امروز : یکشنبه ۱۳۹۶/۰۲/۱۰ می باشد.
تبلیغ جامعه مجازیتبلیغ چترومیک پارس درتلگرام

عکس های دیدنی

تبلیغات متنی

نوشته هایی با برچسب "حکایت"

شما هم یک جورهایی جوجه مرغابی هستید؟

شما هم یک جورهایی جوجه مرغابی هستید؟

  حکایت آموزنده از مولانا   دست تقدیر روزی ، تخمی غریبه را هل داد کنار تخم های مرغی خانگی . جوجه ها که از سر تخم بیرون آوردند مرغ از همه جا بی خبر دید که یکی از جوجه ها سر و وضعی متفاوت با...

ادامه مطلب
حکایت «مردم آزار»

حکایت «مردم آزار»

  ...

ادامه مطلب
حکایت جالب «دزدی درویش»

حکایت جالب «دزدی درویش»

حکایت «دزدی درویش»   درویشی را ضرورتی پیش آمد، گلیمى از خانة یاری بدزدید. حاکم فرمود تا دستش بدر کنند. صاحب گلیم شفاعت کرد که من او را بحل کردم. گفتا : به شفاعت تو حد شرع فرو نگذارم. گفت:...

ادامه مطلب
حکایت جالب ،زیبا و کوتاه «شکر خدا»

حکایت جالب ،زیبا و کوتاه «شکر خدا»

حکایت کوتاه «شکر خدا»   پارسایی را دیدم بر کنار دریا که زخم پلنگ داشت و به هیچ دارو به نمی‌شد.   مدتها در آن رنجور بود و شکر خدای عز وجل علی الدوام گفتی.   پرسیدندش که شکر چه می...

ادامه مطلب
حکایت جالب اسیری که دشنام داد ولی پادشاه دعا شنید

حکایت جالب اسیری که دشنام داد ولی پادشاه دعا شنید

حکایت های آموزنده   پادشاهی قصد کشتن اسیری کرد. اسیر در آن حالت ناامیدی شاه را دشنام داد. شاه به یکی از وزرای خود گفت: او چه می گوید؟ وزیر گفت: به جان شما دعا می کند. شاه اسیر را بخشید. وزیر...

ادامه مطلب
داستان بسیار جالب غیبت

داستان بسیار جالب غیبت

حکایت از باب دوم گلستان سعدی   یاد دارم که ایام طفولیت، بسیار عبادت می‌کردم و شب را با عبادت به سر مى‌آوردم. در زهد و پرهیز جدیت داشتم. یک شب در محضر پدرم نشسته بودم و همه شب را بیدار بوده...

ادامه مطلب
دو حکایت جالب از باب دوم گلستان سعدی

دو حکایت جالب از باب دوم گلستان سعدی

 حکایت از باب دوم گلستان سعدی حکایت اول یکی از بزرگان گفت: پارسایی را چه گویی در حق فلان عابد که دیگران در حق وی به طعنه سخن ها گفته‌اند؟ گفت بر ظاهرش عیب نمی‌بینم و در باطنش غیب...

ادامه مطلب
حکایت «زندانی پر رو»

حکایت «زندانی پر رو»

حکایت های مولانا   مرد فقیرو پرخوری را به جرمی زندانی کردند. در زندان هم آرام نگرفت و متنبه نشد و به زور غذای زندانی ها را می گرفت و می خورد و آنقدر اذیت کرد تا بالاخره زندانی ها به قاضی...

ادامه مطلب
حکایت هرچه كنی به خود كنی گر همه نیك و بد كنی

حکایت هرچه كنی به خود كنی گر همه نیك و بد كنی

حکایت هرچه كنی به خود كنی گر همه نیك و بد كنی می‌گویند: درویشی بود كه در كوچه و محله راه می‌رفت و می‌خواند: "هرچه كنی به خود كنی گر همه نیك و بد كنی" اتفاقاً زنی مكاره این درویش را دید و خوب گوش...

ادامه مطلب
داستان پندآموز:فکر نکنید دیگران احمقند!

داستان پندآموز:فکر نکنید دیگران احمقند!

داستان پندآموز:فکر نکنید دیگران احمقند! عتیقه‌ فروشی در روستایی به منزل رعیتی ساده وارد شد. دید کاسه‌‌ای نفیس و قدیمی دارد که در گوشه‌ای افتاده و گربه‌ای در آن آب می‌خورد. با خود گفت...

ادامه مطلب
دو حکایت جالب از افلاطون

دو حکایت جالب از افلاطون

زشتی و زیبایی روزی، آدم نادانی كه صورت زیبایی داشت، به « افلاطون » كه مردی دانشمند بود، گفت: " ای افلاطون، تو مرد زشتی هستی". افلاطون گفت: « عیبی كه بود گفتی و آن را به همه نشان دادی، اما آنچه كه...

ادامه مطلب
حکایت بهلول و آشپز طمع کار

حکایت بهلول و آشپز طمع کار

یک روز عربی از بازار عبور می کرد که چشمش به دکان خوراک پزی افتاد از بخاری که از سر دیگ بلند میشد خوشش آمد تکه نانی که داشت بر سر آن میگرفت و میخورد. هنگام رفتن صاحب دکان گفت : تو از بخار دیگ من...

ادامه مطلب

آخرین مطالب

امار سایت

  • 0
  • 16,333
  • اردیبهشت ۱۰, ۱۳۹۶