قالب وردپرس خرید قالب وردپرس فروشگاه قالب وردپرس قالب تفریحی وردپرس
امروز : چهارشنبه ۱۳۹۶/۰۶/۲۹ می باشد.
تبلیغ چترومیک پارس درتلگرام

دیدنیها

نوشته هایی با برچسب "داستان"

داستان جالب پیرمرد فقیر و همسرش

داستان جالب پیرمرد فقیر و همسرش

  داستان جالب   ﭘﯿﺮﻣﺮدی ﺑﺎ ﻫﻤﺴﺮش در ﻓﻘﺮ زﯾﺎد زﻧﺪﮔﯽ ﻣﯿﮑﺮدﻧﺪ ﻫﻨﮕﺎم ﺧﻮاب ، ﻫﻤﺴﺮ ﭘﯿﺮﻣﺮد از او ﺧﻮاﺳﺖ ﺗﺎ ﺷﺎﻧﻪ ای ﺑﺮای او ﺑﺨﺮد ﺗﺎ ﻣﻮﻫﺎﯾﺶ را ﺳﺮو ﺳﺎﻣﺎﻧﯽ...

ادامه مطلب
داستان سگ حریص

داستان سگ حریص

   داستان سگ حریص   داستان سگ حریص , با عجله به طرف کلبه پیرزن می دوید. و برای رسیدن به خانه باید از روی پل چوبی عبور می کرد. در حین عبور کردن در درون آب رودخانه تصویر خودش را دید اما او...

ادامه مطلب
داستان زیبای «پدر و پسر»

داستان زیبای «پدر و پسر»

  .............   «یعقوب‌خان» یکی از تجار استانبول بود که جز یک پسر هیچ کس را نداشت، اما هیچ وقت با پسرش که نام او «هاکان» بود بیرون نمی‌رفت، چراکه هاکان نوجوان دوازده ساله معلول جسمی بود و...

ادامه مطلب
داستان زیبای «اطلاعات لطفاً»

داستان زیبای «اطلاعات لطفاً»

  داستان زیبا داستانی زیبا از کتاب سوپ جو ما یکی از نخستین خانواده‌هایی در شهرمان بودیم که صاحب تلفن شدیم.آن موقع من 9-8 ساله بودم.یادم می‌آید که قاب برّاقی داشت و به دیوار نصب شده بود و...

ادامه مطلب
داستان جالب «جنبه»

داستان جالب «جنبه»

  داستان جالب «جنبه» مردی می‌خواست زنش را طلاق دهد. دوستش علت را جویا شد و او گفت: این زن از روز اول همیشه می خواست من را عوض کند. مرا وادار کرد سیگار و ... را ترک کنم. لباس بهتر بپوشم،...

ادامه مطلب
داستان او پشت پنجره بود

داستان او پشت پنجره بود

  داستان جالب   روزی از روزها جانی با خانواده اش برای دیدن پدربزرگ و مادربزرگ به مرزعه رفته بودند. مادربزرگ یک تیر و کمون به جانی داد تا باهاش بازی کنه. موقع بازی جانی به اشتباه یه...

ادامه مطلب
داستان زیبای «گوهر پنهان»

داستان زیبای «گوهر پنهان»

داستان کوتاه «گوهر پنهان»   روزي حضرت موسي به خداوند عرض كرد: اي خداي دانا وتوانا ! حكمت اين كار چيست كه موجودات را مي‌آفريني و باز همه را خراب مي‌كني؟ چرا موجودات نر و مادة زيبا و جذاب...

ادامه مطلب
زن بد كار و كفشدوز

زن بد كار و كفشدوز

  داستانهای مثنوی معنوی   روزي يك صوفي ناگهاني و بدون در زدن وارد خانه شد و ديد كه زنش با مرد كفشدوز در اتاقي دربسته تنهايند و با هم جفت شده‌اند. معمولا صوفي در آن ساعت از مغازه به خانه...

ادامه مطلب
داستان زیبای « وزن دعای پاک و خالص»

داستان زیبای « وزن دعای پاک و خالص»

  وزن دعای پاک و خالص   لوئیز ردن زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس وارد خواربار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواروبار به او بدهد . به نرمی گفت شوهرش بیمار است و...

