امروز : جمعه ۱۳۹۶/۰۵/۶ می باشد.
تبلیغ چترومیک پارس درتلگرام

دیدنیها

تبلیغات متنی

نوشته هایی با برچسب "داستان"

داستان کوتاه «مقام از خود ممنون»

داستان کوتاه «مقام از خود ممنون»

  داستانهای کوتاه و آموزنده   مامور کنترل مواد مخدر به یک دامداری در ایالت تکزاس امریکا می رود و به صاحب سالخورده ی آن می گوید: باید دامداری ات را برای جلوگیری از کشت مواد مخدربازدید...

ادامه مطلب
داستان ببخشیم و بگذریم

داستان ببخشیم و بگذریم

  داسانهای آموزنده   هنگام برداشت محصول بود. شبی از شبها روباهی وارد گندمزار شد و بخش کوچکی از مزرعه را لگدمال کرد و به پيرمرد کمی ضرر زد. پيرمرد کينه ی روباه را به دل گرفت. بعد از چند...

ادامه مطلب
آب نوشیدن آهوان از چاه بدون دلو و طناب

آب نوشیدن آهوان از چاه بدون دلو و طناب

  داستانهای آموزنده   مردی از اولیای الهی، در بیابانی گم شده بود. پس از ساعتها سردرگمی و تشنگی، بر سر چاه آبی رسید. وقتی که قصد کرد تا از آب چاه بنوشد. متوجه شد که ارتفاع آب خیلی پایین...

ادامه مطلب
کفش یا پا

کفش یا پا

  .............   کفش هایش انگشت نما شده بود و جیبش خالی!یک روز دل انگیز بهاری از کنار مغازه ای می گذشت؛ مأیوسانه به کفشها نگاه می کرد و غصه ی نداشتن بر همه ی وجودش چنگ انداخته بود. ناگاه!...

ادامه مطلب
داستان خنده دار «قاطر گران بها»

داستان خنده دار «قاطر گران بها»

داستان خنده دار   روزی روزگاری در زمان های کهن مرد کشاورزی بود که یک زن نق نقو و اعصاب خورد کن داشت که از صبح تا نصف شب در مورد هر چیزی که به ذهنش می رسید شکایت می کرد تنها زمان آسایش مرد...

ادامه مطلب
باختن کاسپارف به شطرنج باز آماتور

باختن کاسپارف به شطرنج باز آماتور

  داستان های آموزنده   کاسپارف شطرنج باز معروف در بازی شطرنج به یک آماتور باخت. همه تعجب کردند و علت را جویا شدند. او گفت اصلاً در بازی با او نمیدانستم که آماتور است، برای این با هر حرکت...

ادامه مطلب
داستان جالب «خوک و گاو»

داستان جالب «خوک و گاو»

  داستان جالب «خوک و گاو»   مرد ثروتمندی به کشیشی می گوید:نمی دانم چرا مردم مرا خسیس می پندارند.کشیش گفت:بگذار حکایت کوتاهی از یک گاو و یک خوک برایت نقل کنم. خوک به گاو گفت: مردم از...

ادامه مطلب
خاطرات زمستان را به بهار نیاور

خاطرات زمستان را به بهار نیاور

  داستان های شیوانا   برفها آب شده بودند و دیگر خبری از سرمای زمستان نبود. فصل یخبندان تمام شده بود و کم کم اهالی دهکده شیوانا می توانستند از خانه هایشان بیرون بیایند و در مزارع به کشت...

ادامه مطلب
سنجاب کوچولو

سنجاب کوچولو

قصه کودکانه سنجاب کوچولو   قصه کودکانه امروز درباره صبر هست. در این قصه عجله سنجاب کوچولو برای انجام بعضی از کارها مشکلاتی برایش ایجاد می‌کنه………. قصه کودکانه سنجاب کوچولو سنجاب...

ادامه مطلب
حکایت «بندگی من یا آزادی تو»؟

حکایت «بندگی من یا آزادی تو»؟

  حکایت های آموزنده   روزی خلیفه وقت، کیسه پر از سیم با بنده ای نزد ابوذر غفاری فرستاد. خلیفه به غلام گفت:«اگر وی این از تو بستاند، آزادی». غلام کیسه را به نزد ابوذر آورد و اصرار بسیار...

