امروز : جمعه ۱۳۹۶/۰۴/۲ می باشد.
تبلیغ چترومیک پارس درتلگرام

دیدنیها

تبلیغات متنی

نوشته هایی با برچسب "سرگرمی"

داستان جالب «خوک و گاو»

داستان جالب «خوک و گاو»

  داستان جالب «خوک و گاو»   مرد ثروتمندی به کشیشی می گوید:نمی دانم چرا مردم مرا خسیس می پندارند.کشیش گفت:بگذار حکایت کوتاهی از یک گاو و یک خوک برایت نقل کنم. خوک به گاو گفت: مردم از...

ادامه مطلب
خاطرات زمستان را به بهار نیاور

خاطرات زمستان را به بهار نیاور

  داستان های شیوانا   برفها آب شده بودند و دیگر خبری از سرمای زمستان نبود. فصل یخبندان تمام شده بود و کم کم اهالی دهکده شیوانا می توانستند از خانه هایشان بیرون بیایند و در مزارع به کشت...

ادامه مطلب
حکایت «اسب لاغر میان به کار آید»

حکایت «اسب لاغر میان به کار آید»

  حکایت های آموزنده   پادشاهی چند پسر داشت، ولی یکی از آنها کوتاه قد و لاغر اندام و بدقیافه بود، و دیگران همه قدبلند و زیبا روی بودند. شاه به او با نظر نفرت و خوارکننده می نگریست، و با...

ادامه مطلب
حکایت «بندگی من یا آزادی تو»؟

حکایت «بندگی من یا آزادی تو»؟

  حکایت های آموزنده   روزی خلیفه وقت، کیسه پر از سیم با بنده ای نزد ابوذر غفاری فرستاد. خلیفه به غلام گفت:«اگر وی این از تو بستاند، آزادی». غلام کیسه را به نزد ابوذر آورد و اصرار بسیار...

ادامه مطلب
داستان کوتاه «پزشک و سه مریض»

داستان کوتاه «پزشک و سه مریض»

  داستان کوتاه   سه بیمار جواب آزمایش هایشان را در دست داشتند . به هر سه ، دکتر گفته بود که بر اساس آزمایشات انجام شده به بیماری های لاعلاجی مبتلا شده اند به صورتی که دیگر امیدی به ادامه...

ادامه مطلب
داستان جالب «مشتری»

داستان جالب «مشتری»

  داستانهای کوتاه آموزنده   یك پسر برای پیدا كردن كار از خانه به راه افتاده و به یكی از این فروشگاهای بزرگ كه همه چیز می فروشند در ایالت كالیفرنیا رفت. مدیر فروشگاه به او گفت: «یك روز...

ادامه مطلب
داستان آموزنده «نجات زندگی»

داستان آموزنده «نجات زندگی»

  داستان آموزنده «نجات زندگی»    طوری زندگی کنی که زندگیت ارزش نجات دادن را داشته باشد روزی مردی جان خود را به خطر انداخت تا جان پسر بچه ای را که در دریا در حال غرق شدن بود نجات دهد....

ادامه مطلب
داستان زیبای «خوش شانسی و بدشانسی»

داستان زیبای «خوش شانسی و بدشانسی»

داستان خوش شانسی و بدشانسی   می‌خواستم بدانم چرا بخت و اقبال هميشه در خانه بعضی‌ها را می‌زند، اما سايرين از آن محروم می‌مانند. به عبارت ديگر چرا بعضی از مردم خوش‌شانس و عده ديگر بدشانس...

ادامه مطلب
بازی محلی «ارهنگ ارهنگ اسب چه رنگ»

بازی محلی «ارهنگ ارهنگ اسب چه رنگ»

  بازی محلی «ارهنگ ارهنگ اسب چه رنگ»   نوعی بازی محلی بوده که از قدیم در بین نوجوانان رواج داشته بازیکنان شامل دو گروه 5 نفره بوده و یکی از افراد گروه نقش اُستا را اجرا می کند . گروه اول...

ادامه مطلب
حکایت «کار کردن»

حکایت «کار کردن»

  حکایت «کار کردن»   دو برادر یکی خدمت سلطان کردی و دیگر به زور بازو نان خوردی باری این توانگر گفت درویش را که چرا خدمت نکنی تا از مشقت کار کردن برهی؟   گفت تو چرا کار نکنی تا از...

