه مگير، جز آنكه شوهرش را به دار آويخته باشند.

۱۰- ايتاليائيها

خنده زن زيبا، گريه كيف پول آقاست .

زن در كنار پنجره ، مانند انگور در معبر آويزان است .

۱۱- ايرانيان

زن بلاست ولى هيچ خانه اى بى بلا نباشد.

اسب و زن و شمشير وفادار كه ديد؟

زن و اژدها هر دو در خاك به

خداى زن مرد است .

زن يكى ، خدا يكى .

۱۲- ايرلنديها

سه طبقه از مردان از شناسائى زنان عاجزند: جوانان و پيران و ميان سالان .

۱۳- برمه ئيها

زن در گهواره هم كه هست خودش را معرفى مى كند.

زن كور باشد بهتر است تا بسيار زيبا.

۱۴- بلغاريها

خانه بدون زن ، مثل چاه بدون دلو است .

زن بى شوهر مثل اسب بدون دهنه است .

زن زيبا ۳ شوهر لازم دارد: ۱- مالدارى كه خرجش را بدهد. ۲- زيبائى كه با او عشق ورزد. ۳- اوباشى كه او را كتك زند.

زن فقط سنش و آنچه را كه نمى داند مخفى نگه مى دارد.

۱۵- بوسنيها

از زن ريشدار و مرد بى ريش بر حذر باش .

۱۶- پرتغاليها

زن و گوسفند را بايد زود به خانه آورد (و گر نه نصيب گرگ مى شوند.)

۱۷- پشتوها

عقل زن زير پاى اوست .

زن خوب آنست كه يا در خانه باشد يا در گور.

مردان چون كوهند و زنان چون اهرم .

۱۸- چكها

خانه بدون زن مثل چمن بدون شبنم است .

دود و چكه و زن غرغرو، مرد را از خانه فرار مى دهد.

۱۹- چينيها

زن زشت و مال كم ، قلعه و حصار لازم ندارد.

اگر مردى به زنش خيانت كند، از خانه به خيابان تف انداخته است و اگر زنى به شوهرش خيانت كند، از كوچه به خانه تف انداخته است .

پسرت را در اتاق و زنت را در بستر نصيحت كن .

چنانكه حباب مى تركد، زن راز افشا مى كند.

مرد گمان مى كند كه مى داند ولى زن معتقد است كه بهتر مى داند.

وقتى مردى ديوانه زنى مى شود بايد صبر كرد، خود آن زن او را عاقل مى كند.

وقتى زن با لبانش مى گويد (( نه )) با چشمانش مى گويد: (( بله ))

زن از مصيبت ديگران خوشحال و از نعمتشان بدحال مى شود.

كاخ بزرگان را زن پر كرده و كلبه فقرا را بچه .

۲۰- داهوميها

زن شلخته داشتن بهتر از مجرد بودن است .

۹۹ درصد آرزوهاى زن شايد بر شوهر معلوم باشد اما صددرصد آن را شيطان هم نمى داند.

۲۱- دانماركيها

سه زن و يك غاز، يك راسته بازار.

۲۲- روسها

نه جوجه را مرغ مى نامند و نه زن را انسان .

وقتى دخترى متولد مى شود، چهار ديوار مى گريد.

زن سايه است ، تعقيبش كنى ، فرار مى كند، فرار كنى تعقيبت مى نمايد.

كسى كه با زن بيوه جوان عروسى نكرده باشد نمى داند بدبختى يعنى چه .

آزادى حتى زن خوب را هم فاسد مى كند.

اگر زنت به تو تملق گفت حتما نقشه سوئى در سر دارد.

زن دو روز عزيز است : روزى كه به خانه ات مى آيد و روزى كه به خاك سپرده مى شود.

زنت را چون جانت دوست بدار ولى او را از ترس بلرزان .

زن كوزه نيست كه بشكند از زدنش دريغ مكن .

زن در آن واحد ۷۷ فكر دارد.

شهادت زن عليه شوهر مسموع نيست .

زن بى جهت شكايت مى كند، عمدا دروغ مى گويد، آشكارا مى گريد و مخفيانه مى خندد.

اگر مردى زن زيبايش را روزى ۳ بار نزند از ديوار بالا مى رود.

مرد عاقل در گريه زن چيزى جز آب نمى بيند.

اگر مردى خيلى پير و شكسته است ، تقصير زنش مى باشد.

زن را با چكش بكوب و از آن طلا بساز

۲۴- رومانيها

زنان راه گريه بلدند تا دروغ بگويند

بهترين زنان هم دنده اى از شيطان دارد

اگر پير زنى را گول زنى ، شيطانى را به دام آرى .

۲۵- ژاپنيها

زبان زن خنجرى است كه هرگز زنگ نمى زند.

زن خوب آنست كه كدبانوى خوبى باشد.

به زنت تا آنجا اعتماد كن كه چشم مادرت او را مى پايد.

۲۶- سوئديها

كسى كه زنش را بزند ۳ روز گرسنگى مى كشد و ۳ روز هم كارش تعطيل است

كسى كه زنش با او با وفا و زنبور با او مهربان باشد، ثروتمند مى شود.

شب و زن و عشق ، مرد را به اشتباه مى اندازد.

۲۷- سياميها

مرد خود ثابت و مستقل است ولى ثبات و استقلال زن به مرد است .

۲۸- صربستانيها

به محصولت تا به انبار نريزى و به زنت تا در گورش نسپارى اعتماد مكن .

وقتى خدا به مردى غضب مى كند، يگانه دختر يك خانواده را به زنى به او مى دهد.

زن زيبا و مال دنيا خائن ترين چيزهاست .

۲۹- فرانسويها

از آشپز خوب و زن جوان بر حذر باش .

زن صابون مرد است

زن زشت درمان واقعى عشق است

انتخاب زن و هندوانه مشكل است

بدون زن ، مرد موجودى خشن و نخراشيده است

مردى از چوب به زنى از طلا مى ارزد.

به زنى كه دم از تقوى زند اعتماد مكن .

زن و كشتى هميشه در معرض واژگون شدن هستند.

۳۰- فنلانديها

زن را از ده بگير نه از خيابان .

در خانه ، نه شاخ بز لازم است و نه ثروت زن .

مرد براى كار از خانه بيرون مى رود و زن براى اينكه او را تماشا كنند.

۳۱- كردها

زن قلعه ايست كه مرد زندانى آنست .

تمام شعور زن در خانه است ، اگر از آن خارج شد فاقد ارزش ‍ مى گردد.

۳۲- گرجيها 

اگر زن خوب بود، خدا هم يكى براى خودش درست مى كرد.

اسلحه زن اشك اوست .

۳۳- لاتين ها

شيطان هم نمى داند كه زن چاقويش را كجا تيز مى كند.

اگر يك عمر زنت را بر دوش گيرى و فقط يك لحظه او را زمين بگذارى ، خواهد گفت خسته ام :

زن يكصد مذهب عوض مى كند تا به خواهش دلش برسد.

۳۴- اهالى ماداگاسكار

زن جوان آشپز بدى است .

۳۵- مردم مالايا

زنى كه از خانه بيرون مى رود، حكم باغى را دارد كه در مسير گله قرار گرفته باشد.

۳۶- مراكشيها

با زنت مشورت كن و عقيده خودت را اجرا نما.

زن لباس است و هوش ثروت

۳۷- مسيحيان

خدايا مرا به هر طاعونى گرفتار كن ، جز طاعون قلب و به هر شرارتى دچار ساز، جز شرارت زن .

۳۸- مصريها

زن اگر چانه اش كمتر مى شد محبوبتر مى شد.

حسادت زن كليد طلاق او است .

۳۹- نروژيها

زن ابتدا كنيز، بعدا رفيق ، در آخر آقا بالاسر است .

زن قبل از عروسى مى گريد و مرد بعد از آن .

گوشت را به خواستگارى بفرست نه چشمت را.

زن مثل نعناع است هر چه او را بيشتر بكوبى ، بويش بهتر است .

شيطان زن را بلعيد، ولى از هضمش عاجز ماند.

۴۰- هلنديها

وقتى در خانه زن خوبى باشد، خوشى از در و ديوار مى بارد.

۴۱- هنديها

قول زن نقش بر آب است .

بدون زن خانه جاى شيطان است .

ورود زن آغاز سعادت است .

زن در نبودن شوهر مى گريد و زمين در نبودن آب

هزار مرد با هم توافق مى كنند ولى توافق دو خواهر محال است .

مرد شهوت را دوست دارد و زن مرد را

زن و كيف پولت را محكم ببند و همراهت بردار.

زن زيبا مال همه است و زن زشت مال خودت

به ابليس پناه بده ولى به زن راه مده .

۴۲- هنگريها – مجارستانيها

از زن و شر و خيار هر چه كمتر بهتر.

۴۳- يونانيها

شرهاى سه گانه عبارتند از طوفان و آتش و زن .

يا زن نگير يا اگر گرفتى نگذار آقايى كند

زن گرفتن شرى است كه مردان برايش دست به دعا برمى دارند.

۴۴- يهوديها

براى خريد زمين خيزبردار و براى زن گرفتن ، دست به عصا راه برو.

وقتى مرد پير، زن جوان مى گيرد، مرد جوان مى شود و زن پير.

از نظر اسلام

زن امانت خداست نزد شوهر.

زن لباس شوهر است و شوهر لباس زن .

زن ريحان است نه قهرمان .

زن عقربى است شيرين گز.

زن شرى است كه گزيرى از آن نيست .

زن مانند استخوان كج است ، اگر بخواهى راستش كنى مى شكند.

زن بهتر است متكبر و بخيل و ترسو باشد.

جز با زنان عاقل و آزموده مشورت مكن .

غيرت ورزى بيجاى مرد، زن را به فساد مى كشاند.

منبع:zananmojoodatiezafa.blogfa.com

گردآوری:مجله یک پارس

 

ضرب المثل دانه دیدی، دام ندیدی

ضرب المثل با معنی, داستان ضرب المثل ها

داستان ضرب المثل دانه دیدی، دام ندیدی

مورد استفاده:

در مورد افرادی گفته می‌شود كه با غرور كاذبشان دچار درد سر می‌شوند.

داستان ضرب المثل:

در روزگاران گذشته، كلاغ و عقابی در جنگل زندگی می‌كردند. كلاغ روی یكی از درختان بلند جنگل لانه داشت و عقاب روی قلّه‌ی كوه بلندی در وسط جنگل لانه ساخته بود. كلاغ خیلی دوست داشت مثل عقاب آرام و سریع بتواند پرواز كند. اما قادر نبود. كلاغ هر روز جلوی لانه‌اش می‌نشست و به پرواز عقاب نگاه می‌كرد. خبر این كار كلاغ به گوش عقاب رسیده بود كه كلاغی روی درخت چنار بلند جنگل زندگی می‌كند كه از پرواز عقاب لذّت می‌برد. به همین دلیل عقاب هر روز وقتی شكارش را به دست می‌آورد یك دور اضافه بالای درخت چنار می‌زد و به لانه‌اش در بالای كوه می‌رفت.

یك روز عقاب هرچه گشت شكار مناسبی پیدا نكرد وقتی از شكار ناامید شد تصمیم گرفت به سراغ كلاغ برود و او را از نزدیك ببیند و بپرسد نظرش در مورد پرواز او چیست؟ با این افكار عقاب آمد روی شاخه جلوی لانه‌ی كلاغ نشست. كلاغ داخل لانه‌اش بود وقتی دید عقاب به در لانه‌ی او آمده سریع از لانه‌اش خارج شد و با خوشحالی گفت: سلام. من همیشه شیفته‌ی شما و پروازتان بوده‌ام، من هر روز ساعت‌ها روی این شاخه می‌نشینم و پرواز زیبای شما را نگاه می‌كنم.

عقاب لبخندی زد و گفت: ممنونم. من هم خوشحالم كه تو پرواز من را دوست داری ولی تو باید در حد توانایی‌های خودت از خودت توقع داشته باشی من عقابم و تو كلاغ توانایی‌های ما در پرواز با هم متفاوت هست.

كلاغ گفت: می‌دونم ولی واقعاً برای من جالبه كه بدونم شما وقتی در آسمان با آرامش بالهایتان را باز می‌كنید و به آرامی حركت می‌كنید چه حسی دارید؟ اصلاً ‌زمین، درخت و رودخانه‌های روی زمین رو چه طوری می‌بینید؟

عقاب ابتدا خواست واقعیت را بگوید و بگوید كه از آن همه بالا همه چیز به وضوح این پایین نیست و همه چیز رو حتی كوچكتر از اندازه واقعی آنها می‌بیند ولی وقتی كه كلاغ اینقدر از او تعریف كرده بود و به توانایی او غبطه خورده بود دچار غرور كاذب شد و نتوانست واقعیت را بگوید در عوض گفت: من درسته كه در فاصله‌ی زیادی نسبت به زمین پرواز می‌كنم ولی به حدی تیزبین هستم كه حتی تخم گنجشكی كه در لانه‌اش بالای یك درخت هست را می‌توانم ببینم.

