امروز : پنج شنبه ۱۳۹۵/۰۹/۱۸ می باشد.
تبلیغ چترومیک پارس درتلگرام

عکس های دیدنی

قهرمان هایی که سرانجام کارشان به تبهکاریو فساد کشید

ممکن است روزی قهرمان باشی و روز دیگر، در مسیر کژی قدم برداری. گاه اوقات آن‌چنان از مسیر پاکی منحرف می‌شویم که تا قعر بدنامی پیش می‌رویم و تمامِ آن‌چه را که در گذشته از خود ساخته‌ایم، نابود می‌سازیم. در نوشته امروز، ده نفر از چنین افرادی را معرفی می‌کنم

 

به گزارش «یک پارس»؛ زمانی کاراکتر «هاروی دِنت» در فیلم «شوالیه تاریکی» گفت: «آن‌قدر زندگی می‌کنی که مانند یک قهرمان بمیری، یا خودت ببینی که تبدیل به یک تبه‌کار می‌شوی.» دلیل او برای این سخن، چیزی بیش از اتفاقِ تلخی بود که تحمل‌ش کرد و در آن حین، صورت‌ش را از دست داد. سرشت بشری، بسیار تغییرپذیر و بی‌حالت است. ممکن است روزی قهرمان باشی و روز دیگر، در مسیر کژی قدم برداری. گاه اوقات آن‌چنان از مسیر پاکی منحرف می‌شویم که تا قعر بدنامی پیش می‌رویم و تمامِ آن‌چه را که در گذشته از خود ساخته‌ایم، نابود می‌سازیم. در نوشته امروز، ده نفر از چنین افرادی را معرفی می‌کنم.

۱- نخستین پاسخ‌دهندگان به حادثه یازده سپتامبر

حادثه یازده سپتامبر، سوای حیرت و اندوه که در آمریکا ایجاد کرد، نشان‌دهنده میزان انسانیت باقیمانده در میان افراد هم بود. هزاران پلیس، آتش‌نشان و نیروهای امدادی، با جدال با غبارهای ناشی از تخریب دو ساختمان عظیم، مواد باقیمانده سمی و شعله‌های آتش سهمگین پرداختند تا بتوانند جان آن‌ها را که زنده مانده‌اند، نجات ببخشند. متأسفانه افراد زیادی در این حادثه کشته شدند و بسیاری از آن‌ها که باقی ماندند، با ناراحتی‌های تنفسی، قلبی، اختلال استرس پس از فاجعه و سرطان دست و پنجه نرم می‌کنند. به ‌رغم شجاعت زیادی که بسیاری از امدادگران در مبارزه با آن حادثه از خود نشان دادند، بسیاری از آن ها مجبور به بازنشستگی زودتر از موعد شدند و بقیه عمر خود را با حقوق دولتی سپری می‌کنند. اما موضوعی منجر شده که شجاعت آن زمانِ گروه از آتش‌نشانان و پلیس‌ها زیر سئوال برود.

در سال ۲۰۱۴، بیش از ۱۰۰ افسر پلیس نیویورک و آتش‌نشان متهم به کلاهبرداری صدها میلیون دلاری از سیستم تأمین اجتماعی آمریکا شدند. بیش از نیمی از افرادی که وانمود با معلولیت در جریان امدادرسانی کرده‌بودند، در میزان ناتوانی خود اغراق نموده‌بودند. تعداد زیادی از آن‌ها مدعی شده‌بودند که در جریان حادثه ۱۱ سپتامبر، تا حدود زیادی توان جسمی خود را از دست داده‌اند، اما بعدها آن‌ها را در حال آموزش هنرهای رزمی، هاکی، گلف، قایقرانی یا موتورسواری در اطراف شهر دیده بودند، بی آن‌که نشانی از معلولیت‌هایی داشته باشند که ادعایش را نموده بودند. آن‌ها بابت معلولیتی که نداشتند، ماهانه ده‌ها هزار دلار دریافت می‌کردند و برخی از آن‌ها حتی ماهانه ۵۰۰هزار دلار!

