امروز : چهارشنبه ۱۳۹۶/۰۶/۱ می باشد.
تبلیغ چترومیک پارس درتلگرام

دیدنیها

تبلیغات متنی

نوشته هایی با برچسب "سرگرمی"

داستان جالب «جنبه»

داستان جالب «جنبه»

  داستان جالب «جنبه» مردی می‌خواست زنش را طلاق دهد. دوستش علت را جویا شد و او گفت: این زن از روز اول همیشه می خواست من را عوض کند. مرا وادار کرد سیگار و ... را ترک کنم. لباس بهتر بپوشم،...

ادامه مطلب
داستان او پشت پنجره بود

داستان او پشت پنجره بود

  داستان جالب   روزی از روزها جانی با خانواده اش برای دیدن پدربزرگ و مادربزرگ به مرزعه رفته بودند. مادربزرگ یک تیر و کمون به جانی داد تا باهاش بازی کنه. موقع بازی جانی به اشتباه یه...

ادامه مطلب
داستان زیبای «گوهر پنهان»

داستان زیبای «گوهر پنهان»

داستان کوتاه «گوهر پنهان»   روزي حضرت موسي به خداوند عرض كرد: اي خداي دانا وتوانا ! حكمت اين كار چيست كه موجودات را مي‌آفريني و باز همه را خراب مي‌كني؟ چرا موجودات نر و مادة زيبا و جذاب...

ادامه مطلب
داستان کوتاه «دانشجو و استاد»

داستان کوتاه «دانشجو و استاد»

  دانشجو و استاد   دانشجویی به استادش گفت: استاد! اگر شما خدا را به من نشان بدهید عبادتش می کنم و تا وقتی خدا را نبینم او را عبادت نمی کنم. استاد به انتهای کلاس رفت و به آن دانشجو گفت:...

ادامه مطلب
دخترها با گوش عاشق می شوند و پسرها با چشم!

دخترها با گوش عاشق می شوند و پسرها با چشم!

  داستانهای کوتاه آموزنده   موسی مندلسون Moses Mendelssohn، انسانی زشت و عجیب الخلقه بود. قدّی بسیار کوتاه و قوزی بد شکل بر پشت داشت. موسی روزی در هامبورگ با تاجری آشنا شد که دختری بسیار...

ادامه مطلب
داستان آش نذری ناصرالدین شاه

داستان آش نذری ناصرالدین شاه

  داستانهای آموزنده   ناصرالدین شاه سالی یک بار آش نذری می پخت و خودش در مراسم پختن آش حضور می یافت تا ثواب ببرد. رجال مملکت هم برای تهیه آش جمع می شدند و هر یک کاری انجام می دادند. خلاصه...

ادامه مطلب
داستانی از زندگی چرچیل

داستانی از زندگی چرچیل

  داستانی از زندگی چرچیل   چرچیل سیاستمدار بزرگ انگلیسی در کتاب خاطرات خود مینویسد: زمانیکه پسر بچه ای یازده ساله بودم روزی سه نفر از بچه های قلدر مدرسه جلو من را گرفتند و کتک مفصلی...

ادامه مطلب
کوزه ترک خورده

کوزه ترک خورده

  داستانهای کوتاه   در افسانه ای هندی آمده است که مردی هر روز دو کوزه بزرگ آب به دو انتهای چوبی می بست...چوب را روی شانه اش می گذاشت و برای خانه اش آب می برد. یکی از کوزه ها کهنه تر بود و...

ادامه مطلب
راز واژگونی تخت و تاج شاه ظالم

راز واژگونی تخت و تاج شاه ظالم

  حکایت آموزنده   پادشاهی نسبت به ملت خود ظلم می کرد، دست چپاول بر مال و ثروت آنها دراز کرده، و آنچنان به آنان ستم نموده که آنها به ستوه آمدند و گروه گروه از کشورشان به جای دیگر هجرت می...

ادامه مطلب
داستان کوتاه «مقام از خود ممنون»

داستان کوتاه «مقام از خود ممنون»

  داستانهای کوتاه و آموزنده   مامور کنترل مواد مخدر به یک دامداری در ایالت تکزاس امریکا می رود و به صاحب سالخورده ی آن می گوید: باید دامداری ات را برای جلوگیری از کشت مواد مخدربازدید...