ادامه مطلب
داستان آموزنده طمع

داستان آموزنده طمع

داستانهای  آموزنده   پیرمردی نارنجی پوش در حالی که کودکی زخمی و خون آلوده را در آغوش داشت با سرعت وارد بیمارستان شد و به پرستار گفت : خواهش می کنم به داد این بچه برسید ماشین بهش زد و...

ادامه مطلب
داستان خنده دار «آرزوی مرد»

داستان خنده دار «آرزوی مرد»

  داستان خنده دار یک زوج در اوایل 60 سالگی، در یک رستوران دنج رمانتیک سی و پنجمین سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودند. یک زن جادوگر که از آنجا می گذشت وارد رستوران شد و سر میز آنها رفت و گفت:...

ادامه مطلب
پیرمردی در بیمارستان به انتظار پسر سربازش

پیرمردی در بیمارستان به انتظار پسر سربازش

  داستانهای آموزنده   پرستار بیمارستان، مردی با یونیفرم ارتشی با ظاهری خسته و مضطرب را بالای سر بیماری آورد و به پیرمردی که روی تخت دراز کشیده بود گفت: «آقا پسر شما اینجاست.» پرستار...

ادامه مطلب
داستان جنایتکار مهربان

داستان جنایتکار مهربان

داستان جنایت کار مهربان   چند روزی چیزی نخورده و بسیار گرسنه بود.او جلوی مغازه میوه فروشی ایستاد و به پرتقال های بزرگ و تازه خیره شد.اما بی پول بود. بخاطر همین دو دل بود که پرتقال را به...

ادامه مطلب
داستان نابغه ساختن مادر ادیسون از فرزندش

داستان نابغه ساختن مادر ادیسون از فرزندش

  داستان نابغه ساختن مادر ادیسون از فرزندش   گفته اند وقتی ادیسون به مدرسه رفت، بعد از چند روز معلم کلاسشان نامه ای را به ادیسون داد و گفت آن را به مادرت بده. مادر ادیسون نامه را باز کرد...

ادامه مطلب
داستان جالب سیمرغ عطار

داستان جالب سیمرغ عطار

  داستان سیمرغ عطار   یکی بود یکی نبود. غیر از خدا هیچکس نبود، هیچکس نیست، هیچکس نخواهد بود و هرچه هست از آن اوست.   آمدست، در سراینده های شعر پارسی و افسانه دیرین ایران زمین؛...

ادامه مطلب
درسی بزرگ از یک کودک

درسی بزرگ از یک کودک

داستانهای آموزنده   سال ها پیش زمانی که به عنوان داوطلب در بیمارستان استانفورد مشغول کار بودم. با دختری به نام لیزا آشنا شدم که از بیماری نادری رنج می برد. ظاهرا تنها شانس بهبودی او...

ادامه مطلب
داستان فرار از زندگی

داستان فرار از زندگی

  فرار از زندگی روزی شاگردی به استادش گفت : استاد می خواهم یکی از مهمترین خصایص انسان ها را به من بیاموزی؟ استاد گفت : واقعا می خواهی آن را فرا گیری؟ شاگرد گفت : بله با کمال میل استاد گفت...

ادامه مطلب
داستان دزدیدن جوانمردی

داستان دزدیدن جوانمردی

  داستان «دزدیدن جوانمردی» اسب سواری ، مرد چلاقی را سر راه خود دید که از او کمک می خواست. مرد سوار دلش به حال او سوخت از اسب پیاده شد و او را از جا بلند کرد. و روی اسب گذاشت تا او را به مقصد...

ادامه مطلب
داستان شیرین زهر و عسل

داستان شیرین زهر و عسل

  داستان کوتاه «زهر و عسل»   روزی روزگاری در زمان های قدیم مرد خیاطی کوزه ای عسل در دکانش داشت یک روز می خواست دنبال کاری از مغازه بیرون برود. به شاگردش گفت : این کوزه پر از زهر...

ادامه مطلب
  • صفحه ی 1 از 3
  • 1
  • 2
  • 3
  • <

آخرین مطالب

امار سایت

  • 0
  • 17,181
  • تیر ۲, ۱۳۹۶