ادامه مطلب
داستان کوتاه «پزشک و سه مریض»

داستان کوتاه «پزشک و سه مریض»

  داستان کوتاه   سه بیمار جواب آزمایش هایشان را در دست داشتند . به هر سه ، دکتر گفته بود که بر اساس آزمایشات انجام شده به بیماری های لاعلاجی مبتلا شده اند به صورتی که دیگر امیدی به ادامه...

ادامه مطلب
داستان زیبای «خوش شانسی و بدشانسی»

داستان زیبای «خوش شانسی و بدشانسی»

داستان خوش شانسی و بدشانسی   می‌خواستم بدانم چرا بخت و اقبال هميشه در خانه بعضی‌ها را می‌زند، اما سايرين از آن محروم می‌مانند. به عبارت ديگر چرا بعضی از مردم خوش‌شانس و عده ديگر بدشانس...

ادامه مطلب
حکایت «کار کردن»

حکایت «کار کردن»

  حکایت «کار کردن»   دو برادر یکی خدمت سلطان کردی و دیگر به زور بازو نان خوردی باری این توانگر گفت درویش را که چرا خدمت نکنی تا از مشقت کار کردن برهی؟   گفت تو چرا کار نکنی تا از...

ادامه مطلب
داستان آموزنده طمع

داستان آموزنده طمع

داستانهای  آموزنده   پیرمردی نارنجی پوش در حالی که کودکی زخمی و خون آلوده را در آغوش داشت با سرعت وارد بیمارستان شد و به پرستار گفت : خواهش می کنم به داد این بچه برسید ماشین بهش زد و...

ادامه مطلب
داستان خنده دار «آرزوی مرد»

داستان خنده دار «آرزوی مرد»

  داستان خنده دار یک زوج در اوایل 60 سالگی، در یک رستوران دنج رمانتیک سی و پنجمین سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودند. یک زن جادوگر که از آنجا می گذشت وارد رستوران شد و سر میز آنها رفت و گفت:...

ادامه مطلب
پیرمردی در بیمارستان به انتظار پسر سربازش

پیرمردی در بیمارستان به انتظار پسر سربازش

  داستانهای آموزنده   پرستار بیمارستان، مردی با یونیفرم ارتشی با ظاهری خسته و مضطرب را بالای سر بیماری آورد و به پیرمردی که روی تخت دراز کشیده بود گفت: «آقا پسر شما اینجاست.» پرستار...

ادامه مطلب
داستان جنایتکار مهربان

داستان جنایتکار مهربان

داستان جنایت کار مهربان   چند روزی چیزی نخورده و بسیار گرسنه بود.او جلوی مغازه میوه فروشی ایستاد و به پرتقال های بزرگ و تازه خیره شد.اما بی پول بود. بخاطر همین دو دل بود که پرتقال را به...

ادامه مطلب
نصیحت حضرت آدم به فرزندش

نصیحت حضرت آدم به فرزندش

  نصیحت حضرت آدم به فرزندش   حضرت آدم پنج وصیت به فرزندش شیث کرد ودستور داد او هم این وصیت ها را به فرزندانش بکند. 1-  به دنیا مطمئن نشوید که من به بهشت جاوید اطمینان یافتم خدا این...

ادامه مطلب
درسی بزرگ از یک کودک

درسی بزرگ از یک کودک

داستانهای آموزنده   سال ها پیش زمانی که به عنوان داوطلب در بیمارستان استانفورد مشغول کار بودم. با دختری به نام لیزا آشنا شدم که از بیماری نادری رنج می برد. ظاهرا تنها شانس بهبودی او...

ادامه مطلب
داستان فرار از زندگی

داستان فرار از زندگی

  فرار از زندگی روزی شاگردی به استادش گفت : استاد می خواهم یکی از مهمترین خصایص انسان ها را به من بیاموزی؟ استاد گفت : واقعا می خواهی آن را فرا گیری؟ شاگرد گفت : بله با کمال میل استاد گفت...

ادامه مطلب
  • صفحه ی 1 از 3
  • 1
  • 2
  • 3
  • <

آخرین مطالب