امروز : یکشنبه ۱۳۹۶/۰۴/۴ می باشد.
تبلیغ چترومیک پارس درتلگرام

دیدنیها

تبلیغات متنی

نوشته هایی با برچسب "داستانهای آموزنده"

خاطرات زمستان را به بهار نیاور

خاطرات زمستان را به بهار نیاور

  داستان های شیوانا   برفها آب شده بودند و دیگر خبری از سرمای زمستان نبود. فصل یخبندان تمام شده بود و کم کم اهالی دهکده شیوانا می توانستند از خانه هایشان بیرون بیایند و در مزارع به کشت...

ادامه مطلب
داستان کوتاه «پزشک و سه مریض»

داستان کوتاه «پزشک و سه مریض»

  داستان کوتاه   سه بیمار جواب آزمایش هایشان را در دست داشتند . به هر سه ، دکتر گفته بود که بر اساس آزمایشات انجام شده به بیماری های لاعلاجی مبتلا شده اند به صورتی که دیگر امیدی به ادامه...

ادامه مطلب
داستان خنده دار «آرزوی مرد»

داستان خنده دار «آرزوی مرد»

  داستان خنده دار یک زوج در اوایل 60 سالگی، در یک رستوران دنج رمانتیک سی و پنجمین سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودند. یک زن جادوگر که از آنجا می گذشت وارد رستوران شد و سر میز آنها رفت و گفت:...

ادامه مطلب
پیرمردی در بیمارستان به انتظار پسر سربازش

پیرمردی در بیمارستان به انتظار پسر سربازش

  داستانهای آموزنده   پرستار بیمارستان، مردی با یونیفرم ارتشی با ظاهری خسته و مضطرب را بالای سر بیماری آورد و به پیرمردی که روی تخت دراز کشیده بود گفت: «آقا پسر شما اینجاست.» پرستار...

ادامه مطلب
داستان نابغه ساختن مادر ادیسون از فرزندش

داستان نابغه ساختن مادر ادیسون از فرزندش

  داستان نابغه ساختن مادر ادیسون از فرزندش   گفته اند وقتی ادیسون به مدرسه رفت، بعد از چند روز معلم کلاسشان نامه ای را به ادیسون داد و گفت آن را به مادرت بده. مادر ادیسون نامه را باز کرد...

ادامه مطلب
داستان جالب سیمرغ عطار

داستان جالب سیمرغ عطار

  داستان سیمرغ عطار   یکی بود یکی نبود. غیر از خدا هیچکس نبود، هیچکس نیست، هیچکس نخواهد بود و هرچه هست از آن اوست.   آمدست، در سراینده های شعر پارسی و افسانه دیرین ایران زمین؛...

ادامه مطلب
درسی بزرگ از یک کودک

درسی بزرگ از یک کودک

داستانهای آموزنده   سال ها پیش زمانی که به عنوان داوطلب در بیمارستان استانفورد مشغول کار بودم. با دختری به نام لیزا آشنا شدم که از بیماری نادری رنج می برد. ظاهرا تنها شانس بهبودی او...

ادامه مطلب
داستان دزدی که در خزانه، نمک سلطان را خورد

داستان دزدی که در خزانه، نمک سلطان را خورد

داستانهای آموزنده   او دزدى ماهر بود و با چند نفر از دوستانش باند سرقت تشکیل داده بودند. روزى با هم نشسته بودند و گپ مى زدند. در حین صحبتهاشان گفتند: چرا ما همیشه با فقرا و آدمهایى معمولى...

ادامه مطلب
وضعیت ایرانی ها در جهنم!

وضعیت ایرانی ها در جهنم!

داستانهای کوتاه    داستانی کوتاه و جالب درباره وضعیت ایرانی ها در ادام خواهید خواند که اخلاق و منش بسیاری از ما ایرانی ها را مشخص می کند. خواب دیدم قیامت شده است. هرقومی را داخل چاله...

ادامه مطلب
داستان اکسیژن خیالی!

داستان اکسیژن خیالی!

داستانهای آموزنده   مردی شبی را در خانه ای روستایی می گذراند...؛ پنجره های اتاق باز نمی شد. نیمه شب احساس خفگی کرد و در تاریکی به سوی پنجره رفت اما نمی توانست آن را باز کند. با مشت به...