در پسِ پرده این فریب بزرگ، گویا ۴ نفر بودند که یکی از آن‌ها مشاور ناتوانان و دیگری مأمور سابق FBI بود که به مضنونان پرونده مشاوره می‌دادند چگونه در حین فرآیند معاینه و غربالگری میزان ناتوانی، وانمودسازی به معلولیت را انجام دهند. آن‌ها به این داوطلبان گفته بودند که چگونه در فرآیند غربالگری حافظه، شکست بخورند و تظاهر کنند دچار اختلالات شوک پس از حادثه هستند، البته که آن‌ها همگی دچار اختلالی شده بودند که در ابتلای‌شان به آن، هچ تردیدی نیست: ناتوانی ناشی از خرابیِ قطب‌نمای وجدان!

۲- مارک یاکوبِک

در طول حملات یازده سپتامبر، برج‌های تجارت جهانی دچار بزرگ‌ترین فاجعه آسانسور از زمان ابداع این وسیله شدند. با برخورد هواپیماها به قسمت فوقانیِ برج‌ها، کابل‌های آسانسور پاره شدند و برخی از اتاقک‌های آسانسور سقوط کردند و موجب مرگ سرنشینان‌شان شدند. برخی از آسانسورها هم سر جای خود متوقف شدند و سرنشینان‌شان، در آن محبوس شدند. گفته می‌شود این حوادث مربوط به آسانسور، باعث مرگ اقلاً ۲۰۰ نفر شد، اما ۲ نفر به لطف مارک یاکوبک، از مهلکه نجات یافتند.

یاکوبک در آن زمان در Port Authority کار می‌کرد و زمانی که هواپیماها به برج‌ها برخورد کردند، در ساختمان بود. در حین این‌که او و برخی از کارکنان در پله‌های اضطراری بودند، فریادهای دو نفر که در آسانسوری گرفتار شده‌بودند، آن‌ها را متوقف کرد.یاکوبک به هر ترتیبی که بود، موفق شد در آسانسور را بگشاید و آن دو نفر را نجات دهد و بعداً به‌خاطر حسن نیتی هم که به خرج داده‌بود، به نحو شایسته‌ای مورد تمجید قرار گرفت. اما امروزه نام یاکوبک، تنها به خاطر این موضوع به یاد آورده نمی‌شود. در سال ۲۰۰۹، او متهم به کمک‌رسانی در طرحی شد که به‌طور غیرقانونی از عملیات پاکسازی پس از آن حادثه، ایجاد منفعت می‌کرد.

او با همکاریِ «آنتونی فونتانِتا» چشم خود را بر کارهای غیرقانونی شرکت Specialty Service Contracting که یک شرکت پیمانکار بود، بست و در ازای این موضوع، وجوه را دریافت کرد. این شرکت، وظیفه داشت که اتومبیل‌های تخریب‌شده، نخاله‌های ساختمانی، آزبست، را پاک‌سازی کند و برای تجهزات مورد نیاز، هزینه‌ای را تخمین بزند. همین موضوع باعث شد که این شرکت ده‌ها هزار دلار به جیب بزند. در عوض سکوت‌شان، فونتانتا و یاکوبک، بلیط‌های کنسرت و جشن‌های گران دریافت می‌کردند، اعضای خانواده‌شان از مزایا بهره‌مند می‌شدند و در ویلاهای مجلل، تعطیلات خود را سپری می‌نمودند.

در سال ۲۰۱۱، یعنی در دهمین سالگرد آن حادثه، یاکوبک به گذراندن محکومیت ۱ تا ۳ ساله زندان به‌خاطر سوء استفاده در هزینه‌های پس از حادثه محکوم شد.

۳- دنیل وُگان

در تارخ ۲۰ مارچ سال ۱۹۹۳، وگان به عنوان افسر پلیس هوستون، این حق را داشت که بلافاصله پس از شرکت در یک مأموریت ویژه، برای مأموریت جدیدی داوطلب نشود. با این وجود او به عنوان یک مأمور وظیفه‌شناس، به جای یکی از همکاران‌ش که بیمار شده‌بود، در محل کار حاضر شد. در آن روز، «گیلبرت اسمیت» ۲۲ ساله، برای پیدا کردن یک ستوان پلیس، وارد حوزه خدمت وگان شد و وقت او را نیافت، با اسلحه‌اش شروع به شلیک کرد. وگان از ناحیه چشم راست، بینی و دهان، مجروح گردید.