ادامه مطلب
داستان ببخشیم و بگذریم

داستان ببخشیم و بگذریم

  داسانهای آموزنده   هنگام برداشت محصول بود. شبی از شبها روباهی وارد گندمزار شد و بخش کوچکی از مزرعه را لگدمال کرد و به پيرمرد کمی ضرر زد. پيرمرد کينه ی روباه را به دل گرفت. بعد از چند...

ادامه مطلب
یادش بخیر کلاغ پر

یادش بخیر کلاغ پر

شعر کودکانه یادش بخیر کلاغ پر با بچه ها و مادر کلاغ پر - الاغ پر الاغ که پر نداره آرش خبر نداره حتی می شد با انگشت آقا الاغه رم (راهم) کشت نمی دونم که چی شد کلاغ پر مال کی...

ادامه مطلب
آب نوشیدن آهوان از چاه بدون دلو و طناب

آب نوشیدن آهوان از چاه بدون دلو و طناب

  داستانهای آموزنده   مردی از اولیای الهی، در بیابانی گم شده بود. پس از ساعتها سردرگمی و تشنگی، بر سر چاه آبی رسید. وقتی که قصد کرد تا از آب چاه بنوشد. متوجه شد که ارتفاع آب خیلی پایین...

ادامه مطلب
حکایت «اندازه نگهدار که اندازه نکوست»

حکایت «اندازه نگهدار که اندازه نکوست»

  حکایت های گلستان سعدی   یکی از شاهان، شبی را تا بامداد با خوشی و عیشی به سر آورد و در آخر آن شب گفت: ما را به جهان خوشتر از این یکدم نست      کز نیک و بد اندیشه و از کس غم نیست فقیری...

ادامه مطلب
کفش یا پا

کفش یا پا

  .............   کفش هایش انگشت نما شده بود و جیبش خالی!یک روز دل انگیز بهاری از کنار مغازه ای می گذشت؛ مأیوسانه به کفشها نگاه می کرد و غصه ی نداشتن بر همه ی وجودش چنگ انداخته بود. ناگاه!...

ادامه مطلب
حکایت «رنج شدید بیماری حسادت برای حسود»

حکایت «رنج شدید بیماری حسادت برای حسود»

  حکایت های گلستان سعدی   سرهنگی پسری داشت، که در کاخ برادر سلطان، مشغول خدمت بود. با او ملاقات کردم، دیدن هوش و عقل نیرومند و سرشاری دارد، و در همان زمان خردسالی، آثار بزرگی در چهره اش...

ادامه مطلب
داستان خنده دار «قاطر گران بها»

داستان خنده دار «قاطر گران بها»

داستان خنده دار   روزی روزگاری در زمان های کهن مرد کشاورزی بود که یک زن نق نقو و اعصاب خورد کن داشت که از صبح تا نصف شب در مورد هر چیزی که به ذهنش می رسید شکایت می کرد تنها زمان آسایش مرد...

ادامه مطلب
باختن کاسپارف به شطرنج باز آماتور

باختن کاسپارف به شطرنج باز آماتور

  داستان های آموزنده   کاسپارف شطرنج باز معروف در بازی شطرنج به یک آماتور باخت. همه تعجب کردند و علت را جویا شدند. او گفت اصلاً در بازی با او نمیدانستم که آماتور است، برای این با هر حرکت...

ادامه مطلب
داستان جالب «خوک و گاو»

داستان جالب «خوک و گاو»

  داستان جالب «خوک و گاو»   مرد ثروتمندی به کشیشی می گوید:نمی دانم چرا مردم مرا خسیس می پندارند.کشیش گفت:بگذار حکایت کوتاهی از یک گاو و یک خوک برایت نقل کنم. خوک به گاو گفت: مردم از...

ادامه مطلب
خاطرات زمستان را به بهار نیاور

خاطرات زمستان را به بهار نیاور

  داستان های شیوانا   برفها آب شده بودند و دیگر خبری از سرمای زمستان نبود. فصل یخبندان تمام شده بود و کم کم اهالی دهکده شیوانا می توانستند از خانه هایشان بیرون بیایند و در مزارع به کشت...

ادامه مطلب
  • صفحه ی 1 از 3
  • 1
  • 2
  • 3
  • <

آخرین مطالب