كلاغ ساده گفت: خوش به حالت. عجب چشمان تیزبینی داری؟ عقاب گفت: این كه چیزی نیست معمولاً دانه‌های كوچكی را كه روی زمین افتاده است را هم قادرم ببینم. كلاغ كه خیلی تعجب كرده بود گفت: چه جالب، در آن دور دست‌ها و اطراف جنگل چه می‌بینی؟ عقاب درواقع هیچ چیز نمی‌دید ولی برای اینكه دروغ اولش لو نرود مجبور شد بگوید: چند دانه‌ی گندم روی زمین ریخته كه من از اینجا می‌بینم. كلاغ كه واقعاً باورش نمی‌شد عقاب از این فاصله قادر باشد در دامنه‌ی كوه دانه‌های گندم را ببیند گفت: می‌شه برای اینكه قدرت تیزبینی تو به من ثابت بشه از این جا به طرف آنجا بروی من هم با تمام توانم پرواز می‌كنم تا به آنجا برسیم.

عقاب به امید اینكه در این فاصله‌ی طولانی بالاخره جایی چند دانه‌ی گیاه می‌بیند و آن را به كلاغ نشان می‌دهد و می‌گوید من از آنجا اینها را دیدم به راه افتاد. بعد از كمی كه پیش رفت، سعی كرد فاصله‌اش با زمین را كمتر كند تا با دقت بیشتری بتواند زمین را ببیند تا شاید دانه گیاهی برای خوردن پیدا كند.

كلاغ بیچاره نفس زنان با تمام توانش سعی می‌كرد تا به عقاب برسد ولی عقب می‌ماند. از طرفی عقاب همینطور كه آرام در فاصله‌ی كم در حال پرواز بود دید مشتی دانه‌ی گندم روی زمین ریخته سریع به طرف آن رفت تا آنجا بماند و قبل از اینكه كلاغ برسد بتواند قدرت تیزبینی‌اش را به او نشان دهد ولی تا روی زمین نشست، طنابی را كه شكارچی اطراف تور كشیده بود را ندید و عقاب تیزبین داخل تور به دام افتاد. هرچه عقاب تلاش كرد تا خودش را نجات بدهد پروبال بیشتری از او می‌ریخت و بیشتر گیر می‌كرد.

عقاب اصلاً دوست نداشت كلاغ سر برسد و او را در حالی كه در تور گیر افتاده را ببیند. راضی بود شكارچی بیاید و هرچه زودتر او را بردارد و هر بلایی می‌خواهد بر سرش بیاورد ولی كلاغ او را نبیند. شكارچیان معمولاً هر روز صبح دام را می‌چیدند و فردا صبح برمی‌گشتند تا ببینند حیوانی در آن به دام افتاده یا نه. كلاغ كه تند و تند پر می‌زد تا به عقاب برسد، رسید ولی حیوانی كه در تور شكارچی اسیر شده بود را نشناخت.

كلاغ باورش نمی‌شد دوست زرنگ و تیزبینش در دام شكارچی اسیر شده است. كمی كه گذشت و مطمئن شد عقاب است، شروع كرد به خنده این خنده باعث عصبانیت بیشتر عقاب می‌شد. عقاب خواست اتفاق پیش آمده را توجیه كند و گفت: ‌این دانه‌هایی كه روی زمین ریخته را می‌گفتم من از آن فاصله این دانه‌ها را می‌دیدم. كلاغ زد زیر خنده و حسابی خندید و بعد گفت: تو دانه‌های به این ریزی را از آن فاصله می‌توانی ببینی بعد دام به این بزرگی كه روی زمین پهن بوده را ندیدی؟

عقاب فهمید حسابی خراب كاری كرده و با غرور كاذبش آبروی خودش را برده چاره‌ای نداشت جز اینكه به همه چیز اعتراف كند. گفت: حق با توست من به تو دروغ گفتم ولی خواهش می‌كنم قبل از اینكه شكارچی برگردد كمك كن و من رو از این مهلكه نجات بده.

كلاغ گفت: من كاری از دستم برنمی‌آید ولی به دنبال موش می‌روم. او را به اینجا می‌آورم تا طنابهای تو را بجود و تو را نجات دهد.

منبع: rasekhoon.net

گردآوری:مجله یک پارس

ﺿﺮﺏﺍﻟﻤﺜﻞهای ﺟﺎلب ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ

ﺿﺮﺏﺍﻟﻤﺜﻞهای ﺟﺎﻟﺒﯽ ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ, ﺿﺮﺏﺍﻟﻤﺜﻞﻫﺎﯼ ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ

ﺿﺮﺏﺍﻟﻤﺜﻞ درباره ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ با معنی

غمزﻩ ﺷﺘﺮﯼ ﺁﻣﺪﻥ

ﻧﺎﺯﮐﺮﺩﻥ ﻟﻮﺱ ﻭ ﺑﯽﻣﺰﻩ،

ﻓﯿﻞ ﺯﻧﺪﻩ ﻭ ﻣﺮﺩﻩﺍﺵ ﺻﺪﺗﻮﻣﺎﻥ ﺍﺳﺖ

ﺍﺭﺯﺵ ﺷﺨﺺ ﻧﮑﻮﮐﺎﺭ ﭼﻪ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻭ ﭼﻪ ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﺮﮒ ﺑﻪﯾﮏ ﻣﯿﺰﺍﻥ ﺍﺳﺖ.

ﻓﯿﻠﺶ ﯾﺎﺩﻫﻨﺪﻭﺳﺘﺎﻥ ﮐﺮﺩﻩ

ﺑﻪﯾﺎﺩ ﻋﻮﺍﻟﻢ ﺧﻮﺵ ﮔﺬﺷﺘﻪﻫﺎ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ

ﻓﯿﻞ ﻭ ﻓﻨﺠﺎﻥ ﺑﻮﺩﻥ

ﻧﻈﯿﺮ ﺩﻭﺷﮑﻞ ﻧﺎﺑﺮﺍﺑﺮ ﻭ ﭼﯿﺰ ﻏﯿﺮﻗﺎﺑﻞ ﻗﯿﺎﺱ

ﻗﺴَﻤَﺖ ﺭﺍ ﺑﺎﻭﺭﮐﻨﻢ ﯾﺎ ﺩﻡ ﺧﺮﻭﺱﺭﺍ

ﺍﺯظوﺍﻫﺮ ﺣﺎﻟﺖﭘﯿﺪﺍﺳﺖﮐﻪ ﺣﺮﻑﺭﺍﺳﺖﻧﻤﯽﺯﻧﯽ

ﻗﻤﺮ ﺩﺭﻋﻘﺮﺏ ﺷﺪﻥ

ﺑﻬﻢﺭﯾﺨﺘﻦ ﺍﻭﺿﺎﻉﻭﺍﺣﻮﺍﻝ، ﺷﻠﻮﻍ ﺑﻠﻮﻍ ﺷﺪﻥ

ﮐﺎﺭ ﺑﻮﺯینه ﻧﯿﺴﺖ ﻧﺠﺎﺭﯼ

ﻫﻤﺎﻧﻨﺪ: هرﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﺑﻬﺮﮐﺎﺭﯼ ﺳﺎﺧﺘﻨﺪ، ﺧﺮﺱ ﻭ ﻧﺠﺎﺭﯼ

ﮐﺎﺭ ﺣﻀﺮﺕ ﻓﯿﻞ ﺍﺳﺖ

ﮐﺎﺭﯼ ﺳﺨﺖ ﻭ ﻣﺸﮑﻞ ﻭ ﭘﺮﺩﺭﺩﺳﺮ ﺍﺳﺖ، ﮐﺎﺭ ﻫﺮﮐﺲ ﻧﯿﺴﺖ .

کاهﭘﯿﺶﺳﮓ ﻭﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻥ پیشﺧﺮ ﻧﻬﺎﺩﻥ

ﮐﺎﺭﯼ بیﺭﻭﯾﻪ ﻭ ﻭﺍﺭﻭﻧﻪ ﺍﻧﺠﺎﻡﺩﺍﺩﻥ، ﮐﺎﺭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﮐﺎﺭﺩﺍﻥ ﺑﺴﭙﺮﺩﻥ

مثل ﮐﺒﮏ ﺳﺮﺵﺭﺍ ﺯﯾﺮ ﺑﺮﻑ ﻣﯽﮐﻨﺪ

ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﻧﻤﯽﺑﯿﻨﺪ ﻭ ﺍﺯﺟﺎﯾﯽ ﺧﺒﺮ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﻭ ﺧﯿﺎﻝ ﻣﯽﮐﻨﺪ ﮐﺴﯽ ﻫﻢ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻧﻤﯽﺑﯿﻨﺪ

ﮐﺒﮑﺶ ﺧﺮﻭﺱ ﻣﯽﺧﻮﺍﻧﺪ

ﺷﻨﮕﻮﻝ ﻭ ﺷﺎﺩ ﻭ ﺳﺮﺣﺎﻝ ﺍﺳﺖ .

ﮐﺴﯽﮐﻪ ﺧﺮ ﺭﺍ ﺑﺎﻻﺑﺒﺮﺩ ﭘﺎﯾﯿﻦﻫﻢ ﻣﯽﺗﻮﺍﻧﺪ ﺑﯿﺎﻭﺭﺩ

ﺳﺮﺭﺷﺘﻪ ﻭ ﺭﻣﺰ ﻫﺮﮐﺎﺭﯼ ﺩﺭ ﺩﺳﺖ درست ﮐﻨﻨﺪﻩ ﺁﻥ ﺍﺳﺖ

ﮐﻼﻍ ﺍﺯ ﻭﻗﺘﯽﺑﭽﻪﺩﺍﺭﺷﺪ ﺷﮑﻢﺳﯿﺮﺑﻪﺧﻮﺩﻧﺪﯾﺪ

ﻭﻗﺘﯽ ﻣﻌﺎﺵ ﺗﻨﮓ ﺑﻮﺩ ﻣﺤﺮﻭﻣﯿﺖ ﺣﺘﻤﯽ ﺍﺳﺖ، ﺑﭽﻪﺩﺍﺭ ﺷﺪﻥ فقیر ﻭ ﻣﺮﺩﻡ ﮐﻢﺑﻀﺎﻋﺖ ﺑﺪﻭﻥﺯﺣﻤﺖ ﻭ ﺩﺭدﺳﺮ ﻧﯿﺴﺖ.

ﮐﻼﻍ ﺳﺮﻻﻧﻪﺧﻮﺩﺵ ﻗﺎﺭﻗﺎﺭ ﻧﻤﯽﮐﻨﺪ

ﺑﻪ ﺧﻮﯾﺸﺎﻥ ﻭ ﻧﺰﺩﯾﮑﺎﻥ ﻧﺎﺳﺰﺍﮔﻮﯾﯽ ﺷﺎﯾﺴﺘﻪ ﻧﯿﺴﺖ

ﮐﺴﯽ ﻣﯽﺩﺍﻧﻪ ﮐﻪ ﮔﺮﺑﻪ ﮐﺠﺎﺗﺨﻢ ﻣﯽﮔﺬﺍﺭﺩ

ﮐﺴﯽ ﺳﺮ ﺍﺯﮐﺎﺭﺵ ﺩﺭ ﻧﻤﯽﺁﻭﺭﺩ. ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺯﺭﻧﮓ ﻭ ﺣﻘﻪﺑﺎﺯ ﺍﺳﺖ

ﮐﯿﻨﻪ شتری ﺩﺍﺷﺘﻦ

ﻋﺪﺍﻭﺕ ﺭﺍ ﺩﺭﺩﻝﮔﺬﺍﺷﺘﻦ، ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺑﺪﺩﻝ ﺑﻮﺩﻥ

ﮔﺎﻭﺍﻥ ﻭ ﺧﺮﺍﻥ ﺑﺎﺭ ﺑﺮﺩﺍﺭ       ﺑﻪ ﺯ ﺁﺩﻣﯿﺎﻥ ﻣﺮﺩﻡ ﺁﺯﺍﺭ

ﻣﺮﺩﻡﺩﺍﺭﯼ ﻭ ﻣﺤﺒﺖ ﺑﻪهمنوﻉ ﺷﺮﻁﺍﻧﺴﺎﻧﯿﺖ ﺍﺳﺖ

ﮔﺎﻭﺑﻨﺪﯼ ﺩﺍﺷﺘﻦ

ﺑﯿﻦ ﺩﻭ ﯾﺎ ﭼﻨﺪﻧﻔﺮ ﺯﺩ ﻭ ﺑﻨﺪﯼ ﺩﺭﮐﺎﺭ ﺑﻮﺩﻥ، ﺑﺎ ﮐﺴﯽ بدوبستنﮐﺮﺩﻥ .