ادامه مطلب
داستان جالب و شنیدنی «ششمین دختر»

داستان جالب و شنیدنی «ششمین دختر»

داستان جالب «ششمین دختر»   معلم مدرسه‌ای با اینکه ﺯﯾﺒﺎ ﻭ ﺍﺧﻼﻕ خوبی داشت هنوز ازدواج نکرده بود. ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯﺍﻧﺶ ﮐﻨﺠﮑﺎﻭ ﺷﺪند ﻭ ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ: «ﭼﺮﺍ ﺑﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺩﺍﺭﺍﯼ...

ادامه مطلب
حکایت جالب و آموزنده «غرور بی جا»

حکایت جالب و آموزنده «غرور بی جا»

حکایت جالب «غرور بی جا»   یک روز گرم شاخه ای مغرورانه و با تمام قدرت خودش را تکاند به دنبال آن برگهای ضعیف جدا شدند و آرام بر روی زمین افتادند شاخه چندین بار این کار را با غرور خاصی تکرار...

ادامه مطلب
چقدر کارمان را دوست داریم!

چقدر کارمان را دوست داریم!

داستانهای خواندنی   یکی از مدیران آمریکایی که مدتی برای یک دوره آموزشی به ژاپن رفته بود ، تعریف کرده است که : روزی از خیابانی که چند ماشین در دو طرف آن پارک شده بود می گذشتم. رفتار جوانکی...

ادامه مطلب
داستان جالب «منطق»

داستان جالب «منطق»

داستانهای آموزنده   یکی از دوستان ما که مرد نکته سنجی است، یک تعبیر بسیار لطیف داشت که اسمش را گذاشته بود: « منطق ماشین دودی». می گفتیم منطق ماشین دودی چیست؟ می گفت من یک درسی را از قدیم...

ادامه مطلب
داستان ارزش انسان

داستان ارزش انسان

  داستان آموزنده «ارزش انسان»   يک سخنران معروف در مجلسي که دوصد نفر در آن حضور داشتند، 20 دالر را از جيبش بيرون آورد و پرسيد: چه کسي مايل است اين پول را داشته باشد؟   دست همه حاضرين بالا...

ادامه مطلب
آگهی پیرزنی که پولش را گم کرده بود

آگهی پیرزنی که پولش را گم کرده بود

داستانهای آموزنده    ﺑﺮﮔﻪ ﺍﯼ ﺩﺭ ﺧﻴﺎﺑﺎﻥ ﻧﺼﺐ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ: ﻣﻦ 50 هزار تومان ﺭﺍ ﮔﻢ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ ﻭ ﺧﯿﻠﯽ ﺑﻪ ﺁﻥ ﻧﯿﺎﺯ ﺩﺍﺭﻡ ﺯﯾﺮﺍ ﻫﺰﯾﻨﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻧﺪﺍﺭﻡ،...

ادامه مطلب
داستان کوتاه «شکار»

داستان کوتاه «شکار»

  داستانهای آموزنده   مراد، ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺍﻫﺎﻟﯽ روستایی ﺑﻪ ﺻﺤﺮﺍ ﺭﻓﺖ ﻭ در راه برگشت، به ﺷﺐ خورد و از قضا در تاریکی شب ﺣﯿﻮﺍﻧﯽ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺣﻤﻠﻪ ﮐﺮﺩ. ﭘﺲ ﺍﺯ ﯾﮏ ﺩﺭﮔﯿﺮﯼ ﺳﺨﺖ...

ادامه مطلب
انسانیت، ساده یا پیچیده؟!

انسانیت، ساده یا پیچیده؟!

داستانهای آموزنده   چند وقت پیش با پدر و مادرم رفته بودیم رستوران که هم آشپزخانه بود هم چند تا میز گذاشته بود برای مشتریها  افراد زیادی اونجا نبودن، 3 نفر ما بودیم با یه زن و شوهر جوان و یه...

ادامه مطلب

آخرین مطالب

امار سایت

  • 0
  • 17,205
  • تیر ۴, ۱۳۹۶