قالب وردپرس خرید قالب وردپرس فروشگاه قالب وردپرس قالب تفریحی وردپرس
امروز : سه شنبه ۱۳۹۶/۰۷/۲۵ می باشد.
تبلیغ چترومیک پارس درتلگرام

دیدنیها

نوشته هایی با برچسب "حکایت"

حکایت«بی توجهی شاها به سپاهش»

حکایت«بی توجهی شاها به سپاهش»

 حکایت های مثنوی معنوی یکی از شاهان پیشین، در نگهداری کشور سستی می کرد و بر سپاهیان سخت می گرفت و آنان را در تنگدستی رها می کرد تا اینکه دشمن قوی و ظغیانگری به آن کشور حمله کرد. شاه به دست و پا...

ادامه مطلب
حکایت کوتاه «دستگيريِ خرها»

حکایت کوتاه «دستگيريِ خرها»

حکایت آموزنده مردي با ترس و رنگ و رويِ پريده به خانه‌اي پناه برد. صاحبخانه گفت: برادر از چه مي‌ترسي؟ چرا فرار مي‌كني؟ مردِ فراري جواب داد: مأموران بي‌رحم حكومت، خرهاي مردم را به زور مي‌گيرند...

ادامه مطلب
مور و قلم

مور و قلم

حکایت «مور و قلم» مورچه‌اي كوچك ديد كه قلمي روي كاغذ حركت مي‌كند و نقش‌هاي زيبا رسم مي‌كند. به مور ديگري گفت اين قلم نقش‌هاي زيبا و عجيبي رسم مي‌كند. نقش‌هايي كه مانند گل ياسمن و سوسن است. آن...

ادامه مطلب
حکایت «دوری از پرچانگی»

حکایت «دوری از پرچانگی»

  حکایت آموزنده   گروهی از حکیمان فرزانه به درگاه انوشیروان آمدند و درباره موضوع مهمی به گفتگو پرداختند، ولی بوذرجمهر (بزرگمهر) که برجسته ترین فرد حکیمان بود، خاموشی نشسته بود حرفی...

ادامه مطلب
زن بد كار و كفشدوز

زن بد كار و كفشدوز

  داستانهای مثنوی معنوی   روزي يك صوفي ناگهاني و بدون در زدن وارد خانه شد و ديد كه زنش با مرد كفشدوز در اتاقي دربسته تنهايند و با هم جفت شده‌اند. معمولا صوفي در آن ساعت از مغازه به خانه...

ادامه مطلب
حکایت «پيامبر ماه»

حکایت «پيامبر ماه»

داستان هاي مثنوي   گله‌اي از فيل ها گاه گاه بر سر چشمة زلالي جمع مي‌شدند و آنجا مي‌خوابيدند. حيوانات ديگر از ترس فرار مي‌كردند و مدتها تشنه مي‌ماندند. روزي خرگوش زيركي چاره انديشي كرد...

ادامه مطلب
راز واژگونی تخت و تاج شاه ظالم

راز واژگونی تخت و تاج شاه ظالم

  حکایت آموزنده   پادشاهی نسبت به ملت خود ظلم می کرد، دست چپاول بر مال و ثروت آنها دراز کرده، و آنچنان به آنان ستم نموده که آنها به ستوه آمدند و گروه گروه از کشورشان به جای دیگر هجرت می...

ادامه مطلب
حکایت «اندازه نگهدار که اندازه نکوست»

حکایت «اندازه نگهدار که اندازه نکوست»

  حکایت های گلستان سعدی   یکی از شاهان، شبی را تا بامداد با خوشی و عیشی به سر آورد و در آخر آن شب گفت: ما را به جهان خوشتر از این یکدم نست      کز نیک و بد اندیشه و از کس غم نیست فقیری...

ادامه مطلب
حکایت «رنج شدید بیماری حسادت برای حسود»

حکایت «رنج شدید بیماری حسادت برای حسود»

  حکایت های گلستان سعدی   سرهنگی پسری داشت، که در کاخ برادر سلطان، مشغول خدمت بود. با او ملاقات کردم، دیدن هوش و عقل نیرومند و سرشاری دارد، و در همان زمان خردسالی، آثار بزرگی در چهره اش...