ﮔﺎﻭﯼ ﺷﺎﺥ ﻭ ﺩﻡ

ﺁﺩﻡ ﺗﻨﻮﻣﻨﺪ ﺷﻮرﯾﺪﻩ ﻭﺍﻗﻌﯽ، ﻫﻤﺎﻧﻨﺪ ﻏﻞ ﺑﯽﺷﺎﺥ ﻭ ﺩﻡ

ﮔﺎﻭ ﭘﯿﺸﺎﻧﯽ ﺳﻔﯿﺪ

ﻣﻌﺮﻭﻑوﻣﺸﻬﻮﺭ ﻧﺰﺩﻫﻤﻪ، ﻫﻤﻪﮐﺲ ﺍﻭﺭﺍ ﻣﯽﺷﻨﺎﺳﺪ

ﮔﺎﻭ ﺧﻮﺵ ﺁﺏ ﻭ ﻋﻠﻒ

ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻫﯿﭻ ﻧﻮﻉ ﺧﻮﺭﺩﻧﯽ ﺭﻭﮔﺮﺩﺍﻥ ﻧﯿﺴﺖ، ﻫﺮ ﭼﻪ ﺑﯿﺶ ﺑﯿﺎﯾﺪ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﮐﺮﺍﻩ ﻭ

ﺑﺎ ﺍﺷﺘﻬﺎﯼ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﯽﺧﻮﺭﺩ

ﮔﺎﻭﺵ دوقلو ﺯﺍﯾﯿﺪﻩ ﺍﺳﺖ ‏(ﮔﺎﻭﻣﺎﻥ ﺩﻭقلو ﺯﺍﺋﯿﺪﻩ ﺍﺳﺖ‏)

ﻣﺸﮑﻠﯽ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﭘﯿﺶﺁﻣﺪﻩ، ﺯﯾﺎﻥ ﻭ ﺿﺮﺭﯼ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺍﻭ ﺷﺪﻩ

ﮔﺎﻭ ﻧﻪ ﻣﻦ ﺷﯿﺮ ﺍﺳﺖ

ﮐﺴﯽﮐﻪ ﺑﺎﯾﮏ ﺣﺮﻑ ﯾﺎﺣﺮﮐﺖ ﻧﺎﺷﺎﯾﺴﺘﯽ ﻫﻤﻪ ﻧﯿﮑﯿﻬﺎ ﻭ ﺯﺣﻤﺎﺕﺧﻮﺩﺭﺍ ﺿﺎﯾﻊ ﻭ ﺑﯽﺍﺛﺮ ﺳﺎﺯﺩ

ﮔﺮﺑﻪ ﺑﻪﺩنبهﺍﻓﺘﺎﺩ ﺳﮓﺑﻪ ﺷﮑﻤﺒﻪﺍﻓﺘﺎﺩ

ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﮐﺴﯽﮐﻪ ﺑﻪﺧﻮﺭﺩﻥ ﺣﺮﺹ ﻭ وﻟﻊ ﺩﺍﺭﺩ ﮔﻔﺘﻪﺍﻧﺪ، ﭘﺮﺧﻮر ﻭ ﺷﮑﻤﻮ

ﮔﺮﺑﻪ ﺑﺮﺍﯼﺭﺿﺎﯼﺧﺪﺍ ﻣﻮﺵ ﻧﻤﯽﮔﯿﺮﺩ

ﻫﯿﭻﮐﺲ بدوﻥ ﺩﺭﯾﺎﻓﺖﺍﺟﺮﺕ ﮐﺎﺭﯼ ﻧﻤﯽﮐﻨﺪ، ﺗﻼﺵ ﻭ ﺯﺣﻤﺖ ﻫﺮﮐﺲ ﺑﺮﺍﯼﮐﺴﺐ ﺳﻮﺩ ﺍﺳﺖ

ﮔﺮﺑﻪ ﺩﺭﺧﺎﻧﻪ پﺻﺎﺣﺒﺶ ﺷﯿﺮ ﺍﺳﺖ ‏(ﻫﻤﺎﻧﻨﺪ سگﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪﺻﺎﺣﺒﺶ ﺷﯿﺮ ﺍﺳﺖ)

ﮔﺮﺑﻪﺩﺳﺘﺶﺑﻪﮔﻮﺷﺖﻧﺮﺳﯿﺪﮔﻔﺖﺑﻮﻣﯽﺩﻫﺪ

ﺁﺩﻡ ﺗﻨﺒﻞ ﺍﮔﺮ ﻣﻮﻓﻘﯿﺘﯽ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﺁﻥﺭﺍ ﺍﺯ ﺑﯽﺍﻋﺘﺒﺎﺭﯼ ﺩﻧﯿﺎ ﻓﺮﺽ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﺩﻝ خود ﺭﺍﺧﻮﺵ ﻣﯽﮐﻨﺪ

ﮔﺮﺑﻪ ﺭﺍ ﺍﺯﻫﺮﻃﺮﻑ ﺑﺎﻻ ﺑﯿﺎﻧﺪاﺯﯼ ﭼﻬﺎﺭ ﺩﺳﺖ ﻭ ﭘﺎ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻣﯽﺁﯾﺪ

ﺍﺯ ﻫﺮﺟﻬﺖ ﻣﺮﺍﻗﺐ ﺍﺳﺖ ﺗﺎ ﻟﻄﻤﻪﺍﯼﺑﻪﻣﻨﺎﻓﻌﺶ ﻧﺤﻮﺭﺩ.

ﮔﺮﺑﻪ ﺭﺍ ﺩﻡحجله ﺑﺎﯾﺪ ﮐﺸﺖ

ﺍﺯ ﺁﻏﺎﺯ ﻫﺮﮐﺎﺭﯼ ﺑﺎﯾﺪ ﻣﺤﮑﻢﮐﺎﺭﯼ ﮐﺮﺩ.

ﮔﺮﺑﻪﺭﻗﺼﺎﻧﯽ ﮐﺮﺩﻥ ‏(ﮔﺮﺑﻪ ﺭﻗﺼﺎﻧﺪﻥ‏)

ﺍﺷﮑﺎﻝ ﺗﺮﺍﺷﯽ ﮐﺮﺩﻥ، ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻭ ﻓﺮﺩﺍ ﮐﺮﺩﻥ، ﺑﺎﺯﯼ ﺩﺭ ﺁﻭﺭﺩﻥ

ﮔﺮﺑﻪ ﻫﻔﺖﺗﺎ ﺟﺎﻥ ﺩﺍﺭﺩ

ﺩﻏﻞﮐﺎﺭﯼ ﺍﺳﺖ ﺟﺎنﺳﺨﺖ ﻭﻣﻘﺎﻭﻡ ، ﻃﺎﻗﺖ ﺳﺨﺘﯽ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺭﺩ .

ﮔﺮﮒ ﺁﺷﺘﯽ

ﺻﻠﺤﯽ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﻣﺼﻠﺤﺖ ، ﺁﺷﺘﯽ ﻣﻮﻗﺘﯽ ﻭ ﻇﺎﻫﺮﯼ ﻭ ﻧﻪ ﺣﻘﯿﻘﯽ

ﮔﺮﮒ ﺑﺎﺭﺍﻥﺩﯾﺪﻩ

ﻫﻤﺎﻧﻨﺪ ﺷﺨﺺ ﺳﺮﺩ ﻭ ﮔﺮﻡ ﭼﺸﯿﺪﻩ ، ﺁﺩﻡ ﺑﺎ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﭘﺨﺘﻪ ﺑﻮﺩﻥ .

ﮔﺮﮒ ﺩﺭ ﻟﺒﺎﺱ ﻣﯿﺶ

ﺑﻪﻇﺎﻫﺮ ﻧﯿﮑﻮﮐﺎﺭ ﻭ ﻣﺼﻠﺢ ﻭﻟﯽ ﺩﺭ ﺑﺎﻃﻦ ﻓﺎﺳﺪ ﻭ ﺭﯾﺎﮐﺎﺭ

ﮔﺮﮒ ﺩﻫﻦﺁﻟﻮﺩﻩ ﻭ ﯾﻮﺳﻒ ﻧﺪﺭﯾﺪﻩ

ﺑﺪﻭﻥ ﮔﻨﺎﻩ ﮔﺮﻓﺘﺎﺭ عقوبت ﺷﺪﻥ

ﮔﺮﮒ ﻭ ﻣﯿﺶ ﺍﺯ ﯾﮏﺟﺎ ﻣﯽﺧﻮﺭﻧﺪ ‏(ﺑﺎﻫﻢ ﺁﺏ ﻣﯽﺧﻮﺭﻧﺪ)

ﺟﺎﯾﺴﺖ ﮐﻪ ﻋﺪﺍﻟﺖ ﻭ ﺍﻣﻨﯿﺖ ﺑﺮﻗﺮﺍﺭ ﺍﺳﺖ ، ﻫﻤﺎﻧﻨﺪ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺑﺎ ﮐﺴﯽ ﮐﺎﺭﯼ ﻧﺒﺎﺷﺪ .

ﮔﺮﮒ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﮔﺮﺳﻨﻪ ﺍﺳﺖ

ﺍﺷﺨﺎﺻﯽ ﺣﺮﯾﺺ ﺩﺭ ﺗﻤﺎﻡ ﻋﻤﺮ ﻣﺤﺘﺎﺝ ﻭ ﻧﯿﺎﺯﻣﻨﺪﻧﺪ، ﻫﻤﭽﻮﻥ ﭼﺸﻢ ﺗﻨﮓ ﺩﻧﯿﺎﺩﺍﺭ… .

ﮔﻔﺘﻨﺪ ﺧﺮﺱ ﺗﺨﻢ ﻣﯽﮔﺬﺍﺭﺩ ﻭ ﯾﺎ ﺑﭽﻪ ﻣﯽﮐﻨﺪ ﮔﻔﺖ ﺍﺯﺍﯾﻦ ﺩﻡﺑﺮﯾﺪﻩ ﻫﺮﭼﻪﺑﮕﻮﯾﯽ ﺑﺮ ﻣﯽﺁﯾﺪ

ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺁﺩﻡ ﺭﻧﺪ ﻭ ﻫﻤﻪ ﻓﻦ ﺣﺮﯾﻒ ﻫﺮﮐﺎﺭﯼ ﺑﺮ ﻣﯽﺁﯾﺪ

ﮔﻨﺠﺸﮏ ﺍﻣﺴﺎﻟﯽ ﮔﻨﺠﺸﮏ ﭘﺎﺭﺳﺎﻟﯽ ﺭﺍ ﻗﺒﻮﻝ ﻧﺪﺍﺭﺩ

ﭼﯿﺰﯼ ﻧﯿﺎﻣﻮﺧﺘﻪ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﺪ،ﺷﺨﺺﺑﺎتجرﺑﻪﺍﯼ ﺭﺍ ﺁﻣﻮﺯﺵ ﺩﻫﺪ، ﺁﺩﻡ ﮐﻮﺗﻪﺑﯿﻦﻭﺧﻮﺩﺧﻮﺍﻫﯿﺴﺖ

ﮔﻨﺠﺸﮏ ﭼﯿﺴﺖﮐﻪ ﺁﺏ ﮔﻮﺷﺶﺑﺎﺷﺪ

ﭼﻨﺪﺍﻥ ﻗﺎﺑﻞ ﻧﯿﺴﺖﮐﻪ ﺑﻪ ﺩﺭ ﻭ ﮐﺎﺭﯼ ﺑﺨﻮﺭﺩ، ﻫﻤﺎﻧﻨﺪ: ﺳﮓﭼﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﭘﺸﻤﺶ ﺑﺎﺷﺪ .

ﮔﻨﺠﺸﮏ ﺭﻭﺯﯼ ﺑﻮﺩﻥ

ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺩﺳﺖ ﺑﺪﻫﻦ ﺍﺳﺖ، ﺑﻪﺍﻧﺪﺍﺯﻩﯼ ﮔﺬﺭﺍﻥ ﺧﻮﺩ ﺩﺭﺁﻣﺪ ﺩﺍﺭﺩ.

ﻣﺎﺭ ﺍﺯ ﭘﻮﻧﻪ ﺑﺪﺵ ﻣﯽﺁﯾﺪ ﺩﺭ ﻻﻧﻪﺍﺵ ﺳﺒﺰ ﻣﯽﺷﻮﺩ. ‏(ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ )

ﻣﺠﺒﻮﺭ ﺑﻪ ﻫﻤﻨﺸﯿﻨﯽ ﻭ ﻫﻢﺻﺤﺒﺘﯽ ﮐﺴﯽﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺍﻭ متنفرﺍﺳﺖ

ﻣﺎﺭ ﺍﻓﺴﻮﻥ ﺑﺮﺍﺩﺭ ﻧﯿﺴﺖ.

ﺳﺨﻦ ﻭ ﺍﻧﺪﺭﺯ ﺩﺭ ﻣﺮﺩﻣﺎﻥ ﺧﯿﺎﻧﺖﭘﯿﺸﻪ ﺍﺛﺮﯼ ﻧﺪﺍﺭﺩ.

ﻣﺎﺭ ﺑﺪ ﺑﻬﺘﺮ ﺑﻮﺩ ﺍﺯ ﯾﺎﺭ ﺑﺪ.

ﭼﺮﺍ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻣﻌﺎﺷﺮ ﺑﺪ ﺟﺰﺀ ﺁﺯﺍﺭ ﻭ ﺭﻧﺞ ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ ﻧﺨﻮﺍﻫﯽ ﯾﺎﻓﺖ

ﻣﺎﺭ ﭘﻮﺳﺖ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻣﯽﮔﺬﺍﺭﺩ ﺍﻣﺎ ﺧﻮﯼ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻧﻤﯽﮔﺬﺍﺭﺩ

همانند:ذات بدنیکو

ﻣﺎﺭ ﺗﺎ ﺭﺍﺳﺖﻧﺸﻮﺩ ﺑﻪﺳﻮﺭﺍﺥ ﻧﻤﯽﺭﻭﺩ

ﺭﺍﺳﺘﯽﺭﺳﺘﮕﺎﺭﯾﺴﺖ، ﺭﺍﺳﺘﯽﺭﺳﺘﯽ، ﮐﺴﯽ ﻧﺪﯾﺪﻡ ﮐﻪ ﮔﻢ ﺷﺪﻩ ﺍﺯ ﺭﻩ ﺭﺍﺳﺖ

مار ﺧﻔﺘﻪ ﺭﺍ ﻧﻤﯽﺯﻧﺪ

ﺳﻮﺀﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﺍﺯﻏﻔﻠﺖ ﻭ ﯾﺎ ﺣﺴﻦنیت ﮐﺴﯽ ﮐﺎﺭ ﭘﺴﻨﺪﯾﺪﻩﺍﯼ ﻧﯿﺴﺖ.