ادامه مطلب
داستان کوتاه «دانشجو و استاد»

داستان کوتاه «دانشجو و استاد»

  دانشجو و استاد   دانشجویی به استادش گفت: استاد! اگر شما خدا را به من نشان بدهید عبادتش می کنم و تا وقتی خدا را نبینم او را عبادت نمی کنم. استاد به انتهای کلاس رفت و به آن دانشجو گفت:...

ادامه مطلب
دخترها با گوش عاشق می شوند و پسرها با چشم!

دخترها با گوش عاشق می شوند و پسرها با چشم!

  داستانهای کوتاه آموزنده   موسی مندلسون Moses Mendelssohn، انسانی زشت و عجیب الخلقه بود. قدّی بسیار کوتاه و قوزی بد شکل بر پشت داشت. موسی روزی در هامبورگ با تاجری آشنا شد که دختری بسیار...

ادامه مطلب
داستان آش نذری ناصرالدین شاه

داستان آش نذری ناصرالدین شاه

  داستانهای آموزنده   ناصرالدین شاه سالی یک بار آش نذری می پخت و خودش در مراسم پختن آش حضور می یافت تا ثواب ببرد. رجال مملکت هم برای تهیه آش جمع می شدند و هر یک کاری انجام می دادند. خلاصه...

ادامه مطلب
داستانی از زندگی چرچیل

داستانی از زندگی چرچیل

  داستانی از زندگی چرچیل   چرچیل سیاستمدار بزرگ انگلیسی در کتاب خاطرات خود مینویسد: زمانیکه پسر بچه ای یازده ساله بودم روزی سه نفر از بچه های قلدر مدرسه جلو من را گرفتند و کتک مفصلی...

ادامه مطلب
کوزه ترک خورده

کوزه ترک خورده

  داستانهای کوتاه   در افسانه ای هندی آمده است که مردی هر روز دو کوزه بزرگ آب به دو انتهای چوبی می بست...چوب را روی شانه اش می گذاشت و برای خانه اش آب می برد. یکی از کوزه ها کهنه تر بود و...

ادامه مطلب
داستان کوتاه «مقام از خود ممنون»

داستان کوتاه «مقام از خود ممنون»

  داستانهای کوتاه و آموزنده   مامور کنترل مواد مخدر به یک دامداری در ایالت تکزاس امریکا می رود و به صاحب سالخورده ی آن می گوید: باید دامداری ات را برای جلوگیری از کشت مواد مخدربازدید...

ادامه مطلب
داستان ببخشیم و بگذریم

داستان ببخشیم و بگذریم

  داسانهای آموزنده   هنگام برداشت محصول بود. شبی از شبها روباهی وارد گندمزار شد و بخش کوچکی از مزرعه را لگدمال کرد و به پيرمرد کمی ضرر زد. پيرمرد کينه ی روباه را به دل گرفت. بعد از چند...

ادامه مطلب
آب نوشیدن آهوان از چاه بدون دلو و طناب

آب نوشیدن آهوان از چاه بدون دلو و طناب

  داستانهای آموزنده   مردی از اولیای الهی، در بیابانی گم شده بود. پس از ساعتها سردرگمی و تشنگی، بر سر چاه آبی رسید. وقتی که قصد کرد تا از آب چاه بنوشد. متوجه شد که ارتفاع آب خیلی پایین...

ادامه مطلب
کفش یا پا

کفش یا پا

  .............   کفش هایش انگشت نما شده بود و جیبش خالی!یک روز دل انگیز بهاری از کنار مغازه ای می گذشت؛ مأیوسانه به کفشها نگاه می کرد و غصه ی نداشتن بر همه ی وجودش چنگ انداخته بود. ناگاه!...

ادامه مطلب
داستان خنده دار «قاطر گران بها»

داستان خنده دار «قاطر گران بها»

داستان خنده دار   روزی روزگاری در زمان های کهن مرد کشاورزی بود که یک زن نق نقو و اعصاب خورد کن داشت که از صبح تا نصف شب در مورد هر چیزی که به ذهنش می رسید شکایت می کرد تنها زمان آسایش مرد...

ادامه مطلب
باختن کاسپارف به شطرنج باز آماتور

باختن کاسپارف به شطرنج باز آماتور

  داستان های آموزنده   کاسپارف شطرنج باز معروف در بازی شطرنج به یک آماتور باخت. همه تعجب کردند و علت را جویا شدند. او گفت اصلاً در بازی با او نمیدانستم که آماتور است، برای این با هر حرکت...

ادامه مطلب
  • صفحه ی 1 از 4
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • <

آخرین مطالب