امروز : شنبه ۱۳۹۵/۰۹/۱۳ می باشد.
تبلیغ چترومیک پارس درتلگرام

عکس های دیدنی

آیا شما تحمل خواندن این داستان را دارید؟

… زماني كمتر از دو دقیقه، به وقت اذان ظهر باقی مانده است…
جمعیت مسافر، در ايستگاه مترو موج مي زند و صدای ممتد سوت قطار، از نزدیک شدن هیولايي آهنین خبر می دهد و بلندگوی ایستگاه، حامل پيام هاي هشدار دهنده ای است:

” مسافر محترم! لطفا پس از سوار شدن، از درهای قطار فاصله بگیرید!… خط زرد لبه سکو، حریم ایمن شماست؛ قبل از توقف قطار و باز شدن درها، از آن عبور نکنید!… لطفاً از دویدن و راه رفتن بر روی پلههای برقی ایستگاه…”
 آیا شما تحمل خواندن این داستان را دارید؟

مسافران، از روی صندلی ها بلند می شوند تا با رسیدن قطار و بازشدن در واگن ها، شتابزده جایی برای خود دست و پا کنند. چند مسافر، بی توجه به دیگران، با عجله شروع به دویدن به سمت لبه تونل و خط زرد “عبور ممنوع” می کنند که در هجوم جمعیت و در یک لحظه بحرانی، بناگاه کودکی پایش می لغزد و از بلندی سکو، بر روی ریل آهنین سقوط می کند؛ صدای وحشت زده پدر، بر تن مسافران ایستگاه لرزه می اندازد:”یا ابوالفضل!”

قطار، نعره کشان هر لحظه به ایستگاه نزدیک و نزدیکتر میشود و با خود مرگی دلخراش را به ارمغان میآورد. جغد شوم مرگ در نزدیکی کودک به پرواز درمی آید و او محبوس در میان ریل، فریاد می زند:”مادر!”

… و اينك کودکی فریاد می زند و دلهره آغاز می شود؛ مادری ناله می کند و از شدت درد و دلهره، بیهوش و نقش زمین می شود؛ پدری بر سنگفرش ايستگاه به زانو درمی آید و در خود مچاله می شود؛ همه چیز از حرکت می ایستد و برای چند لحظه، نفس در سینه ها حبس و به یکباره، زمان متوقف می شود… .

هیچ کس تحمل دیدن چنین صحنه ای را ندارد و وحشت و اضطراب، همه فضای ایستگاه را در بر می گیرد. سرعت و فاصله قطار به اندازه ای است که چهل و چهار ثانیه بعد، یک هیولای دهشتناک با کودکی گریان برخورد می کند و کف تونل و ریل آهنین ایستگاه، رنگ خون به خود می گیرد… مأمور سکو، ناباورانه مي خواهد به برخورد قطار و سپس له شدن جسم نحیف کودکی مظلوم و ناتوان بينديشد، اما دیگر فرصتی برای اندیشیدن هم نیست؛ او با عجله دگمه توقف اضطراری روی دیوار را فشارمی دهد تا برق ریل سوم قطع و به مرور زمان از سرعت قطار کاسته شود. متصدی اتاق کنترل، نگاه نگران خود را از دوربین ایستگاه می گیرد و بلافاصله و با شتاب، گوشی را برمی دارد تا به مرکز فرمان خبر دهد.
کودک، وحشت زده و در فاصله ای نچندان دور، موجودی غول آسا را می بیند که او را نشانه رفته و با شتاب به سویش پیش می آید. راننده قطار با صدای هراسان مسئول مرکز فرمان، به شدت تکان می خورد:”خطر! خطر! خطر!” راننده، بر خود می لرزد و گوشی را رها می کند تا… اما مگر با چنين فاصله و سرعتي، قطار مي تواند توقف كند؟!… سکوت بیش از این جایز نیست و کسی باید کاری کند؛ مأمور سکو با شتاب تمام، از خط زرد و حریم ایمن مسافران می گذرد و از روی سکو به درون تونل می پرد و کودک را از جا بلند می کند و بلافاصله مسافری در بین زمین و آسمان، جسم کوچک کودک را به سمت خود می کشد و او را در آغوش می گیرد… .
 حالا مأمور باید جان خود را نجات دهد، ولی نمی تواند. چند بار سعی می کند از تونل مرگ خارج شود، اما بی فایده است؛ ترس از قطار، مغزش را از کار انداخته و قدرت تصمیم گیری را از او سلب کرده است. در ميان صدای زوزه اهريمني قطار، نگاه مُلتمسانه مسافران روی سکو، از راننده درخواست توقف قطار را دارد. مأمور در آن لحظات اضطراب، به هیچ چیز فکر نمیکند و نگاه تيره و تارش، تنها قطاری وحشتناك را می بیند که هر لحظه به او نزديك و نزديك تر و بزرگ و بزرگتر میشود. او حتی دیگر صدای قطار حامل مرگ را هم نمی شنود؛ به ناگهان، پاهایش سست می شود و فقط در آخرین لحظات، چشم هايش را مي بندد و… .
*     *      *

“… اشهد ان لا اله الا الله، اشهد ان لا اله الا الله…”

اینک، پس از گذشت چهل و چهار ثانیه وحشت و اضطراب، در میان نوای آرامش بخش و دلنشين اذان ظهر از بلندگوی ایستگاه، مسافران خندان مترو، تنها نظاره گر مأموری هستند که در یک قدمی قطار، روی ریل آهنین به زانو درآمده و با چشمهای گریان، دستهای لرزانش را رو به آسمان خدا، بلند کرده است.
*        *          *

داستان فوق، تنها هشدار یک حادثه است؛ حادثه ای که می تواند به وقوع بپیوندد؛ اتفاق ناگواری که دور از انتظار نیست؛ اگر در عصر سرعت و پیشرفت سريع تکنولوژی و نیز دلتنگی های همیشگی آدمی، بی توجه به رعایت حقوق شهروندی، بیهوده و شتابزده از کنار یکدیگر بگذریم و… اين داستان، در راستاي هشدار و فرهنگ سازي، به رشته تحرير درآمده است.

نويسنده: حميدرضا نظري

ارسال نظرات

پاسخی بگذارید

آخرین مطالب

امار سایت

  • 3,346
  • 283
  • 5,591
  • 411
  • 0
  • 12,483
  • آذر ۱۳, ۱۳۹۵