ﻣﺎﺭ ﺧﻮﺵﺧﻂ ﻭ ﺧﺎﻝ

ﺧﻮﺵﻇﺎﻫﺮ ﻭ ﺑﺪﺑﺎﻃﻦ، ﮔﺮﮒ ﺩﺭﻟﺒﺎﺱﻣﯿﺶ

ﻣﺎﺭ ﺩﺭﺁﺳﺘﯿﻦ ﭘﺮﻭﺭﺩﻥ

ﺁﺩﻡ شروری ﺭﺍ ﺣﻤﺎﯾﺖﮐﺮﺩﻥ، ﺑﺪﮔﻬﺮﯼ ﺭﺍ ﯾﺎﺭﯼ ﺩﺍﺩﻥ

ﻣﺎﺭ ﮐﻪ ﭘﯿﺮﺷﺪ ﻗﻮﺭﺑﺎﻏﻪ ﺳﻮﺍﺭﺵ ﻣﯽﺷﻮﺩ

ﭘﯿﺮﯼ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻫﺰﺍﺭﻋﯿﺐ ﻭ ﻋﻠﺖ،

ماﺭﮔﺰﯾﺪﻩ ﺍﺯ ﺭﯾﺴﻤﺎﻥ ﺳﯿﺎﻩ ﻭ ﺳﻔﯿﺪ ﻣﯽﺗﺮﺳﺪ ‏(ﺭﯾﺴﻤﺎﻥﺩﻭﺭﻧﮓ،ﺭﯾﺴﻤﺎﻥﺍﻟﯿﺤﯿﻪ )

ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺍﺯ ﻫﺮﮐﺲ ﻭ ﻫﺮﭼﯿﺰ ﺁﺳﯿﺐ و یا چشم ﺯﺧﻤﯽ ﺑﺒﯿﻨﺪ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻧﻤﯽﮐﻨﺪ

ﻣﺎﻫﯽ ﺍﺯ سر ﮔﻨﺪﻩ ﮔﺮﺩﺩ ﻧﯽ ﺯﺩﻡ

ﻣﻔﺎﺳﺪ ﻭ ﮔﻤﺮﺍﻫﯿﻬﺎ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺍﺯ پیشوﺍﯾﺎﻥ ﻭ ﺳﺮ ﺭﺷﺘﻪداراﻥ ﺍﻣﻮﺭ ﺳﺮﻣﯽﺯﻧﺪ ﻭﻣﻮﺟﺐ ﻓﺴﺎﺩ ﺩﺭ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﻣﯽﺷﻮﺩ

ﻣﺎﻫﯽﺑﺰﺭﮒ ﻣﺎﻫﯽﮐﻮﭼﮏ ﺭﺍ ﻣﯽﺧﻮﺭﺩ

ﺿﻌﯿﻒﺗﺮ ﺍﺳﺒﺎﺏ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩﺍﯼ ﺍﺳﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﻘﺎﯼ ﻗﻮﯾﺘﺮ

ﻣﺎﻫﯽ ﺭﺍ ﻫﺮﻭﻗﺖ ﺍﺯﺁﺏ ﺑﮕﯿﺮﯼ ﺗﺎﺯﻩﺍﺳﺖ

ﻫﺮﻟﺤﻈﻪ ﺳﻮﺩﯼ ﺑﻪﭼﻨﮓ ﺁﻭﺭﺩﯼ ﻏﻨﯿﻤﺖﺍﺳﺖ

ﻣﺜﻞ ﺑﺮﻩ

ﺭﺍﻡ ﻭ ﺭﺍم

ﻣﺜﻞ ﺑﺮﻩ ﺑﺰﻏﺎﻟﻪ

ﺩﺳﺘﻪﭘﺮﺍﮐﻨﺪﻩ ﻭ ﺑﺮﺯﻣﯿﻦﺧﻔﺘﻪ

ﻣﺜﻞ ﺑﺰ

ﭼﺎﺑﮏ ﻭ ﺩﺭﺟﺴﺖ ﻭ ﺧﯿﺰ

ﻣﺜﻞ ﺑﺰﺍﺧﻔﺶ

ﮐﺴﯽﮐﻪ ﺑﺪﻭﻥﺩﺭﮎﻣﻄﻠﺒﯽﺁﻥﺭﺍ ﻣﯽﭘﺬﯾﺮﺩ ﻭ ﺗﺼﺪﯾﻖ ﻣﯽﮐﻨﺪ

ﻣﺜﻞ ﺑﻠﺒﻞ

ﺧﻮﺵﺳﺨﻦ ﻭ ﻓﺼﯿﺢ، ﺧﻮﺵﺁﻭﺍﺯ

ﻣﺜﻞ ﺑﻮﻗﻠﻤﻮﻥ

ﮐﺴﯽﮐﻪ ﺩﺍﺋﻤﺎ ﺭﻧﮓ ﻋﻮﺽﻣﯽﮐﻨﺪ

ﻣﺜﻞ ﭘﺎﻻﻥ ﺧﺮﺩﺟﺎﻝ

ﮐﺎﺭﯼ ﮐﻪ ﺑﻪﺍﺗﻤﺎﻡ ﻧﺮﺳﯿﺪﻩ ﻭ ﺑﻪﺗﺎﺧﯿﺮﺍﻓﺘﺎﺩﻩ

ﻣﺜﻞ ﭘﻠﻨﮓ

ﻣﺘﮑﺒﺮ ﻭ ﺧﻮﺩﺧﻮﺍﻩ

ﻣﺜﻞ ﺟﻐﺪ

ﺷﻮﻡ ﻭ ﺑﺪﺷﮕﻮﻥ، ﺑﺎﭼﺸﻤﯽﮔﺮﺩ ﻭ ﺑﺮﺟﺴﺘﻪ

ﻣﺜﻞ ﺧﺮﺱ

دارایﺿﺮﺑﻪقدرتمند، ﭘﺮﺧﻮﺍﺭ، ﻗﻮﯼﻫﯿﮑﻞ

ﻣﺜﻞ ﺧﺮﺱ ﺗﯿﺮﺧﻮﺭﺩﻩ (زخمی)

ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺧﺸﻤﮕﯿﻦ ﻭ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪواﺭ

ﻣﺜﻞ ﺧﺮﮔﻮﺵ

ﮔﺎﻫﯽ ﻣﺎﺩﻩ، ﮔﺎﻫﯽ ﻧﺮ

ﻣﺜﻞ ﺧﺮﻭﺱ ﺑﯽﻣﺤﻞ

ﺣﺮﻓﯽ ﺑﯽﻣﻮﻗﻊ ﻭ ﺑﯽﺟﺎ ﺯﺩﻥ، ﺑﯽﺩﻗﺖ ﺟﺎﯾﯽ ﺭﻓﺘﻦ

ﻣﺜﻞ ﺧﺮﻭﺱﺟﻨﮕﯽ

ﻏﻮﻏﺎﮔﺮ، ﻫﻨﮕﺎﻣﻪ ﻃﻠﺐ

ﻣﺜﻞ ﺧﺮ

ﻧﺎﺩﺍﻥ ﻭ ﺑﺮﺩﺑﺎﺭ

ﻣﺜﻞ ﺧﺮﭼﻨﮓ

ﯾﮑﻮﺭﯼ ﺭﻓﺘﻦ، ﮐﺠﺮﻭ ، ﻭﺍﭘﺲ ﺭﻭ

ﻣﺜﻞ ﭼﺸﻢ ﺧﺮﻭﺱ

ﺭﯾﺰ ﻭ ﺳﺮﺥﺭﻧﮓ، ﻟﻌﻞﮔﻮﻥ

ﻣﺜﻞ ﺟﻮﺟﻪ

ﻟﺮﺯﺍﻥ، ﺿﻌﯿﻒ ﺍﺯﺑﯿﻤﺎﺭﯼ ﯾﺎ ﭘﯿﺮﯼ

ﻣﺜﻞ ﭼﺸﻢﺁﻫﻮ

ﭼﺸﻢ ﺩﺭﺷﺖ، ﺷﻬﻼ

ﻣﺜﻞ ﺧﺮﭼﻨﮓﻗﻮﺭﺑﺎﻏﻪ

ﻧﻮﺷﺘﻪ ﻭ ﺧﻄﯽ ﺑﺪ

ﻣﺜﻞ ﺧﺮﯼ ﮐﻪ ﺑﻪﻧﻌﻠﺒﻨﺪﺧﻮﺩ ﻧﮕﺎﻩﮐﻨﺪ

ﺑﺎ ﻧﻈﺮﯼ ﺧﺸﻤﮕﯿﻦ، ﮐﯿﻨﻪﺗﻮﺯﺍﻧﻪ

ﻣﺜﻞ ﺭﻭﺑﺎﻩ

ﺣﯿﻠﻪﮔﺮ ﻭ مکار

ﻣﺜﻞ ﺯﻫﺮﻣﺎﺭ

ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺗﻠﺦ، ﺗﺮﺳﯿﺪﻩ ﻭ ﻧﺎﭘﺎﮎ

ﻣﺜﻞ ﺳﮓ ﺧﺸﻤﮕﯿﻦ

عصبانی وپرخاشگر

ﻣﺜﻞ ﺧﺎﻟﻪ ﺧﺮﺳﻪ

ﺯﻧﯽ فرﺑﻪ ﮐه ﻟﺒﺎﺳﻬﺎﯼ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﺑﺮﺗﻦﮐﺮﺩﻩ

ﻣﺜﻞ ﺧﺎﻟﻪ ﺳﻮﺳﮑﻪ

ﺩﺧﺘﺮ ﺧﺮﺩﺳﺎﻝ ﭼﺎﺩﺭ ﺑﻪﺳﺮ، ﺩﺧﺘﺮﺑﭽﻪﻫﺎﯼ ﺳﺒﺰﻩ ﺭﻭ

ﻣﺜﻞ ﺧﺎﻧﻪ ﺯﻧﺒﻮﺭ

ﺳﻮﺭﺍﺥ ﺳﻮﺭﺍﺥ

ﻣﺜﻞ ﺳﮓ ﺍﺻﺤﺎﺏﮐﻬﻒ

ﻫﻤﭽﻮﻥ ﻣﺮﺩﻣﺎﻥ ﻃﻔﯿﻠﯽ

مثل ﺳﮓ ﭘﺎچه ﻫﻤﻪﺭﺍ ﮔﺮﻓﺘﻦ ‏

ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﻓﺤﺶ ﻭ ﻧﺎﺳﺰﺍ ﮔﻔﺘﻦ

ﻣﺜﻞ ﺳﮓ ﺣﺴﻦ ﺩﻟﻪ

ﺳﮓ ﻭﻟﮕﺮﺩ، ﮐﺴﯽﮐﻪ ﺑﻪ ﻫﺮﮐﺠﺎ ﻭﺍﺭﺩ ﻣﯽﺷﻮﺩ

ﻣﺜﻞ ﺳﮓ ﺯﻭﺯﻩﮐﺸﯿﺪﻥ

ﻧﺎﻟﻪ ﻭ ﺯﺍﺭﯼﮐﺮﺩﻥ، ﺑﺎﻧﮓ ﻭ ﻓﺮﯾﺎﺩ زدن

ﻣﺜﻞ ﺳﮓ ﻣﻮﺱ ﻣﻮﺱ ﮐﺮﺩﻥ

ﭼﺎﭘﻠﻮسی ﮐﺮﺩﻥ

ﻣﺜﻞ ﺳﮓ ﻧﺎﺯﯼﺁﺑﺎﺩ

ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﻣﯽﭘﺮﺩ، ﺧﻮﺩﯼوﻏﺮﯾﺒﻪ ﺳﺮﺵﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ

ﻣﺜﻞ ﺳﮓ ﻭ ﮔﺮﺑﻪ

ﺩﻭ ﻧﻔﺮ ﻣﺨﺎﻟﻒﻫﻢ ﮐﻪ ﺩﺍﺋﻢ ﺩﺭ ﻧﺰﺍﻋﻨﺪ

ﻣﺜﻞ ﺳﮓ ﻫﺎﺭ

ﻫﻤﻮﺍﺭﻩ ﺑﺪﺩﻫﻦ ﻭ ﺁﺯﺍﺭﺩﻫﻨﺪﻩ، ﺩﺍﺋﻤﺎ ﺧﺸﻤﮕﯿﻦ

ﻣﺜﻞ ﺳﮓ ﻫﻔﺖﺟﺎﻥ ﺩﺍﺭﺩ

ﺳﺨﺖ ﺟﺎﻥ ﺍﺳﺖ، ﻣﺮﺩﻧﯽ ﻧﯿﺴﺖ

ﻣﺜﻞ ﺳﻮﺳﮏﺳﯿﺎﻩ

ﺑﻪﺷﻮﺧﯽﺑﭽﻪﻫﺎﯼ ﺳﺒﺰﻩﺭﻭ ﺭﺍﺑﻪﺁﻥﺗﺸﺒﯿﻪمیکنند

ﻣﺜﻞ ﺷﺘﺮ

ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺭﺍﻩﺭﻓﺘﻦ ﻗﺪﻣﻬﺎﯼﺑﻠﻨﺪ ﻭ ﻧﺎﻣﻨﻈﻢ ﺑﺮ ﻣﯽﺩﺍﺭﺩ. ﭘﺮﮐﯿﻨﻪ ﻭ ﮐﯿﻨﻪ ﺗﻮﺯ

ﻣﺜﻞ ﻃﺎﻭﻭﺱ ﻫﺴﺖ

ﺯﻥ ﺧﻮﺷﺨﺮﺍﻡ، ﺟﺬﺍﺏ ﻭ ﺩﻟﺮﺑﺎ

ﻣﺜﻞ ﻃﻮﻃﯽ

ﺗﮑرﺍﺭ ﮐﻨﻨﺪﻩ ﺳﺨﻦﺁﺩﻣﯽ، ﺑﯽﻓﮑﺮ ﻭ ﻣﻨﻄﻖ

ﻣﺜﻞ ﻋﻘﺮﺏ

ﺯﻟﻔﺎﻥ ﭘﯿﭽﯿﺪﻩ، ﺳﺨﻨﺎﻥﮔﺰﻧﺪﻩ ﻭ ﺩﻟﺨﺮﺍﺵ

ﻣﺜﻞ ﻋنقاﯼ ﻣﻐﺮﺏ

ﻧﺎﯾﺎﺏ، (ﻋنقا: ﻧﺎﻡﻣﺮﻏﯽﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﻭﺭ ﺍﺯ ﺩﺳﺘﺮﺱﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎﺳﺖ ﺑﻪﺳﺮ ﻣﯽﺑﺮﺩ)

ﻣﺜﻞ ﻓﯿﻞ

ﺩﺍﺭﺍﯼ ﺟﺜﻪ ﻭ ﻫﯿﮑﻠﯽ ﺑﺰﺭﮒ

ﻣﺜﻞ ﻓﯿﻞ ﺑﺎﯾﺪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻗﻮﯼ ﺳﺮﺵ ﺯﺩ

ﺍﮔﺮ ﻏﺎﻓﻞ ﺷﻮﺩ ﺑﺎﺯ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻭ ﻋﺎﺩﺕ قبلی‌اش را ﺗﮑﺮﺍﺭ ﻣﯽﮐﻨﺪ.