بعد از انجام ۱۵ عمل جراحی و طی شش ماه دوره درمان، وگان از قربانی یک تراژدی، به یک قهرمان بدل شد. رسانه‌ها مرتباً درباره مأمور پلیسی حرف می‌زدند که بخاطر آسیب گسترده به مغزش، مجبور بود با عصا راه برود. یک چشم و شنوایی یک گوشش را بطور کامل از دست داده‌بود، اما تسلیم نشد. بعد از مرخص شدن از بیمارستان و اولین حضور در یک جمع، بازیِ تیم هوستن آستروز را در میان تشویق جمعیت هجان‌زده، با ضربه‌ای نمادین آغاز کرد. بعدها او شروع به انجام سخنرانی‌های شورانگیز کرد و قلب طرفدارانِ خود را بیش از پیش، تسخیر نمود.

اما همه این داستان تأثیرگذار، دیری نپایید. در سال ۲۰۱۴، اتهامی نفرت‌انگیز متوجه او شد: سوء استفاده جن.سی از کودکان!

وگان خانه‌ای در حومه شهرستانی در تگزاس را که پدر و دختری در آن ساکن بودند، اجاره کرده‌بود. با گذر زمان وقتی او و پدر خانواده با هم صمیمی شدند، موارد علاقمندی‌شان را با یکدیگر در میان گذاشتند، از جمله سوء استفاده از کودکان! آن مرد، سال‌ها بود از دختر خودش سوء استفاده می‌کرد و بعد از مدتی، وگان هم به او پیوست. این ماجرا زمانی افشا شد که دختر طی پست‌هایی در شبکه‌های اجتماعی، از جزئیات تحت تجاوز قرار گرفتن توسط پدر، وگان و اقلاً دو نفر دیگر نوشت. پدر دختر به ۵۰ سال زندان محکوم شد و قهرمان دیروز که بی‌آبرو شده‌بود، حکم زندان ۸ ساله دریافت کرد.

۴- مارک راثوِل

مارک راثوِل، خودش درباره کاری که در مارچ سال ۲۰۱۰ انجام داده‌بود، احساس قهرمانی نمی‌کرد، اما اطرافیان‌ش، این‌طور فکر نمی‌کردند. راثول مردی انگلیسی بود که در اورِگُن، واقع در پورتلند زندگی می‌کرد و آن روز به بانکی رفته بود تا برای سفرش به انگلستان، دلارهای‌ش را با پوند معاوضه نماید. ناگهان مردی که صورت خود را پوشانده بود، با تپانچه‌ای قلابی وارد ساختمان بانک شد تا سرقت نماید. راثول با آن‌که نمی‌دانست اسلحه، قلابی است، با او درگیر شد و تا رسیدنِ پلیس، او را دستگیر نمود. وقتی در مصاحبه‌ای از عمل قهرمانانه‌اش پرسیدند، پاسخ گفت: «زمان‌هایی است که نباید کاری کنی و گاه وقت‌ش می رسد که از خود عملی نشان ده».

عمل شجاعانه راثوِل، او را به شخصیتی محبوب در رسانه‌ها و الگویی میان نیروی پلیس پورتلند بدل کرد. اما این، تنها باری نبود که راثوِل خود را در صحنه دزدی در یک بانک، می‌دید. ۵ سال پس از آن، او به بانکِ دیگری در پورتلند رفت و خود، اقدام به سرقت مسلحانه از آن‌جا نمود. در بررسی دوربین مداربسته، چهره و خالکوبیِ خاص گردن او در حالی که یک برتای ۹ میلی‌متری را به سمت دو کارمند بانک گرفته بود تا ۱۵۷۰۳ دلار بدزدد، واضح و قابل شناسایی بود.

راثول، جنبه آن شهرت یک‌باره را نداشت. در طول سال‌ها، او راه درست را گم کرد و خود را غرق در مواد مخدر نمود و دچار خیانت در زندگیِ زناشویی‌اش شد. ظاهراً در یک حالت خماری، او تصمیم به سرقت از یک بانک گرفت. جرم او با بازبینیِ نوارها محرز شد و او بدون مقاومت، تسلیم پلیس گردید. در سپتامبر سال ۲۰۱۵، او به جرم خود در برابر یک قاضی در اورِگُن، همسر گریان و فرزندان‌ش، اعتراف کرد. او به ۷ سال زندان و گذراندن دوره تبعید پس از آن، محکوم شد.

