امروز : جمعه ۱۳۹۶/۰۵/۲۷ می باشد.
تبلیغ چترومیک پارس درتلگرام

دیدنیها

تبلیغات متنی

یاد داديد كه هنرمند براي هنرمند ديگر چطور حسادت كند

2327_439

امروز اين سطور را در جواب كسي كه در صفحه آخر روزنامه شما بر من تاخته نمي نويسم، زيرا آن بزرگاني كه او از آنها حرف زد با من موافقند و قصورشان را در اين چند شبِ گفت وگو پذيرفته اند! ديگري را خطاب قرار مي دهم كه آن شنبه شب حضور داشت. كه جاي مادرم بود: با ليلي فرهادپور حرف مي زنم. آن شب به من گفتي پنبه ها را از گوش هايم درآورم، در دهانم فرو كنم و گوش كنم. من شنبه شب (٦ تيرماه) مهم ترين هنرمنداني كه مي شناختم را دعوت كردم كه به تماشاي «فهرست» بنشينند و عده كثيري از چهره هاي شناخته شده تئاتر، سينما، موسيقي، هنرهاي تجسمي، ادبيات و… به تالار حافظ آمدند. در آن شب قضيه اي را مطرح كردم و چند شب پيش نيز بانوي سينماي ايران سيمين معتمدآريا و خسرو سينايي هم آمدند و كار را ديدند. شش سال پيش خسرو سينايي بعد از تماشاي عجايب المخلوقات در نوشته اي تحت عنوان «چرا چنين ايم؟!» گفته بود كه اگر تو ثروتوفسكي بودي و از خارج از ايران مي آمدي كسي اينقدر به تو حمله نمي كرد! و حالامن رضا ثروتي متاسفم كه چرا در اين شش سال به جغرافياي ديگري نرفتم و دكترايم را نگرفتم. كه اگر چنين كرده بودم مي توانستم امروز با موهاي رنگ زده با نام ثروتوفسكي كارهايم را به احترام دوستدارانم چند روزي در ايران اجرا كنم و بازگردم و نه از داخلي ها فحش بخورم و نه از خارجي ها، كه آنها ياد گرفته اند چگونه ظرف سالمي را براي يك استعداد مهيا كنند! اما شنبه شب كه بسياري از هنرمندان عرصه هاي مختلف آمده بودند، من مي توانستم انتخاب كنم كه بعد از تشويق ها از نمايشم، سكوت كنم و بگذارم بزرگان هنر و فرهنگ مملكت به خانه هاي شان بروند و من و گروهم را ستايش كنند! اما من اين انتخاب را نكردم! وقتي از آنها خواستم كه بعد از تشويق لحظاتي را بنشينند و حرف هاي مرا گوش كنند به عنوان مخاطب با همه آنها حرف زدم و نه هنرمندي كه به ديدن اثرش نشستند! گفتم من از جايي كه مخاطب هنر شدم ظرف كثيفي را مشاهده كردم كه پر از حسد و دشمني و كينه بود! گفتم پاي حرف هر كدام تان نشستم، دو به هم زني كرديد و عليه ديگر هنرمندان حرف زديد: حرف هايي در سكوت، حرف هايي در خفا! شما مقصريد و من به خاطر شماست كه مي خواهم مهاجرت كنم. مهاجرت من به منزله فرار نيست، اما داستان اينجاست كه شما دشمني را به من ياد داديد، ياد داديد كه هنرمند براي هنرمند ديگر چطور حسادت كند، قساوت كند، تكذيب كند و… و مدام با يك گزاره اي كه خود جناب سينايي، دولت آبادي، رفيعي، مهندس پور و… گفتند، مرا دعوت به سكوت كرديد؟! كه سكوت كنم و در آرامش كار كنم و من هم فقط كار كردم و من هم كار كردم، كار كردم! اما امروز ديگر با نظرات شما موافق نيستم! الان مي گويم بايد حمله كرد، با ادبياتي تند و گزنده، چون اگر تنها راه گفت وگويي سالم و مودبانه بود بايد تا به امروز نتيجه مي گرفتيم. من در حال حاضر نه به عنوان يك هنرمند بلكه به عنوان يك مخاطب، يك فعال فرهنگي حرف مي زنم. خودمان كه اين حرف ها را مي زنيم از همه بيمار تريم ولي مي خواهيم براي مردم نسخه الگوهاي انساني و رفتاري را تجويز كنيم؟! در وضعيت بيمارگونه خود كه نخبه كشي را سر منشا كار خود قرار داده ايم، آيا نمي خواهيم كمي به خودمان سخت بگيريم و به عنوان كساني كه تعهد اجتماعي دارند تنها دو درصد تلاش كنيم براي نسل هاي بعدي اين بيماري را درمان كنيم؟ هريك به وسع خود! امروز: اين لحن و اين پرخاش، استراتژي من براي مقابله با بيماري است! زيرا ايمان دارم كه از پس يك جنگ فرهنگي، آنگاه كه چند صباحي ديگر به آرامش رسيديم، فضا براي گفت وگويي سازنده باز مي شود، تا آن زمان من زخم ها و عمق فاجعه را فرياد خواهم زد! به بهانه اينكه «رضا ثروتي» هستم، يعني آن شخص هنرمند با القابي كه برايم به كار مي برند: دن كيشوت ابله، بي ادب، آدم سيستم، دزد، رياكار، تبليغاتچي و گرين كارت بگير و حتي آماده ام و منتظر تا مرز آن كه لگد مالم كنند و به رويم تف بيندازند! اما من حرف مي زنم، پيش از مهاجرتم، خودم را به عنوان يك نمونه آزمايشگاهي، در اختيار طرفين قرار مي دهم! حتي در ازاي كالبدشكافي و تكه تكه شدنم! حالاكه ديگر قيدي به كاركردن در اين ظرف كثيف ندارم: حالاكه كيفيتم را اكثريت تاييد مي كنند، حالاكه هيچ خطري آبروي كاري و شخصي ام را نمي تواند تخريب كند! آرامش و لذت را انتخاب نمي كنم! اين انتخاب را نه براي خودم، كه آرزوهاي بسياري دارم، بلكه براي ديگري، آن كه مثل من پوست كرگدن ندارد انجام مي دهم! و گرنه اگر كفاف دهد حالاكه سربازي ام تمام شده، دوست دارم شاعر سرگرداني شوم كه از كشوري به كشور ديگر آوارگي مي كند، دوست دارم جغرافياي ويژه اي نداشته باشم! با اينكه مي دانم هر كسي كه رفته است ميزان بسياري از نبوغ و خلاقيتش را از دست داده! چون هرچه دارد را از خاك و ريشه هايش گرفته! اما با ايمان به همه اين حرف ها مي روم و قبل از رفتنم همه چيز را مي سوزانم! تا آنجا كه از دستان كوتاهم برمي آيد! مي سوزانم: هر كه و هرچه ناحق است! اين كار را فقط و فقط براي نسلي انجام مي دهم كه بعد از ما مي آيند! نسلي كه شايد توان و ظرفيت من را نداشته باشد و من نمي گذارم اين نيروهاي بي بديل تازه نفس، زير چرخ دنده هاي اين دوستان از پا بيفتند. فرزندت در يك روز و يك سال، چون من، به دنيا آمده است! در زماني كه مادران سرزمينم ژن هاي ترس و اضطراب را از پس مبارزه در خيابان هاي انقلاب، در خون ما ريختند! من با آن ژن بزرگ شدم و كودكي ام با آن اضطراب شكل گرفت! روي پاهايم كه ايستادم از پنجره براي هواپيمايي كه از بالاي سرم عبور مي كرد، دست تكان مي دادم، مادرم من را با صداي جيغ به پناهگاهي مي برد و من صداي مهيب انفجار ها را مي شنيدم! صداي موشك هايي كه خانه را مي لرزاند! لرز و جيغ از آن روزها، موتيف هاي زندگي من بودند و تو موسيقي را خوب مي شناسي مادر! نوجوان كه شدم، بي آنكه بدانم كجاي جهان ايستاده ام در دانشگاه مي دويدم و مي دويدم. جوان كه شدم ياد گرفتم در سكوت در خيابان راه بروم و منتظر بمانم كسي كه هم عقيده ام نيست با من گفت وگو كند! به سوال هايم جواب دهد! اما نيافتم. چون همه همديگر را مي زدند. من نه مي خواهم انقلاب كنم نه اينكه از جغرافيايم بدم مي آيد، باورم كن، من اين عقيده را ايمان دارم! من بيمارم و نه من كه نسل ما و آنهايي كه بعد از ما مي آيند! اگر مي خواهيد تيمارمان كنيد پنبه ها را از دهان مان برداريد، روي زخم هاي مان قرار دهيد! خوني كه بند نمي آيد، عاقبت روزي دامن تان را مي گيرد! مي دانم نگران فرزندت هستي! من تصميمم را گرفته ام، حتي اگر اشك هايت را بر پيشاني ام بريزي! براي آيندگان خود را قرباني مي كنم، براي آينده اي سالم تر.

مطالب زیر را حتما بخوانید

  • مطلب مرتبطی پیدا نشد.

ارسال نظرات

پاسخی بگذارید

*

code

آخرین مطالب