ادامه مطلب
حکایت «عاقبت، گرگ زاده گرگ شود»

حکایت «عاقبت، گرگ زاده گرگ شود»

  حکایت «عاقبت، گرگ زاده گرگ شود»   گروهی دزد غارتگر بر سر کوهی، در کمینگاهی به سر می بردند و سر راه غافله ها را گرفته و به قتل و غارت می پرداختند و موجب ناامنی شده بودند. مردم از آنها...

ادامه مطلب
حکایت «کار کردن»

حکایت «کار کردن»

  حکایت «کار کردن»   دو برادر یکی خدمت سلطان کردی و دیگر به زور بازو نان خوردی باری این توانگر گفت درویش را که چرا خدمت نکنی تا از مشقت کار کردن برهی؟   گفت تو چرا کار نکنی تا از...

ادامه مطلب
شما هم یک جورهایی جوجه مرغابی هستید؟

شما هم یک جورهایی جوجه مرغابی هستید؟

  حکایت آموزنده از مولانا   دست تقدیر روزی ، تخمی غریبه را هل داد کنار تخم های مرغی خانگی . جوجه ها که از سر تخم بیرون آوردند مرغ از همه جا بی خبر دید که یکی از جوجه ها سر و وضعی متفاوت با...

ادامه مطلب
حکایت «مردم آزار»

حکایت «مردم آزار»

  ...

ادامه مطلب
حکایت جالب «دزدی درویش»

حکایت جالب «دزدی درویش»

حکایت «دزدی درویش»   درویشی را ضرورتی پیش آمد، گلیمى از خانة یاری بدزدید. حاکم فرمود تا دستش بدر کنند. صاحب گلیم شفاعت کرد که من او را بحل کردم. گفتا : به شفاعت تو حد شرع فرو نگذارم. گفت:...

ادامه مطلب
حکایت جالب ،زیبا و کوتاه «شکر خدا»

حکایت جالب ،زیبا و کوتاه «شکر خدا»

حکایت کوتاه «شکر خدا»   پارسایی را دیدم بر کنار دریا که زخم پلنگ داشت و به هیچ دارو به نمی‌شد.   مدتها در آن رنجور بود و شکر خدای عز وجل علی الدوام گفتی.   پرسیدندش که شکر چه می...

ادامه مطلب
حکایت جالب اسیری که دشنام داد ولی پادشاه دعا شنید

حکایت جالب اسیری که دشنام داد ولی پادشاه دعا شنید

حکایت های آموزنده   پادشاهی قصد کشتن اسیری کرد. اسیر در آن حالت ناامیدی شاه را دشنام داد. شاه به یکی از وزرای خود گفت: او چه می گوید؟ وزیر گفت: به جان شما دعا می کند. شاه اسیر را بخشید. وزیر...

ادامه مطلب
داستان بسیار جالب غیبت

داستان بسیار جالب غیبت

حکایت از باب دوم گلستان سعدی   یاد دارم که ایام طفولیت، بسیار عبادت می‌کردم و شب را با عبادت به سر مى‌آوردم. در زهد و پرهیز جدیت داشتم. یک شب در محضر پدرم نشسته بودم و همه شب را بیدار بوده...

ادامه مطلب
دو حکایت جالب از باب دوم گلستان سعدی

دو حکایت جالب از باب دوم گلستان سعدی

 حکایت از باب دوم گلستان سعدی حکایت اول یکی از بزرگان گفت: پارسایی را چه گویی در حق فلان عابد که دیگران در حق وی به طعنه سخن ها گفته‌اند؟ گفت بر ظاهرش عیب نمی‌بینم و در باطنش غیب...

ادامه مطلب
حکایت «زندانی پر رو»

حکایت «زندانی پر رو»

حکایت های مولانا   مرد فقیرو پرخوری را به جرمی زندانی کردند. در زندان هم آرام نگرفت و متنبه نشد و به زور غذای زندانی ها را می گرفت و می خورد و آنقدر اذیت کرد تا بالاخره زندانی ها به قاضی...

ادامه مطلب
حکایت هرچه كنی به خود كنی گر همه نیك و بد كنی

حکایت هرچه كنی به خود كنی گر همه نیك و بد كنی

حکایت هرچه كنی به خود كنی گر همه نیك و بد كنی می‌گویند: درویشی بود كه در كوچه و محله راه می‌رفت و می‌خواند: "هرچه كنی به خود كنی گر همه نیك و بد كنی" اتفاقاً زنی مكاره این درویش را دید و خوب گوش...

ادامه مطلب
  • صفحه ی 1 از 2
  • 1
  • 2
  • <

آخرین مطالب