۵- پیتر ثورنی‌کرافت

در هفتم فوریه سال ۲۰۰۹، ۴۰۰ آتش‌سوزی بخش‌های قابل توجه از ویکتوریای استرالیا را نابود کرد. این فاجعه به‌عنوان شنبه سیاه در استرالیا شناخته شد و طی آن، ۱۷۳ منزل و مساحتی در ابعاد ۴۴۰۰ کیلومترمربع در حریق، نابود شدند و ۱۷۳ نفر، در کام مرگ فرو رفتند. در میان چنین فاجعه‌ای، مردی با حسن نیت، نظر تمام استرالیایی‌ها را جلب کرد. در هتل نشنال پارک ملبورن، ۲۰ نفر در محاصره آتش، گرفتار شده‌بودند. در آن زمان، پیتر ثورنی‌کرافت ۴۳ ساله، اقدام به نجات آن‌ها کرد.

ثورنی‌کرافت، بالای سقف رفت و پیاپی، شروع به رساندن سطل‌های آب به مردم گرفتار در آتش کرد. در همین حال، اتومبیل‌ها از شدت حرارت یکی پس از دیگری منفجر می‌شدند و ساختمان‌های اطراف هم دچار آتش‌سوزی می‌شدند. مردمی که شاهد این شجاعت افسانه‌ای بودند، به‌سختی در حیرت فرو رفتند وقتی دانستند که ثورنی‌کرافت در سال ۲۰۱۲، مرتکب سرقت‌های سریالی شده‌است.

پس از چنین بدنامی‌ای، زندگیِ ثورنی‌کرافت عملاً نابود شد. او به مواد مخدر روی آورد و ازدواج‌ش با ناکامی پایان یافت و دچار استرس‌های پس از ماجرای «شنبه سیاه» شد. او اشیایی به قیمت ۱۵۰هزار دلار را در سال ۲۰۱۲ سرقت کرده بود که شامل مبلمان، لباس، عتیقه‌جات و سایر وسایل بود و آزمایش DNA باقیمانده در صحنه‌های جرم، هویت او را تأیید نمود. در نهایت ثورنی‌کرافت به تحمل ۷ سال پشت میله‌های زندان، محکوم شد.

۶- سایمن فورد

در هفتم ژوئیه سال ۲۰۰۵، ۴ مرد مسلح به مواد منفجره، سیستم حمل و نقل لندن را با اقدام خود، در وحشت فرو بردند. از میان آن‌ها، سه تن سوار مترو شدند و چهارمین نفر، سوار اتوبوسی دوطبقه شد. وقتی آتش انفجارها فرو نشست، ۵۲ تن جان خود را از دست داده‌بودند و صدها تن دیگر، از لحاظ فیزیکی و روانی، آسیب دیده ‌بودند.

سایمن فورد، آتش‌نشانی بود که در عملیات دشوار رها ساختن مردی در اتوبوس دوطبقه منفجرشده، شرکت کرده بود. او در این عملیات، بر ای نجات مسافر، ازجان‌گذشتگی کرد و به همراه دوست همکارش، با دست‌های خالی شروع به دور کردن ضایعات تیز فلزی ناشی از انفجار نمود. به نظر می‌رسید که آن مرد، در دم و در میان بازوان نجات‌بخشِ خود جان ببازد، اما مرد زخمی، هفته‌ای دیگر هم زنده ماند. در مجموع در حادثه مربوط به اتوبوس، ۱۳ تن جان باختند اما با این‌که شجاعت فورد برای او، نشان طلاییِ افتخار در آتش‌نشانی را به ارمغان آورد، ماجرای آن روز تلخ، به او آسیبی جبران‌ناپذیر وارد کرد. او آن‌قدر از لحاظ روانی مستأصل شده‌بود که از ترس گرفتار شدن در عملیات بمب‌گذاری، عملاً قادر به کار کردن نبود و به مواد مخدر، پناه برد. او کمی بعد از یک معتاد، به یک قاچاقچیِ مواد مخدر تبدیل شد.