ﻣﺜﻞ ﻗﺎﻃﺮ ﭘﯿﺶﺁﻫﻨﮓ

ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺯﻧﺠﯿرﻫﺎﯼ ﺳﻨﮕﯿﻨﯽ ﺍﺯﻃﻼﻭ ﻧﻘﺮﻩ ﻭ ﺯﯾﻨﺘﻬﺎ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﻣﯽﺁﻭﯾﺰﺩ

ﻣﺜﻞ ﻗﺼﻪ ﭼﻬﻞﻃﻮﻃﯽ

ﺩﺍﺳﺘﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺗﻤﺎﻣﯽﻧﺪﺍﺭﺩ، ﮔﻔﺘﺎﺭ ﻃﻮﻻﻧﯽ

ﻣﺜﻞ ﮔﺎﻭ

ﭘﺮﺧﻮﺍﺭﻩ ﻭ ﻧﺎﺩﺍﻥ ،ﺯﻥهرزه

ﻣﺜﻞ ﮔﺎﻭ ﺷﯿﺮﺩﻩ

ﺯﺣﻤﺘﮑﺶ ﻭ ﻣﻔﯿﺪ

ﻣﺜﻞ ﮔرﺍﺯ تیرﺧﻮﺭﺩﻩ

ﺧﺸﻤﮕﯿﻦ ﻭ ﮐﯿﻨﻪ ﺗﻮﺯ

ﻣﺜﻞ ﮔﺮﺑﻪ ﺑﺮﺍﻕﺷﺪﻥ

ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﺧﺸﻢ ﺑﻪﺭﻭﯼ ﮐﺴﯽ ﺧﯿﺮﻩﺷﺪﻥ

ﻣﺜﻞ ﮔﺮﺑﻪ کوره

ﻧﺎﺳﭙﺎﺱ؛ ﻗﺪﺭ ﻧﺸﻨﺎﺱ

ﻣﺜﻞ ﮔﺮﺩﻥ ﻏﺎﺯ

ﮔﺮﺩﻧﯽ ﺑﺎﺭﯾﮏ ﻭ ﺩﺭﺍﺯ

ﻣﺜﻞ ﮔﺮﮒ

ﺯﯾﺎﻥﺁﻭﺭ، ﺳﺨﺖﺟﺎﻥ، ﺁﺯﺍﺭ ﺩﻫﻨﺪﻩ

ﻣﺜﻞ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪ

ﺭﺍﻡ

گردآوری:مجله یک پارس

ضرب المثل خدا شری بدهد كه خیر ما در آن باشد

معنی ضرب المثل های فارسی, ریشه ضرب المثل های ایرانی

داستان ضرب المثل خدا شری بدهد كه خیر ما در آن باشد

مورد استفاده:

به افراد طمعكاری گفته می‌شود كه به هر طریقی دنبال سود بیشتری هستند.

داستان ضرب المثل:

روزگاری، مردی در شهری قاضی بود. این مرد تمام سعی و تلاشش را می‌كرد كه با عدل و داد به قضاوت بپردازد و حقی را ناحق نكند این همه عدالت به كام عده‌ای از ثروتمندان و زورگویان شهر كه قبلاً به واسطه ثروت و نفوذشان از زیر بار قانون فرار می‌كردند خوش نمی‌آمد. یك روز یكی از ثروتمندان شهر كه كینه‌ی بدی هم از این قاضی در دل داشت، تصمیم گرفت یك شب وقتی قاضی خواب است به او حمله كند و او را در خواب بكشد.

یكی از زورگویان شهر هم كه در دادگاه توسط این قاضی به دزدی محكوم شده بود، تصمیم گرفته بود به خانه‌ی قاضی برود و گاوش را بدزدد.

قاضی كه از تصمیمات آنها خبر نداشت آن روز هم مثل همیشه وقتی كارش تمام شد، به طرف خانه‌اش رفت اول وارد طویله شد، آب و علوفه‌ی تازه برای گاوش ریخت. بعد موقع اذان مغرب شد به مسجد رفت نمازش را خواند و بعد به خانه برگشت، قاضی پیش زن و فرزندش بود تا اینكه شامش را خورد و كم كم آماده شد برای خوابیدن. در كوچه آن دو نفر منتظر بودند تا قاضی و خانواده‌اش بخوابند و آنها نقشه‌های خود را عملی كنند. یكی می‌خواست قاضی را با خنجری كه داشت تكه تكه كُند و مرد دیگری می‌خواست گاو قاضی را كه همه‌ی دارایی او بود بدزدد.

این دو مرد كه یكدیگر را می‌شناختند در كوچه یكدیگر را دیدند مرد زورگو از دیگری پرسید: اینجا چه كار می‌كنی؟ مرد ثروتمند گفت: آمده‌ام تا قاضی را بكُشم. خیلی مرا اذیت كرده! تو اینجا چه كار می‌كنی و مرد زورگو پاسخ داد مگر مرا كم اذیت كرده آمده‌ام تا گاوش را بدزدم.

بین این دو نفر سكوت عمیقی حكم فرما شد هركدام از آنها با خود فكر می‌كردند كه اگر آن یكی كارش را زودتر انجام بدهد، می‌تواند كار فرد دیگر را خراب كند. اگر گاو زودتر دزدیده شود، ممكن است سروصدایی ایجاد كند و قاضی از خواب بیدار شود و اگر قاضی را زودتر بكشند ممكن است همه بیدار شوند دیگر نشود به طرف طویله رفت و گاو را دزدید.

با این فكر مرد زورگو رو كرد به مرد ثروتمند و گفت: ‌ای رفیق! تو می‌خواهی قاضی را بكشی! بگذار من اول گاوش را بدزدم بعد تو قاضی را بكش.

ثروتمند گفت: زرنگی؟ اگر موقع دزدیدن گاو حیوان سروصدا كند و همه را بیدار كند چی؟ تو صبر كن من قاضی را می‌كشم بعد تو برو گاوش را بدزد.

زورگو كه خیلی هم قلدر بود گفت: تو مگر حرف حساب سرت نمی‌شود می‌گم نمی‌شه اول من می‌رم گاوش را برمی دارم بعد تو برو و او را بكش. ثروتمند كه خیلی هم عصبانی بود، خنجرش را از غلاف كشید و گفت: تو حرف حساب سرت نمی‌شود. من اول قاضی را می‌كشم و الا ممكن است با این خنجر تو را بكشم. و كم كم دعوا و سروصدای مرد زورگو و مرد ثروتمند بالا گرفت.

قاضی و خانواده‌اش در كمال آرامش خوابیده بودند كه از صدای دادوبیدادی كه از كوچه می‌آمد از خواب بیدار شدند قاضی چراغی روشن كرد تا ببیند بیرون چه خبر است. زورگو كه متوجه روشن شدن چراغی در خانه شد فهمید قاضی بیدار شده، فریاد زد قاضی بیا كه این مرد می‌خواست تو را بكشد. مرد ثروتمند كه اوضاع را اینگونه دید برای اینكه از خود دفاع كرده باشد فریاد زد قاضی بیدار شو كه این مرد آمده تا گاوت را بدزدد.

همسایه‌های قاضی با شنیدن این سروصداها به كوچه آمدند تا ببینند در كوچه چه اتفاقی افتاده. هركدام از همسایه‌ها برای اینكه از خطرات احتمالی جلوگیری كنند، چوب و چماقی با خود آورده بودند.

مرد ثروتمند و زورگو كه متوجه شدند بدجور آبروی خودشان را برده‌اند، خواستند از مهلكه‌ای كه خودشان برای خودشان ساخته بودند فرار كنند، ولی مردم راه را از هر طرف بر آنها بستند و آنها گیر افتادند.

فردای آن روز آن دو مرد را به محكمه آوردند تا قاضی حكمی برای مجازات آنها صادر كند. قاضی گفت: دعوا همیشه بد بوده و كار درستی محسوب نمی‌شود ولی این دعوای شما به قیمت زنده ماندن من تمام شد. در دعوای شما خیر و نیكی برای من بود. اگر شما دیشب دعوا نمی‌كردید من دیشب به قتل رسیده بودم و گاوم كه كل دارایی من است به سرقت رفته بود.

منبع:rasekhoon.net

گردآوری:مجله یک پارس

داستان ضرب المثل ﻣﺮﺩﻩ ﻧﺎﺻﺮﺍﻟﺪﯾﻦﺷﺎﻩ ﺭﺍ ﻣﯽﺯﻧﯽ؟!

داستان ضرب المثل های فارسی, داستان ضرب المثل های ایرانی

داستان ضرب المثل ﻣﺮﺩﻩ ﻧﺎﺻﺮﺍﻟﺪﯾﻦﺷﺎﻩ ﺭﺍ ﻣﯽﺯﻧﯽ

ﺍﯾﻦ ﻣﺜﻞ ﺭﺍ ﻭﻗﺘﯽ ﻣﯽﮔﻮﯾﻨﺪ ﮐﻪ ﮐﺴﯽ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺗﻨﺒﻠﯽ ﺑﺰﻧﺪ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻣﺮﺍﺭ ﻣﻌﺎﺵ ﺳﺮﺑﺎﺭ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺑﺎﺷﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺑﯿﮑﺎﺭﯼ ﻋﺎﺭ ﻫﻢ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ.

داستان ضرب المثل:

ﺩﺭ ﺯﻣﺎﻥ ﻧﺎﺻﺮﺍﻟﺪﯾﻦﺷﺎﻩ ﺟﻤﻌﯽ ﺍﺯ ﺑﯿﻜﺎﺭﺍﻥ ﻭ ﺑﯿﻌﺎﺭﺍﻥ ﺩﻭﺭ ﻫﻢ ﺟﻤﻊ ﻣﯽﺷﺪﻧﺪ ﻭ ﻫﺮ ﺩﻓﻌﻪ ﯾﻜﯽ ﺍﺯ ﺁﻧﻬﺎ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﺮﺩﻥ ﻣﯽﺯﺩ ﻭ ﺩﯾﮕﺮ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﺶ ﺩﻭﺭ ﺍﻭ ﺟﻤﻊ ﻣﯽﺷﺪﻧﺪ ﻭ ﻫﺮ ﻛﺲ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻣﺤﻞ ﻋﺒﻮﺭ ﻣﯽﻛﺮﺩ، ﺳﺮ ﺭﺍﻩ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻣﯽﮔﺮﻓﺘﻨﺪ ﻭ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﭘﻮﻝ ﻛﻔﻦ ﻭ ﺩﻓﻦ ﺍﻭ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﺧﺎﺫﯼ ﻣﯽﻛﺮﺩﻧﺪ. ﺍﯾﻦ ﻛﺎﺭ ﺁﻧﻬﺎ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺁﻥ ﮔﺮﻭﻩ ﺍﺯ ﻫﻤﯿﻦ ﺭﺍﻩ ﺍﻣﺮﺍﺭ ﻣﻌﺎﺵ ﻣﯽﻛﺮﺩﻧﺪ. ﯾﻚ ﺭﻭﺯ ﻧﺎﺻﺮﺍﻟﺪﯾﻦﺷﺎﻩ ﺩﺭ ﺣﯿﻦ ﻋﺒﻮﺭ ﺍﺯ ﯾﻜﯽ ﺍﺯ ﻣﺤﻠﻪﻫﺎ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺷﻠﻮﻏﯽ ﻣﯽﺷﻮﺩ ﻭ ﻋﻠﺖ ﺗﺠﻤﻊ ﺭﺍ ﻣﯽﭘﺮﺳﺪ، ﺁﻧﻬﺎ ﻣﯽﮔﻮﯾﻨﺪ ﯾﻚ ﻧﻔﺮ ﺑﯿﭽﺎﺭﻩ ﻭ ﺑﯽﺧﺎﻧﻤﺎﻥ ﻭ ﺑﯽﻛﺲ ﻣﺮﺩﻩ ﻭ ﻣﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﻛﻔﻦ ﻭ ﺩﻓﻦ ﺍﻭ ﭘﻮﻝ ﺟﻤﻊ ﻣﯽﻛﻨﯿﻢ.

