قالب وردپرس خرید قالب وردپرس فروشگاه قالب وردپرس قالب تفریحی وردپرس
امروز : پنج شنبه ۱۳۹۶/۰۷/۲۷ می باشد.
تبلیغ چترومیک پارس درتلگرام

دیدنیها

نوشته هایی با برچسب "داستانهای کودکانه"

مور و قلم

مور و قلم

حکایت «مور و قلم» مورچه‌اي كوچك ديد كه قلمي روي كاغذ حركت مي‌كند و نقش‌هاي زيبا رسم مي‌كند. به مور ديگري گفت اين قلم نقش‌هاي زيبا و عجيبي رسم مي‌كند. نقش‌هايي كه مانند گل ياسمن و سوسن است. آن...

ادامه مطلب
قصه ی چکودکانه «دیوار مهربانی»

قصه ی چکودکانه «دیوار مهربانی»

قصه کودکانه «دیوار مهربانی» یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود توی این شهر شلوغ یه خونه‌ی خیلی بزرگی بود که چندتا اتاق داشت، توی یکی از این اتاقها پر از اسباب بازی بود، روبروی کمد اسباب بازیها یه...

ادامه مطلب
شعر کودکانه «آقای باغبان»

شعر کودکانه «آقای باغبان»

شعر کودکانه «آقای باغبان»   آقای باغبان من آقای باغبونم دارم یه آواز میخونم می گم به گل های قشنگ گل های ناز و رنگارنگ به به به!چه خوشگلید! سرخید و سبزید و سفید من دوس دارم...

ادامه مطلب
داستان او پشت پنجره بود

داستان او پشت پنجره بود

  داستان جالب   روزی از روزها جانی با خانواده اش برای دیدن پدربزرگ و مادربزرگ به مرزعه رفته بودند. مادربزرگ یک تیر و کمون به جانی داد تا باهاش بازی کنه. موقع بازی جانی به اشتباه یه...

ادامه مطلب
یادش بخیر کلاغ پر

یادش بخیر کلاغ پر

شعر کودکانه یادش بخیر کلاغ پر با بچه ها و مادر کلاغ پر - الاغ پر الاغ که پر نداره آرش خبر نداره حتی می شد با انگشت آقا الاغه رم (راهم) کشت نمی دونم که چی شد کلاغ پر مال کی...

ادامه مطلب
قصه موش موشی

قصه موش موشی

قصه آموزنده درباره زود خوابیدن   توی یه دشت زیبا و سر سبز خانواده‌ای زندگی می‌کردن که به خانواده مموشیا معروف بودن ….مامان موشه و بابا موشه ده تا بچه داشتن. بین این ده تا بچه مموشیا...

ادامه مطلب
قصه ی «خرگوش مهربان و سوپ هویج»

قصه ی «خرگوش مهربان و سوپ هویج»

  خرگوش مهربان و سوپ هویج قصه ای درباره مهربانی و نتیجه مهربان بودن یکی بود یکی نبود ، زیر گنبد کبود، خرگوش مهربانی بود که در روستای سرسبز و خوش آب و هوایی زندگی می‌کرد . یک روز صبح  آقای...

ادامه مطلب
قصه ی کودکانه «موش کور»

قصه ی کودکانه «موش کور»

قصه ی کودکانه «موش کور»   موش کور کوچولو توی اتاقش روی تخته سنگی نشسته بود. مادرش توی اتاق آمد و گفت : «بیا برویم غذا بخوریم. » موش کور کوچولو گفت : «دلم می‌خواهد از لانه بیرون...

ادامه مطلب
داستان سارا به مدرسه مي رود

داستان سارا به مدرسه مي رود

داستانهای کودکانه   اواخرفصل تابستان بود. مرتب سارا به مادرش می گفت: مادر جان پس کی به مدرسه می رویم ؟مادر می گفت: دختر گلم عجله نکن بگذار چند روز دیگر بگذرد ؛آن وقت به مدرسه می روی سارا...

ادامه مطلب

آخرین مطالب