فورد با استفاده از یک قایق کانو، اقدام به قاچاق کوکائین می‌کرد و بسته‌های کوکائین را در خانه خودش نگهداری می‌نمود. محل کار آن‌ها با مواد، یک گاراژ تاکسی در همان نزدیکی‌ها بود و معاملات مواد، در آن‌جا صورت می‌گرفت. در سال ۲۰۰۸، فورد دستگیر شد و به ۱۴ سال زندان محکوم شد.

۷- چارلز گلینایْویچ

در سپتامبر سال ۲۰۱۵، ۴۰۰ تن از افسران پلیس آمریکایی، فاکس لِیک در ایالت ایلینویز را تحت محاصره خود دراوردند تا مردی را دستگیر نمایند که یکی از همکاران شان را با شلیک گلوله، از پای درآورده‌بود. گلینایویچ ۵۳ ساله، ۱۷ سال را در ارتش به عنوان سرباز و نیروی ذخیره خدمت کرده بود و احتمال آن می‌رفت که درجه گروهبان‌اولی را دریافت نماید. در نهایت، او به‌عنوان سخنگوی نیروی پلیس فاکس‌لِیک انتخاب شد و جوان ها را ترغیب به پیوستن در نیروی پلیس می‌نمود. او افتخارات زیادی کسب کرده‌بود و در فاکس‌لِیک، به‌عنوان چهره‌ای محبوب شناخته می‌شد. اما آن چه که از ظاهر امر برمی‌آمد، این بود که وی طیّ تعقیب سه تبه‌کارِ خطرناک، جان باخته ‌بود.

این، شیوه‌ای بود که گلینایویچ دوست داشت به خاطر آورده‌شود. او محبوب بود و مرگ‌ش همچون یک قهرمان، هزاران تن را عزادار می‌کرد. مرگی قهرمانانه و سرپوش‌گذارنده بر یک واقعیت: این‌که او خودکشی کرده‌ بود!

او وانمود می‌کرد که در حال مبارزه با تبهکاران است، تا وجهه واقعی خود را پنهان نماید. او از شاخه جوانان «کشف نیروی پلیس»، پول می‌دزدید و فهمیده بود که به او مشکوک شده‌اند و چیزی به دستگیری‌اش نمانده، بنابراین از تجربه پلیسیِ خود استفاده کرد تا صحنه تیراندازی به خودش را همچون یک صحنه قتل، شبیه‌سازی نماید.

تحقیقات بیشتر درباره او، حقایق تاریک بیشتری را درباره‌اش نمایان کرد. سال‌ها پیش از اتهام اختلاس او، در سال ۲۰۰۳ هم متهم به آزار جن.سی یکی از زنان همکار خود شده‌بود. همچنین در همان سال یک توزیع‌کننده مواد را تهدید به ناپدید شدن، کرده‌بود. این بدنامی‌ها پس از مرگ او، زمانی کشف شدند که درباره امور مالی او تحقیقاتی دقیق‌تر انجام شد. با بازبینی پیام‌های تلفنیِ او دریافته شد که ای پلیس فاسد، در حال استخدام آدمکشی برای ساکت کردن مدیری بود که می‌توانست کارهای او را لو دهد.

تحقیقات هر چه پیش‌تر می‌رفت، چهره پرافتخار گلینایویچ، کریه‌تر می‌شد. در همان سال ۲۰۱۵ مشخص شد که علاوه بر این جرایم، او مشغول احتکار سلاح‌های گرم در ارتش نیز بوده‌ است.

۸- جوزف هانتر

پیش از آن‌که مردم هانتر را به‌عنوان «رمبو» بشناسند، او یک تک‌تیراندازِ آمریکایی بود. این مرد ارتشی، در طول سال‌های ۱۹۸۳ تا ۲۰۰۴، مدال‌های افتخار متعددی را برای خدمت در پورتوریکو، پاناما و آلمان، دریافت نموده‌بود. او که اصلیت‌ش به کنتاکی بازمی‌گشت، پس از بازنشستگی، به عنوان «سرهنگ کنتاکی» مفتخر شده‌بود و این لقب را به پاس خدمات‌ش به جامعه، دولت و ملت کسب نمود.