ﺷﺎﻩ ﺩﺳﺘﻮﺭ ﻣﯽﺩﻫﺪ ﻫﺮﭼﻪ ﺯﻭﺩﺗﺮ ﺑﻪ ﺧﺮﺝ ﺷﺎﻩ ﺁﻥ ﻣﺮﺩﻩ ﺭﺍ ﺩﻓﻦ ﻛﻨﻨﺪ ﻭ ﭘﻮﻟﯽ ﻫﻢ ﺑﻪ ﻣﺮﺩﻩ ﺷﻮﯼ ﻣﯽﺩﻫﺪ ﻛﻪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﺮﺩﻩ ﺷﻮﯾﺨﺎﻧﻪ ﺣﻤﻞ ﻛﻨﺪ ﻭ ﺷﺴﺖ ﻭﺷﻮ ﺑﺪﻫﺪ. ﻣﺮﺩﻩ ﺷﻮ ﻛﻪ ﯾﻚ ﻣﺮﺩﻩ ﺩﯾﮕﺮ ﺩﺍﺷﺖ ﻛﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﻩ ﺩﺭﻭﻏﯿﻦ ﺑﺸﻮﯾﺪ، ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺍﺗﺎﻗﯽ ﻣﯽﮔﺬﺍﺭﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺭﺍ ﻗﻔﻞ ﻣﯽﻛﻨﺪ ﻭ ﻣﯽﺭﻭﺩ ﻛﻪ ﻣﺮﺩﻩ ﻭﺍﻗﻌﯽ ﺭﺍ ﺑﺸﻮﯾﺪ! ﻣﺮﺩﻩ ﺩﺭﻭﻏﯿﻦ ﻛﻪ ﺳﺨﺖ ﮔﺮﺳﻨﻪ ﻭ ﺗﺸﻨﻪ ﺑﻮﺩﻩ، ﻭﻗﺖ ﺭﺍ ﻏﻨﯿﻤﺖ ﺩﺍﻧﺴﺘﻪ، ﺑﻠﻨﺪ ﻣﯽﺷﻮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺍﺗﺎﻕ ﺑﻪ ﺟﺴﺖ ﻭﺟﻮ ﻣﯽﭘﺮﺩﺍﺯﺩ ﺗﺎ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﭘﯿﺪﺍ ﻛﻨﺪ. ﺍﺗﻔﺎﻗﺎ ﻣﻘﺪﺍﺭﯼ ﺣﻠﻮﺍ ﻭ ﻧﺎﻥ ﺩﺭ ﻃﺎﻗﭽﻪ ﺍﺗﺎﻕ ﻣﯽﺑﯿﻨﺪ.

ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻪ، ﯾﻚ ﺟﺎ ﻣﯽﺧﻮﺭﺩ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﻪ ﺳﺮ ﺟﺎﯼ ﺧﻮﺩ ﻣﯽﺭﻭﺩ ﻭ ﻣﯽﺧﻮﺍﺑﺪ، ﻭﻟﯽ ﭼﻮﻥ ﺩﺍﺭﺍﯼ ﺭﯾﺶ ﻭ ﺳﺒﯿﻞ ﺑﻠﻨﺪ ﺑﻮﺩﻩ، ﻣﻘﺪﺍﺭﯼ ﺍﺯ ﺣﻠﻮﺍ ﺑﻪ ﺭﯾﺸﺶ ﻣﺎﻟﯿﺪﻩ ﻣﯽﺷﻮﺩ. ﻣﺮﺩﻩ ﺷﻮ ﭼﻮﻥ ﺑﻪ ﺍﺗﺎﻕ ﺑﺎﺯﻣﯽﮔﺮﺩﺩ ﻛﻪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﺴﺘﻦ ﺑﺒﺮﺩ، ﻣﯽﺑﯿﻨﺪ ﺍﺛﺮﯼ ﺍﺯ ﻧﺎﻥ ﻭ ﺣﻠﻮﺍ ﻧﯿﺴﺖ! ﻫﺮﭼﻪ ﻓﻜﺮ ﻣﯽﻛﻨﺪ ﻋﻘﻠﺶ ﺑﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﻧﻤﯽﺭﺳﺪ ﻛﻪ ﻧﺎﻥ ﻭ ﺣﻠﻮﺍ ﭼﻪ ﺷﺪﻩ؟ ﭘﺲ ﻣﺎﯾﻮﺱ ﺳﺮﺍﻍ ﻣﺮﺩﻩ ﺩﺭﻭﻏﯿﻦ ﻣﯽﺭﻭﺩ، ﭼﻮﻥ ﺭﻭﭘﻮﺵ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﺍﻭ ﻣﯽﮔﯿﺮﺩ، ﻣﯽﺑﯿﻨﺪ ﻛﻪ ﺭﯾﺶ ﻭ ﺳﺒﯿﻞ ﺍﻭ ﺣﻠﻮﺍﯾﯽ ﺍﺳﺖ، ﻣﯽﻓﻬﻤﺪ ﻛﻪ ﻛﺎﺭ ﺍﻭﺳﺖ. ﭼﻮب ﺑﺮﻣﯽﺩﺍﺭﺩ ﻭ ﺑﻨﺎﯼ ﺯﺩﻥ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻣﯽﮔﺬﺍﺭﺩ ﻭ ﻣﯽﮔﻮﯾﺪ ﮔﻮﺭ ﺑﮕﻮﺭﯼ! ﺣﻠﻮﺍﯼ ﻣﺮﺍ ﻣﯽﺧﻮﺭﯼ!

ﻣﺮﺩﻩ ﺩﺭﻭﻏﯿﻦ ﺩﻭ ﺳﻪ ﺗﺮﻛﻪ ﻛﻪ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﻩ ﺷﻮﯼ ﻣﯽﺧﻮﺭﺩ، ﺩﯾﮕﺮ ﻃﺎﻗﺖ ﻧﯿﺎﻭﺭﺩﻩ ﻭ ﺑﻠﻨﺪ میﺷﻮﺩ ﻭ ﻣﯽﮔﻮﯾﺪ: ﻣﮕﺮ ﺧﺒﺮ ﻧﺪﺍﺭﯼ ﻛﻪ ﻣﻦ ﻣﺮﺩﻩ ﺷﺎﻩ ﻫﺴﺘﻢ! ﺑﺮﺍﯼ ﭼﻪ ﻣﺮﺩﻩ ﺷﺎﻩ ﺭﺍ ﻣﯽﺯﻧﯽ؟! ﻣﻦ ﻣﯽﺭﻭﻡ ﻭ ﺑﻪ ﻧﺎﺻﺮﺍﻟﺪﯾﻦ ﺷﺎﻩ ﻣﯽﮔﻮﯾﻢ ﻛﻪ ﻣﺮﺩﻩ ﺷﻮﯼ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﻣﺮﺍ ﺯﺩ ﺗﺎ ﻣﻦ ﺯﻧﺪﻩ ﺷﺪﻡ! ﺁﻥ ﻭﻗﺖ ﺗﻮ ﭼﻪ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﮔﻔﺖ ﻭ ﭼﻪ ﺟﻮﺍﺑﯽ ﺩﺍﺭﯼ ﻛﻪ ﺑﻪ ﻧﺎﺻﺮﺍﻟﺪﯾﻦ ﺷﺎﻩ ﺑﺪﻫﯽ؟!

ﻣﺮﺩﻩ ﺷﻮﯼ ﻛﻪ ﺍﺯ ﻗﻀﯿﻪ ﺑﯽﺧﺒﺮ ﺑﻮﺩ، ﺳﺨﺖ ﺗﺮﺳﯿﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﻗﺴﻢ، ﻣﺒﺎﺩﺍ ﻛﺘﻚ ﺯﺩﻥ ﻣﺮﺍ ﺑﻪ ﻧﺎﺻﺮﺍﻟﺪﯾﻦ ﺷﺎﻩ ﺑﮕﻮﯾﯽ؟ ﻣﺮﺩﻩ ﺩﺭﻭﻏﯿﻦ ﻭﻗﺘﯽ ﺩﯾﺪ ﻛﻪ ﻣﺮﺩﻩ ﺷﻮﯼ ﺧﯿﻠﯽ ﺗﺮﺳﯿﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺍﺣﻤﻖ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﯽﺭﺳﺪ، ﮔﻔﺖ: ﭘﺲ ﺩﻩ ﺗﻮﻣﺎﻧﯽ ﺭﺍ ﻛﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﺴﺘﻦ ﻣﻦ ﮔﺮﻓﺘﻪﺍﯼ، ﺑﺪﻩ ﺗﺎ ﻣﻦ ﻗﻀﯿﻪ ﺭﺍ ﻧﺎﺩﯾﺪﻩ ﺑﮕﯿﺮﻡ!! ﻣﺮﺩﻩ ﺷﻮﺭ ﮐﻪ ﭼﻨﯿﻦ ﺩﯾﺪ ﺑﻼﻓﺎﺻﻠﻪ ﺩﻩ ﺗﻮﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺩﺳﺘﺎﻥ ﻣﺮﺩ ﮔﺬﺍﺷﺖ

گردآوری:مجله یک پارس

داستان ضرب المثل برو کشکتو بساب

ضرب المثل با معنی, داستان ضرب المثل ها

داستان ضرب المثل جالب برو کشکتو بساب

معنی زبانزد «برو کشکت رو بساب» یعنی به دنبال کار خودت برو و به کار دیگران و در کاری که به تو مربوط نیست، دخالت نکن.برو کشکت رو بساب

داستان ضرب المثل:

نقل می کنند در زمان مرحوم شیخ بهایی، عالم و عارف و وزیر دانشمند صفویه، مش حسن نامی که در یکی از مدرسه های اصفهان تحصیل می کرد با این مرد عالم ربانی حسادت و بغض دیرینه ای داشت و هرجا می نشست از وی بد می گفت. شیخ کمابیش حرف های مش حسن به گوشش خورده بود اما از آنجا که مرتبت و شأن او بالاتر از همزبانی و پاسخگویی به بدگویی های این طلبه تازه کار بود چیزی نمی گفت. از قضا روزی شاه قصد دیدار از مدارس و مراکز علمی شهر را کرد و در حین گشت و گذار به مدرسه ای که مش حسن در آن تحصیل می کرد رسیدند.

آن ساعت که شاه و شیخ بهایی و ملازمان به مدرسه رفتند زمان فراغت بود و طلاب در گوشه و کنار حیاط مدرسه مشغول کارهای شخصی بودند و مش حسن هم روی سکویی نشسته بود و مشغول ساییدن کشک برای تهیه شام بود.

با ورود شیخ بهایی و شاه و همراهان همه برخاسته و به استقبال رفتند جز مش حسن که از شدت بغض و حسد به شیخ بهایی در گوشه ای رفت و مشغول کار خودش شد.

شاه مشغول صحبت با طلاب و استادان شد و شیخ بهایی هم برای سرکشی و بازدید از وضعیت زندگی آنان به گشت و گذار در مدرسه پرداخت که یکباره چشمش به مش حسن افتاد و چون او را از قبل می شناخت جلو آمد و سلام و احوالپرسی کرد اما مش حسن با سردی پاسخ وی را داد. شیخ به فراست حال و هوای او را دریافت و برای آنکه پاسخی مناسب به رفتار ناپسند او بدهد با چشمان نافذ خود نگاهی به وی انداخت و او را از عالم طبیعی خود خارج کرد.

مش حسن به یکباره در عالم رؤیا خود را کنار شاه دید و مشغول صحبت و گفت و گو با وی شد. شاه چند پرسش از او کرد و او بدون لحظه ای تأمل پاسخ داد و مورد تشویق شاه و حضار قرار گرفت. چند روز گذشت و پیک نامه ای از دربار صفوی برای وی آورد که در فلان روز شاه قصد دیدار تو را دارد و همراه نامه خلعتی و کیسه ای زر.

در روز موعود مش حسن به حمام رفت و لباس مرحمتی شاه را پوشید و به دربار آمد و مثل نوبت قبل مورد استقبال شاه و درباریان قرار گرفت. رفت و آمد مش حسن به دربار و مرحمتی ها و تفقد ملوکانه ادامه داشت تا اینکه یکی از روزها که به دربار رفته بود و همه بزرگان مملکت جمع بودند، شاه در حضور همه از تخت پایین آمد و ردای وزارت را از دوش شیخ بهایی برداشت و بر دوش او افکند و گفت: از این پس تو وزیر همه کاره من هستی.

مش حسن که از خوشحالی در پوست نمی گنجید بادی به غبغب انداخت و گفت: قربان پس تکلیف شیخ بهایی چه می شود؟

شاه اشاره ای به او کرد و گفت: تکلیفش با توست. شیخ بهایی به التماس افتاد که مش حسن وزیر رحمی کن!

و مش حسن چپ چپ نگاهی به او انداخت و با فریاد گفت: برو جایی که دیگر چشمم به تو نیفتد که ناگهان عطسه ای کرد و دید شیخ بهایی روبروی او ایستاده است و اشاره به وی می کند که:

مش حسن کشکتو بساب که بی شام نمونی!