اما پس از آن که سر و صدای مدال‌ها و هجان زندگیِ نظامی خوابید، روند زندگی هانتر زیر و رو شد. زندگی مانند یک شهروند عادی، او را آشفته و مضطرب می‌کرد. کارفرمایان اندکی بودند که به استخدام کهنه‌سربازان مدال‌گرفته، علاقمند باشند. بنابراین او کار برای یک شرکت امنیتیِ خصوصی در عراق را برای خود برگزید. در آن زمان او با یک شکارچیِ مزدور آشنا شد که وی را به «پل لِروکس»، یک دلال اسلحه و بین‌المللی و فروشنده مواد مخدر، معرفی کرد. لروکس، هانتر را مأمور کرد که محافظت از محموله های غیرقانونی و در صورت لزوم، قتل‌های لازم را انجام دهد. وقتی لِروی در سال ۲۰۱۲ توسط مأموران DEA دستگیر شد، ظاهراً با آن‌ها معامله‌ای کرد و هانتر را به عنوان قربانی، برای نجات خود، معرفی نمود.

مأموران DEA عملیاتی غافلگیرکننده ترتیب دادند تا هانتر را گرفتار نمایند. آن‌ها وانمود کردند که اعضای کارتلِ مواد مخدر کلمبیا هستند، به این ترتیب، آن‌ها به راحتی توانستند نظر طعمه‌های خود را برای شکار شدن، جلب نمایند. هانتر برای کارش، گروه داشت. همه آن‌ها کهنه‌سربازانی از کشورهای مختلف بودند که مشتاق خونریزی و پول بودند. برای آن‌ها، مأموریتی ساختگی ترتیب داده‌شد تا یک مأمور DEA و یک خبرچین را به قتل برسانند. در حین مکالمات ضبط‌شده‌ای که از هانتر وجود دارد، او اذعان کرده‌بود که در مأموریتی مشابه، دو نفر دیگر را هم به قتل رسانده‌است.

قبل از آن‌که آن گروه موفق شوند که عملیات‌شان را شروع کنند، مقامات دست به کار شدند و دستگیرشان کردند. در سال ۲۰۱۵، هانتر به قتل یک مذمور قانون هم اعتراف کرد.

۹- ویلیام هندهارت

ویلیام هندهارت، شبیه شخصیتی داستانی در فیلم‌های دست‌نیافتنیِ هالیوودی بود که جسمیِت یافته‌است. او یک افسر جدیِ اهل شیکاگو بود، با قدرتِ فراطبیعی در نشان دادنِ عکس‌العمل و دلاوریِ بی‌حد و حصر. هندهارت از آن دسته آدم‌هایی بود که همواره با اوباش، فقط با کمک یک تپانچه در نبرد بود. مرد خوبی که وظیفه خود را متوقف کردنِ آدم‌های بد می‌دانست، تا آن‌که حکمی از سوی «جِی. ادگار هووِر» دریافت نمود تا با توجه به تجارب‌ش، درباره داستان‌های جنایی مشاوره‌هایی ارائه دهد. این کار هندهارت، شاخه‌ای جدید از روش کاراگاه را ایجاد کرد.

او در دهه ۱۹۶۰،  برای خود شهرتی دست و پا کرد و شروع به انجام شاخه‌های مختلف عملیات پلیسی نمود، که در نهایت باعث شد به عنوان یک کاپیتانِ پلیس، فردی شناخته‌شده باشد. اما همچنان که زمان می‌گذشت، شواهدی به‌دست می‌آمد که مأمور پلیس خارق‌العاده، دارد وجوه تاریکی از بدی را هم از خود نشان می‌دهد. هندهارت در شناساییِ خلافکاران، بسیار ماهر شده‌بود، گاه آن‌ها را تنها چند ساعت پس از وقوع جرم هم می‌توانست شناسایی کند. تا آن که شایعاتی درباره هندهارت بر سرِ زبان‌ها افتاد که حدسیات فوق‌العاده او، از ارتباط با تبه کاران سرچشمه می‌گیرد و در جریان یکی از عملیات‌های FBI در اواخر دهه ۷۰، هندهارت ترتیبِ فراری دادن برخی از آن‌ها را داده‌است. با این وجود، هندهارت همچنان برای دهه‌ها محترم و دست‌نیافتنی ماند.