و بنده خدا تازه دریافت که همه اینها را در عالم رؤیا دیده است.

گردآوری:مجله یک پارس

ضرب المثل ﺿﺮﺭ ﺑﻪ ﻣﺎﻝ ﺑﺨﻮﺭﺩ ﻧﻪ ﺑﻪ ﺟﺎﻥ

 

 ضرب المثل با معنی, داستان ضرب المثل ها

داستان ضرب المثل ﺿﺮﺭ ﺑﻪ ﻣﺎﻝ ﺑﺨﻮﺭﺩ ﻧﻪ ﺑﻪ ﺟﺎﻥ

 

ﺩﻭ ﺑﺎﺯﺭﮔﺎﻥ ﮐﻪ ﯾﮑﯽ ﺑﺎﺭ ﺍﻭ ﺭﻭﻏﻦ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻣﺲ ﺑﻮﺩ ﻣﯽﺧﻮﺍﺳﺘﻨﺪ ﺑﻪ ﺳﺮﺯﻣﯿﻦ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺑﺎ ﮐﺸﺘﯽ ﺑﺮﻭﻧﺪ ﺗﺎ ﮐﺎﻻﻫﺎﯼ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻔﺮﻭﺷﻨﺪ. ﺑﺎﺯﺭﮔﺎﻥ ﺭﻭﻏﻦ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﺩﯾﮕﺮ ﺷﻨﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺭﻭﻏﻦ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺳﺮﺯﻣﯿﻦ ﺯﯾﺎﺩ ﺧﺮﯾﺪﺍﺭ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﺑﺎ ﺯﯾﺮﮐﯽ ﺑﻪ ﺑﺎﺯﺭﮔﺎﻥ ﻣﺲ ﮔﻔﺖ: ﮐﻪ ﻣﺲ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺳﺮﺯﻣﯿﻦ ﺧﺮﯾﺪﺍﺭ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﻭ ﺑﯿﺎ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺍﺟﻨﺎﺳﻤﻮﻥ ﺭﺍ ﺗﻌﻮﯾﺾ ﮐﻨﯿﻢ ﺍﻭ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺑﻪ ﺑﺎﺯﺭﮔﺎﻥ ﻣﺲ ﮔﻔﺖ ﺗﺎ ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺭﺍﺿﯽ ﻧﻤﻮﺩ.

 

ﺁﻧﻬﺎ ﻣﻌﺎﻣﻠﻪ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺕ ﭘﺎﯾﺎﭘﺎﯼ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﺍﺩﻧﺪ. ﻭ ﯾﮏ ﻫﻔﺘﻪ ﺩﺭ ﮐﺸﺘﯽ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺗﺎ ﺑﻪ ﻣﻘﺼﺪ ﺑﺮﺳﻨﺪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻧﺎﮔﺎﻩ ﻃﻮﻓﺎﻧﯽ ﺻﻮﺭﺕ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﻗﺴﻤﺘﯽ ﺍﺯ ﮐﺸﺘﯽ ﺭﺍ ﺷﮑﺴﺖ ﻭ ﺁﺏ ﻭﺍﺭﺩ ﮐﺸﺘﯽ ﺷﺪ ﻧﺎﺧﺪﺍ ﮔﻔﺖ: ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺘﻮﺍﻧﯿﻢ ﺟﺎﻧﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﻧﺠﺎﺕ ﺑﺪﻫﯿﻢ ﺑﺎﯾﺪ ﻫﻤﻪ ﺑﺎﺭﻫﺎﯼ ﮐﺸﺘﯽ ﺭﺍ ﺧﺎﻟﯽ ﮐﻨﯿﻢ و تمام مال التجاره بازرگانان را در دریا ریخت.

 

ﻧﺰﺩیک ﺻﺒﺢ ﮐﻪ ﺑﻪ خشکی ﺭﺳﯿﺪﻧﺪ دیدند که ﺧﯿﮏﻫﺎﯼ ﺭﻭﻏﻦ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﺳﻄﺢ ﺁﺏ شناور هست.ﻣﺲﻫﺎ ﺑﻪ ﺩﻟﯿﻞ ﺳﻨﮕﯿﻨﯽ ﺑﻪ ﺯﯾﺮ ﺁﺏ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺑﺎﺯﺭﮔﺎﻥ ﺳﺎﺩﻩ ﻟﻮﺡ ﺗﻮﺍﻧﺴﺖ خیک های ﺭﻭﻏﻦ ﺭﺍ که آب به ساحل آورده بود جمع کرده و ﺑﻔﺮﻭﺷﺪ. ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺳﻮﺩ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﻧﺒﺮﺩ ﻭﻟﯽ ﺿﺮﺭ ﻫﻢ ﻧﮑﺮﺩ ﺍﻭ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺑﺎﺯﺭﮔﺎﻥ ﺩﯾﮕﺮ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﻣﻦ ﺳﻮﺩ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﻧﮑﺮﺩﻡ ﻭﻟﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ﻫﻢ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﻢ ﺑﺎﺯﺭﮔﺎﻥ ﮔﻔﺖ: ﺧﺪﺍ ﺭﻭ ﺷﮑﺮ ﻣﯽﮐﻨﻢ که سالم هستیم. ﺁﺩﻡ ﺟﺎﻧﺶ ﺳﻼﻣﺖ ﺑﺎﺷﺪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﺍ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻣﯽﺗﻮﺍﻥ ﺳﺎﺧﺖ.

 

گردآوری:مجله یک پارس

 

ضرب المثل های انگلیسی با ترجمه فارسی

 ترجمه ضرب المثل های انگلیسی, ضرب المثل های انگلیسی و معادل فارسی آنها

ضرب المثل انگلیسی با ترجمه

 

First catch your hare, then cook him

مرغی که در هواست نباید به سیخ کشید

 

You can not serve God and mammon

هم خدا خواهی و هم دنیای دون

 

Spare the rod and spoil the child

کسی که بچه خود را نزند روزی به سینه خود خواهد زد

 

Curses come home to roost

تف سر بالا به صاحبش برمیگردد

 

two people can do – better than one can alone

دو تا فکر بهتر از یک فکره

 

take a chance while it is available

شانس یک بار در خونه آدم رو می زنه

 

Action speaks louder than words

دو صد گفته چون نیم کردار نیست

 

A great ship must have deep water

هر که بامش بیش برفش بیشتر

 

You can lead a horse to water, but you can’t make him drink

هیچ کاری با زور درست نمی شود؛ زور همیشه کارساز نیست.

 

You saw nothing, you heard nothing

شتر دیدی ندیدی.

 

You  may know by a handful the whole sack

مشت نمونه خروار است.

 

There is honour among thieves

سگ سگ را نمی خورد

 

To dance to a person’s tune

به ساز کسی رقصیدن

 

Like water off a duck’s back

چون گردکان بر گنبد

 

You buy land, you buy stones, you buy meat, you buy bones

گنج بی مار و گل بی خار نیست.

 

گردآوری:مجله یک پارس

 

دروغ مصلحت‌آمیز، به از راست فتنه‌انگیز

ضرب المثل های ایرانی, ضرب المثل فارسی

داستان دروغ مصلحت‌آمیز به از راست فتنه‌انگیز

 

زمینه پیدایش ضرب المثل:

«پادشاهی را شنیدم که به کشتن اسیری اشارت کرد. بیچاره (اسیر) در حالت نومیدی به زبانی که داشت، مَلک را دشنام دادن گرفت و سَقَط گفتن که گفته‌اند: هر که دست از جان بشوید، هر چه در دل دارد، بگوید. مَلِک پرسید: چه می‌گوید؟ یکی از وزرای نیک محضر گفت: ای خداوند جهان! همی گوید: «وَالکاظِمینَ الغیظ، والعافینَ عَنِ النّاس؛ خدا فروخورندگان خشم و بخشایندگان بر مردم را دوست می‌دارد.»

 

مَلِک را رحمت در دل آمد و از سر خون او درگذشت. وزیر دیگر که بر ضد او بود، گفت: ابنای جنس ما را نشاید در حضرت پادشاهان جز به راستی سخن گفتن! این (اسیر) ملک را دشنام داد و سقط گفت. ملک روی از این سخن درهم کشید و گفت: مرا آن دروغ پسندیده‌تر آمد از این راست که تو گفتی که روی آن در مصلحتی بود و بنای این بر خبثتی و خردمندان گفته‌اند: دروغ مصلحت‌آمیز به از راست فتنه‌انگیز».

 

کاربرد:برای بیان این نکته که احکام الهی تابع مصالح و مفاسد هستند و در نکوهش و زشتی فتنه‌انگیزی و آشوب به کار می‌رود.

 

منبع:rasekhoon.net

 

گردآوری:مجله یک پارس

ضرب المثل خرج اتینا

 ضرب المثل با معنی, ضرب المثل ایرانی با معنی

داستان ضرب المثل خرج اتینا

 

هرگاه كسی پولی را كه باید صرف مخارج لازم و ضروری شود در راه بیهوده و طریق غیر عادلانه خرج كند ، با استفاده از ضرب المثل بالا می گویند : فلانی همه را خرج اتینا كرد ، یعنی نفله كرد و روی اصل جهالت و جوانی به مخارج غیر لازم رسانید .

آورده اند كه…

اتینا حشرات خرد و به كنایه به آدمهای فرومایه می گویند .

شادروان امیر قلی امینی می نویسد : سابقاً مطربها در مجالس عروسی و امثال آن پس از آنكه یك دور می رقصیدند در مقابل هر یك از میهمانها می نشستند و پس از چندی سر و كله آمدن و عشوه گری كردن زنگی را كه در شست یا یك نعلبكی را كه در دهان داشتند جلو می برند و او به همت خود یا سكه ای زر یا سكه سكه ای نقره در زنگ یا نعلبكی او می ریخت و در حقیقت پولی مفت و رایگان را از دست می داد ، به همین مناسبت به خرجهای بیهوده و بی مصرف عنوان خرج اتینا دادند و آن جزء اصطلاحات مثلی قرار گرفت.

 

اتینا در اصل اطیناست كه در تلفظ عوام بدین صورت درآمده است و راجع به مورد استعمال این واژه باید دانست كه سابقاً پس از دریافت شاد باش یكی از مطربان با بانگ بلند اعلام می داشت ، اعطینا یعنی مرحمت كردند ، این توصیف معلوم كردید كه واژه اتینا از فعل عربی اعطینا می باشد و در آن روزگار كه زبان عربی ، بیشتر از امروز در كشور ایران رواج داشت بر سر زبانها افتاده و به صورت ضرب المثل درآمده است .

 

منبع:vista.ir

 

گردآوری:مجله یک پارس

ضرب المثل بهلول و خرقه،نان جو و سرکه

 

معنی ضرب المثل, داستان ضرب المثل ها

داستان ضرب المثل بهلول و خرقه،نان جو و سرکه

 

یکی بود یکی نبود.

در زمان هارون الرشید،مردی بود به نام بهلول.بهلول دانشمند وآدم بزرگی بود.اواز شاگردان امام صادق علیه السلام بود.اما به دستور امام علیه السلام خودش را به دیوانگی زده بودتا کاری به کارش نداشته باشند و بتواند با تظاهر به دیوانگی حرفهایش را بزند و از مجازات خلیفه هم در امان باشد… یک روز هارون ارشید بامسخره کردن بهلول از او پرسید: وضع رسیدگی به کارهای خوب وبد مردم در آن دنیا چگونه است.من فکر می کنم که وضعم دران دنیا هم مثل این دنیا خوب باشداما از قیامت توخبر ندارم.نمی دانم خدا به حساب دیوانه ها چطور رسیدگی می کند؟

 

بهلول دیوانه وار خندید و گفت: تا به حساب تو رسیدگی شود من مستقیم به بهشت رفته ام.هارون گفت:بگو که چرا این طور فکر می کنی.بهلول گفت: تنور نانوایی دربارت روشن است،به آن جا برویم تا بگویم.هارون که فرصت خوبی برای خندیدن ومسخره کردن پیدا کرده بود،همراه اطرافیانش راه افتادوهمگی با بهلول به کنار تنور نانوایی رفتند. بهلول سینی بزرگی را روی تنور داغ گذاشت وگفت: از تودر قیامت می پرسند که چه داشته ای وباانها چه کرده ای؟حالا با پای برهنه روی این سینی برو ودارایی هایت را بشمار.هارون کفش هایش رادراوردورفت روی سینی و گفت:قصر دارم،باغ وبستان زیادی دارم،خزانه ی پر پول دارم.یک کشور بزرگ دارم و….امادیگر نتوانست بقیه داراییهایش را بشمارد.

 

گرمای سینی پای او را سوزاند و باعجله بیرون پرید.هارون که نمی خواست بهلول برنده ماجرا باشدبه او گفت:حالا توبرو روی سینی داغ ببینم چه می کنی.بهلول هم چنان که می خندید،به روی سینی پریدو گفت: بهلول وخرقه،نان جو وسرکه،بعد به ارامی از روی سینی پا به روی زمین گذاشت و گفت : دیدی چه اسان بود.من جز لباس پاره و نان جو و سرکه که نان خورشتم است،چیزی ندارم.حالا فهمیدی که رسیدگی به حساب کارهای چه کسی در ان دنیا راحت تر است.هارون ابرو درهم کشید وبدون خداحافظی از ان جا دور شد.از ان به بعدوقتی بخواهند به کسی یاداور شوند که هرچه آدم کمتر داشته باشد،گرفتاری اش کمتر است،این مثل وداستان بهلول را حکایت می کنند.

 

منبع:farzandemam.blog.ir

 

 

گردآوری:مجله یک پارس

ضرب المثل گاو بندی

 ضرب المثل ایرانی با معنی, داستان ضرب المثل ها

داستان ضرب المثل گاو بندی

 

کاربرد ضرب المثل:

هرگاه بین دو یا چند نفر در عمل و اقدامی تبانی شود ، عبارت گاوبندی مورد استشهاد و تمثیل قرار می گیرد .

 

آورده اند كه …

كشاورزانی كه در قرا و قصبات ایرانی به امر كشت و زرع اشتغال دارند . دو دسته هستند ، دسته اول كشاورزان مقیم كه در محل كار ، صاحب خانه و زندگی هستند و همان جا كشاورزی می كنند كه آنها را صاحب نسق می گویند . دسته دوم كشاورزان غیر مقیم هستند كه این دسته را در اصطلاح عمومی ، خوش نشین می گویند و هر كدام زمینی از مالكیت قریه می گرفتند و مانند كشاورزان مقیم در زمین مورد اجاره گاوبندی و زراعت می كردند .

 

از جمله كارهایی كه مباشران و متصدیان بهره مالكانه به نفع خودشان انجام می دادند ، این بود كه با خوش نشین ها گاوبندی می كردند . عبارت گاوبندی در اصطلاح كشاورزی به معنی استفاده از گاو نر ( گاو كاری ) برای شخم و زراعت است ، به این ترتیب كه یك جفت گاو كاری را با نهادن یوغ در گردن به خیش می بندند و از آن برای شخم زدن و آماده كردن زمینی برای زراعت استفاده می كردند .

 

معنی مجازی گاوبندی یعنی مواضعه و تبانی و شركت در منافع غیر اصولی و شرعی . و این از آنجا سرچشمه گرفته است كه مباشران و متصدیان وصول بهره مالكانه برای آنكه منافع بیشتری نصیبشان شود با یك یا چند نفر از خوش نشینان در زراعت و گاوبندی شریك می شدند . استمرار در این عمل موجب شد كه از عبارت گاوبندی در افواه عمومی به معنی مواضعه و تبانی و شركت در منافع نامشروع استفاده و تمثیل كنند .

 

منبع:rasekhoon.net

 

گردآوری:مجله یک پارس

ضرب المثل دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید

 

ضرب المثل با معنی, داستان ضرب المثل

داستان ضرب المثل دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید

 

مورد استفاده:

در مورد افرادی به كار می‌رود كه در هر شرایطی همدل و همدم خود را پیدا می‌كنند.

 

روزی روزگاری، در سال‌ها پیش حكیم و دانشمند بزرگ ایرانی «محمد بن زكریای رازی» در شهر ری در جنوب تهران امروزی به دنیا آمد. رازی بعد از سال‌ها درس خواندن و شاگردی در محضر اساتید بزرگ تبدیل به حكیم كار بلدی شد كه روز به روز به جهت طبابت صحیح‌اش مشهورتر می‌شد. طوری كه نام یكی از معروفترین پزشكان یونانی به نام «جالینوس» را به او نسبت داده بودند.

 

زكریای رازی شاگردان فراوانی را تربیت كرد تا بتواند به بیماران بیشتری كمك كند. شاگردان زكریای رازی كه به مهارت و كاردانی استادشان آگاه بودند به رفتار او به دقت توجه می‌كردند و سخنانش را به خوبی گوش می‌كردند تا بتوانند در آینده طبیبی به كاردانی استادشان باشند.

 

یك روز زكریای رازی از محل كارش خارج شد، تا به خانه‌اش برود. ولی عدّه‌ای از شاگردان كه از او سؤال داشتند در طول مسیر استاد را رها نكردند و دائم در مورد روش تشخیص بیماری‌ها و داروی مناسب برای بیماران مختلف از او سؤال می‌پرسیدند و استاد در حد مجال به آنها پاسخ می‌داد.

همینطور كه آنها در مسیر حركت می‌كردند، دیوانه‌ای از راه رسید و بدون توجه به گفتگوی استاد با شاگردانش مستقیم به سراغ زكریای رازی رفت. شاگردان كنار رفتند و با تعجب به رفتار شخص دیوانه نگاه می‌كردند تا ببینند دلیل رفتار دیوانه چیست؟ در این میان دو نفر از شاگردان كه تنومندتر و قوی هیكل‌تر بودند خودشان را به استاد نزدیك‌تر كردند تا اگر دیوانه خطری برای استاد ایجاد كرد بتوانند از استاد دفاع كنند.

 

دیوانه جلوتر كه آمد دستش را دراز كرد تا با زكریای رازی دست بدهد. استاد با او دست داد و بعد مرد دیوانه سعی كرد با جملات بی‌سروتهی حرفی را به استاد بزند. زكریای رازی با اینكه مفهوم درستی از حرف‌های او درك نمی‌كرد ولی سعی كرد با دقت به حرفهایش گوش بدهد تا بتواند جوابی به او بدهد.

كمی گذشت دیوانه تند و تند برای استاد حرف‌هایی را زد، بعد چند قدمی با هم راه رفتند. سپس دیوانه روی استاد را بوسید با او دست داد خداحافظی كرد و از آنجا رفت.

 

شاگردان زكریای رازی كه در این مدت تماشاگر صحبت استاد با فرد دیوانه بودند با رفتن فرد دیوانه دوباره سراغ استاد آمدند و بحثشان را با ایشان از سر گرفتند. ولی زكریای رازی دیگر حواسش آنجا نبود و جوابی به آنها نمی‌داد. كم كم شاگردان ساكت شدند و دیگر حرفی نمی‌زدند. با رسیدن استاد به خانه‌اش شاگردان خداحافظی كردند و خواستند بروند كه زكریای رازی رو به شاگردانش گفت: نه، كجا می‌روید؟ باید به خانه‌ی من بیایید من حالم بد است باید دارویی برای درد من بسازید.

 

شاگردان برای كمك به استاد به خانه‌اش رفتند. زكریای رازی نام چندین رقم دارو را برد و از آنها خواست این داروها را با هم تركیب كنند. شاگردان واقعاً متعجب شده بودند. این دیگر چه جور دارویی است؟ استاد چه احتیاجی به این دارو دارد؟ تا اینكه یكی از شاگردان گفت: استاد این دارویی كه شما از ما خواستید تا با هم تركیبش كنیم مگر دارویی نیست كه شما برای درمان دیوانگان تجویز می‌كنید؟

 

زكریای رازی كه از این همه تیزهوشی و ذكاوت شاگردش خوشش آمده بود گفت: آفرین، درست فهمیدی؛ شاگرد گفت: ولی استاد، شما كه دچار دیوانگی نشده‌اید. این دارو را برای كسی می‌خواهید؟

زكریای رازی گفت: آن دیوانه كه در كوچه دیدیم، اصلاً به شما توجهی نكرد. انگار فقط با من كار داشت. او فقط از دیدن من خوشحال شد و خندید. حتماً او من را از همه شما به خودش شبیه‌تر دیده و فكر كرده فقط منم كه حرفهای بی‌سروته او را درك می كنم كه یك راست به سراغ من آمد. می‌خواهم از جنون كاملم جلوگیری كنم و قبل از اینكه كاملاً دیوانه بشوم شروع به مصرف دارو نمایم.

 

منبع: rasekhoon.net

 

گردآوری:مجله یک پارس

ضرب المثل بار کج به منزل نمی‌رسد

ضرب المثل ایرانی با معنی, داستان ضرب المثل ها

داستان ضرب المثل بار کج به منزل نمی‌رسد

 

کاربرد ضرب المثل: در تشویق به راستی و درست‌کاری و در نکوهش و متوجه کردن افرادی که به بیراهه می‌روند به کار می‌رود.

 

داستان ضرب المثل:

یکی از شاهزادگانی که به سعدی شیرازی ارادت داشت، محرمانه از شاهزاده خانم خویش به وی شکایت کرد که همه ساله برای من سه قلوی دختر می‌آورد و از او علاج خواست. سعدی راه‌حلی نشان داد که شاهزاده خانم را سخت برآشفته ساخت و فرمان داد او را از شهر اخراج کنند. شیخ بار سفر بست و زاد و توشه سفر را در یکتای خورجین و تای دیگر را خالی گذاشت.

 

آن‌گاه خورجین را روی الاغ انداخت، ولی از هر طرف که خورجین را می‌انداخت، آن طرفی که پر بود، سنگینی می‌کرد و به زمین می‌افتاد. شاهزاده خانم که از پنجره قصر این ماجرا را می‌نگریست، به سعدی بانگ زد و گفت: بار کج به منزل نمی‌رسد. چرا وسایلت را مساوی در هر دو طرف خورجین نمی‌گذاری تا تعادل برقرار شود و بارت به زمین نیفتد؟ سعدی گفت: از ترس شما؛ زیرا من هم جز آنچه شما گفته‌اید، نگفتم ولی شما امر کردی مرا از شهر بیرون کنند.

 

منبع:rasekhoon.net

 

گردآوری:مجله یک پارس

ضرب المثل ناخوانده به خانه خدا نتوان رفت

 

ضرب المثل فارسی, ضرب المثل ایرانی با معنی

داستان ضرب المثل ناخوانده به خانه خدا نتوان رفت 

 

در روایات این چنین نقل شده است که در زمان‌های بسیار دور، یکی از تاجران معروف کشور عراق، برای زیارت و طواف خانه‌ی خدا راهی مکه مکرمه می‌شود. او در بین راه با خود می‌گفت بعد از زیارت خانه خدا، به بازار می‌روم و اگر جنس ارزون و مرقون به صرفه وجود داشت، می‌خرم.

خلاصه بعد از چند روز به مکه رسید و بعد از کمی استراحت برای طواف به مسجد‌الحرام رفت. او اعمال حج را به جای آورد و به استراحتگاهش برگشت.

 

پس از چند ساعت از خواب بیدار شد و به بازار شهر رفت تا هم گشتی در آنجا بزند و هم اجناسی را که با خود به مکه آورده بود، بفروشد.

مرد تاجر روبروی بازار شهر مکه پارچه‌ای را پهن کرد و وسایلش را برای فروش در معرض دید مردم قرار داد. در همین حین پیر مردی فقیر و مستمند از دور بساط مرد تاجر را دید و نزدیک آن شد و زیر لب گفت عجب رسم نامردی این روزگار دارد که من از فقر و گرسنگی در رنج و سختی باشم، ولی این مرد در ناز و نعمت زندگی کند. فرق این مرد با من چیست؟! چه گناهی انجام داده‌ام که باید انقدر ناتوان و بی‌پول باشم!

 

مرد فقیر در حال سخن گفتن با خودش بود که تاجر زمزمه‌های مرد بینوا را شنید و به شدت عصبانی شد و به او گفت که ای گستاخ؛ فقرا به مال ثروتمندان حسرت نمی‌خوردند و حسادت نمی‌ورزند. معلوم است از کشور دیگری به اینجا آمدی تا به جای طواف کردن خانه‌ی خدا، گدایی کنی و زائران را سرکیسه کنی. من اگر می‌دانستم که آمدن من به مکه باعث می‌شود که با تو روبرو شوم هرگز به این شهر سفر نمی‌کردم.

 

مرد فقیر اشک در چشمانش حلقه بست و به تاجر گفت اشتباه متوجه شدی و من برای گدایی به این شهر نیامدم! مرد ثروتمند هم به او گفت من اشتباه نمی‌کنم و حقیقت را گفتم و خداوند هم به حضرت ابراهیم فرمان داده که:

 

انسان‌ها را برای طواف به شهر مکه دعوت کن و آن‌ها را هدایت فرما و از آن دسته از مردم که وضع مالی خوبی دارند هم با روی باز استقبال کن و من هم برای اطاعت از امر خداوند به مکه مشرف شدم تا با خداوند راز و نیاز کنم.

 

سپس گفت: ناخوانده به خانه خدا نتوان رفت و تو راه بسیار سخت و طولانی را از کشوری دور طی کردی تا در اینجا گدایی کنی و به مال و ثروت مردم حسودی کنی! من هر چه از خداوند خواسته‌ام به من داده است و همیشه شکرگذار نعمت‌هایش بوده و هستم و زکات و خمس مالم را همیشه پرداخت کرده‌ام و همیشه با مردم مهربان و خوش رفتار بوده‌ام و این لباس درویشی که تو بر تن کرده‌ای لباس انبیا است و حرمت دارد و نباید از آن سواستفاده کنی.

 

سپس مقداری پول به او داد و گفت که همیشه در هر کجا و در هر لباسی که هستی شکر خداوند را به جای‌ آور تا خداوند هم دست تو را بگیرد.

مرد فقیر وقتی صحبت‌های تاجر را شنید خجالت کشید و از او عذر خواهی کرد و سرش را پایین انداخت و رفت. مردم که در آنجا جمع شده بودند تحت تاثیر سخنان تاجر قرار گرفتند و صلوات بلندی ختم کردند.

 

از آن دوران تا به امروز  اگر شخصی بدون دعوت به مهمانی کسی برود و به مال و اموال او حسادت بورزد، ضرب‌المثل زیر را برایش به کار می‌برند:

ناخوانده به خانه خدا نتوان رفت.

 

منبع:rasekhoon.net

گردآوری:مجله یک پارس