جنبه کمتر معروفِ هندهارت، در نهایت کار دست او داد و او را به یک مغز متفکر در سرقت جواهرات، تبدیل نمود. پس از بازنشستگی، او نیروی حدس‌های هوشمندانه خود را برای دسترسی به داده‌های ملی وسایل نقلیه‌ای که جواهرسازان، صاحبان‌شان بودند، به کار گرفت. به این ترتیب، سرقت‌های جواهرات تحت ریاست هندهارت آغاز گردید. گروه او، سنگ‌هایی قیمتی با قیمتِ وقتِ ۵ میلیون دلار را به سرقت بردند.

با تمام هوشمندیِ غیرقابل تردید او، پلیس یابق و دزد کنونی، متوجه نشده‌بود که مکالمات او توسط FBI در حال شنود شدن است. در سال ۲۰۰۱، هندهارت به گناهانِ خود اعتراف کرد و به گذراندن ۱۲ سال پشت میله‌های زندان، محکوم شد.

۱۰- جیمز بیوِل

گذشته آقای بیوِل، همچون یک افسانه بود: محرم اسرار دکتر مارتین لوترکینگ، پایه‌گذار جنبش کودکان بیرمنگام که حمایت عمومی را برای جنبش حقوق شهروندی کسب نمود، و یکی از نیروهای پیش‌برنده در پسِ تظاهرات کسب حق رأی از سلما به سوی مونتگومری. از نگاه برخی، کشیش «جیمز بیوِل»، یک «نابغه خلاق» بود که ابتکار عملی بیش از خودِ دکتر لوترکینگ داشت. نقش و نفوذ بیول، در برخی از فصول تاریخ کشور آمریکا، انکارناپذیر و پاک‌نشدنی است. اما بیوِل مرتکب اعمالی غیرقابل تصور شد که شهرت نیک‌ش را لکه‌دار نمود.

با توجه به استعدادِ بی‌حد بیوِل، در کنار خوبی‌های‌ش، وی در حال پروراندن افکاری بسیار دیوانه‌وار در ذهنش بود. هماهنگ‌کننده سابق پروژه برای «کنفرانس رهبری شاخه مسیحیانِ جنوبیِ آلاباما» بخاطر تخلفاتی نفرت‌انگیز از کار خود برکنار شد، از جمله آن که او دانش‌آموزان کالج اسپِلمن را مجبور کرده‌بود تا برای اثبات وفاداری‌شان، ادرار او را بنوشند! اما فلسفه بیوِل در آموزش رفتارهای جن.سی بود که وجهه هولاییِ بیوِل را نمایان ساخت. او طرفدار فلسفه‌ای بود که به کودکان، کاملاً مشهود و عریان، آموزش‌هایی این‌چنینی دهد، آموزه‌هایی که شخصاً روی دختران خودش، پیاده‌شان کرده‌بود!

دختر بیوِل، جیمز ماچادو، می‌گوید پدرش از شش سالگی‌اش، سوء استفاده از او را آغاز کرد. و این موضوع، تا سال‌ها ادامه داشت. در سال ۲۰۰۴، چند دختر بزرگسال او، پرده از سوء استفاده کریه پدرشان، از خود برداشتند، موضوعی که پدرشان آن را نزد آن‌ها به عنوان یک تمرین آموزشی مطرح می‌کرد. ماچادو رفتارهای سادیسمیِ بیوِل را در سال ۲۰۰۵ به مقامات، گزارش داد. و به این ترتیب، تحقیقات آغاز شد. ماچادو موفق شد صدای او را برای اعتراف به اعمال شنیع گذشته‌اش، ضبط کند. بیوِل به برخی رفتارهای ناگفتنی‌اش در دادگاه اعتراف کرد.

در سال ۲۰۰۸، در لیسبُرگ واقع در ایالت ویرجینیا، هیأت منصفه او را گناهکار تشخیص داد. او به ۱۵ سال زندان محکوم شد، اما در ماه نوامبر برای معالجات پزشکی آزاد شد، و در نهایت در ماه دسامبر، بر اثر سرطان پیشرفته پانکراس، درگذشت.
منبع: یک پزشک

مطالب زیر را حتما بخوانید

  • مطلب مرتبطی پیدا نشد.

ارسال نظرات

پاسخی بگذارید

آخرین مطالب

امار سایت

  • 1,134
  • 349
  • 1,684
  • 447
  • 0
  • 12,656
  • آذر ۱۸, ۱۳۹۵